با حسین اسرافیلی ‌درباره ‌ادبیات آیینی

سوز ‌و ‌صداقت‌،‌ رمز‌ قبولی ‌شعر ‌آیینی

سخن گفتن از ادبیات دینی و آیینی اگرچه تکراری می‌نماید، اما به دلیل آسیب‌ها و مشکلاتی که در این حوزه با آن روبه‌رو بوده‌ایم، همچنان بابی است گشوده و پر از حرف‌های نگفته و شاعرانی که سال‌ها در این عرصه حضور داشته‌اند و صد سینه سخن دارند که یکی از آنها حسین اسرافیلی است.
کد خبر: ۲۷۲۱۰۵

اسرافیلی اول اسفند 1331 در تبریز به دنیا آمد. وی از شاعرانی است که در طول سال‌های 1358 تا 1366، در حوزه هنری حضوری فعال داشت و به دفعات همراه با دیگر شاعران و به منظور شعرخوانی در نقاط مختلف رزم، عازم جبهه‌ها شد.

اسرافیلی غیر از سرودن شعر به خطاطی، نقاشی و مجسمه‌سازی نیز علاقه دارد. وی در طول سال‌های 1360 تا 1367 مسوولیت صفحه ادبی مجله پیام انقلاب را به عهده داشت و عضو شورای شعر و موسیقی صدا و سیما و شورای شعر نیروهای مسلح بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس است.

معروف‌ترین مجموعه شعر او تولد در میدان است که به عنوان یکی از آثار برتر شعر دفاع مقدس در دهه 60 از سوی بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس برگزیده شد.

آتش در خیمه‌ها، مجموعه شعر عاشورایی، عبور از صاعقه، گزیده ادبیات معاصر شماره 5، مردان آتش‌نهاد، آتش در گلو، آیینه‌های شعله‌ور و صخره و پلنگ از سروده‌های اوست.

گفتگو را با این سوال آغاز می‌کنم که در میان مجموعه هنرهای ایرانی، چرا در گذشته بیشترین توجه به هنر شعر معطوف بوده است؟

در ایران عزیز و کهن ما همیشه شعر مجموعه‌ای از فعالیت‌های فرهنگی، دینی و اجتماعی بوده است. بهترین داستان‌های بلند در ادبیات ما به زبان شعر نوشته شده است. خسرو و شیرین و دیگر منظومه‌های شاعرانی نظیر نظامی همگی شعر بوده است. داستان‌های کوتاه در ادبیات کهن ما نیز به همین زبان نوشته شده است. برای مثال در مثنوی مولوی گاهی یک بیت، یک داستان کوتاه‌کوتاه است. ببینید جایی می‌گوید: آن یکی خر داشت پالانش نبود/ یافت پالان گرگ خر را در ربود. می‌بینید که در یک بیت، یک داستان را تعریف کرده است.

حتی هنرهایی که با ادبیات نسبت مستقیمی ندارند با زبان شعر در ادبیات ما حضور دارند. قصاید انوری و منوچهری با تصویرهایی که از طبیعت و بخصوص بهار می‌دهند حسی را به مخاطب منتقل می‌کند که گویی در برابر یک تابلوی نقاشی قرار گرفته است.

از سوی دیگر در شعرهای شاعرانی چون شیخ محمود شبستری با شاعری روبه‌روییم که دقیقا در حال تدریس مفاهیم معرفتی به مخاطب خویش است. سنایی غزنوی حدیقه‌الحقیقه خود را در پاسخ به یکی از علمای درباری آن روزگار می‌سراید که از او می‌پرسد بالاخره دین تو چیست. سنایی در پاسخ او دقیقا به آموزش و اعلام مواضع دینی و آیینی خود می‌پردازد. پس می‌بینیم شعر برای اعلام موضع در مسائل فکری و عقیدتی نیز استفاده می‌شده است.

همچنین شعر در حوزه‌های اجتماعی نیز مورد توجه بوده است، به گونه‌ای که برای مثال مفاهیم اجتماعی پیچیده و نقدهای خطرناکی را مطرح می‌کند، آن هم در شرایطی که این انتقادات شدید مساوی بوده است نه فقط با خطر جانی برای خودش، بلکه برای همه قبیله و عشیره او.

از سوی دیگر در بیان مفاهیم جزیی اجتماعی هم شعر حضور داشته است، به گونه‌ای که وقتی شعرهای صائب را می‌خوانید می‌بینید در هر غزل با بیت‌هایی روبه‌روییم که پیچیده‌ترین موضوعات اجتماعی را به زبان شعر به نقد کشیده و غیرممکن است شما غزلی از او را بخوانید و از این نمونه نقدهای اجتماعی نبینید. وقتی شاعر می‌گوید: دست طمع چو پیش کسان می‌کنی دراز/ پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خویش؛ به نقد اجتماعی پرداخته است و در عین حال زبانش شعری است. این نگاه اجتماعی در شعر فردوسی هم هست وقتی می‌گوید: ز ناپاک‌زاده ندارید امید/ که زنگی به شستن نگردد سفید علاوه بر نقدی تاریخی، یک بحث اجتماعی همیشگی را هم مطرح می‌کند و اصولا بیت بیت حکیم توس از این نمونه‌ها سرشار است.

می‌بینید که در ادبیات ما هم آموزش دینی را با زبان شعر بیان می‌کرده‌اند و هم در تلفیق عرفان و عشق از این زبان استفاده می‌شد، به گونه‌ای که شعر حافظ موفق‌ترین نمونه در این زمینه است.

از طرف دیگر دیدگاه و جهان‌بینی مذهبی در بیان شاعران ما همیشه وجود داشته است. وقتی حکیمی بزرگ چون فردوسی می‌خواهد داستان‌های افسانه‌ای قدیمی ما را بیان کند با نگاهی برخاسته از همین جهان‌بینی دینی به روایت داستان‌های کهن می‌پردازد. برای مثال وقتی داستان اکوان دیو را تعریف می‌کند و می‌گوید اکوان دیو رستم را بلند می‌کند و از او می‌پرسد تو را به کوه پرتاب کنم یا دریا، رستم که می‌داند او برعکس عمل می‌کند می‌گوید مرا به کوه پرت کند و وقتی اکوان دیو رستم را به دریا می‌افکند، رستم شنا می‌کند و از دریا بیرون می‌آید و اکوان را می‌کشد و در اینجا فردوسی بلافاصله در مورد دیو می‌گوید: تو مر دیو را آدم بد شناس/ همان کو ندارد ز یزدان سپاس. یعنی کسی که شکر یزدان نمی‌گوید دیو است. به عبارت دیگر شاعر در اینجا دیو نفس را به تصویر می‌کشد. شهید مطهری می‌گویند در قیامت آتشی نیست جز تجسم عینی از اعمال ما و فردوسی نیز تجسم عینی دیو نفس ما را به صورت هیولایی دهشتناک به تصویر کشیده است.

چنان که گفتیم بالاترین مفاهیم عرفانی، تندترین نقدهای اجتماعی، ظریف‌ترین و نجیب‌ترین عاشقانه‌ها و مفاهیم معرفتی و تدریس علوم دینی در دیوان‌های شاعران گذشته ما وجود دارد. حضرت رسول(ص) هم می‌فرمایند خداوند را گنج‌هایی است که زیر زبان شاعران است. این نگاه و مجموعه ادبیات ما که مکارم اخلاقی و ارزش‌های دینی و انسانی را در خود جمع دارد باعث شده است ادبیات فارسی بخصوص شعر فارسی بهترین تبلیغ‌کننده و ترویج‌دهنده ارزش‌های دینی و ملی در طولتاریخ باشد.

بنابراین فکر می‌کنم ادبیات کلاسیک ما همیشه محمل خوبی برای انتقال بسیاری از مفاهیمی بوده است که در غرب به عنوان مکتب‌های ادبی و فلسفی و فکری مطرح شده است بدون این که در وادی ایسم‌های رایج و مصطلح بیفتد.

علاوه بر اینها در آن دوران، شعر نقش رسانه‌ای هم داشته است و منتقل‌کننده حرف‌ها و خبرهای مهم و قابل توجه بوده است. به گونه‌ای که برای مثال اگر در تبریز زلزله‌ای مهیب روی می‌داده است، قصیده قطران تبریزی درباره این حادثه دهان به دهان می‌گشته و مردم آن روزگار از این طریق متوجه حادثه‌ای می‌شده‌اند که در این شهر روی داده بوده است.

این نقش‌ها به مرور از دوش شعر برداشته شده است. به نظر شما این روند چه آسیب‌هایی به جایگاه شعر زده است و نیز چرا با این‌که بسیاری از چنین وظایفی را دیگر شاعران به عهده نداشته‌اند، چرا همچنان ادبیات آیینی و دینی تا این حد به شعر وابسته است؟

یکی از دلایل این که هنر آیینی ما همچنان تا حد زیادی مرهون و مدیون شعر و شاعران است حمایت، پشتیبانی و تقدیری است که بزرگان دینی و ملی ما از شاعران داشته‌اند. در تاریخ آورده‌اند شاعری در مدینه می‌زیست که مدح حضرت علی(ع) می‌گفت. پس از صلح معروفی که برقرار شد، معاویه حاکمی برای مدینه فرستاد و به او دستور داد که برو و این شاعر را بگیر و دست‌بسته نزد من بفرست. حاکم مدینه که عداوتی با این شاعر نداشت وقتی دید او بیمار و کهنسال است در اجرای دستور تعلل کرد تا این که شاعر سالخورده درگذشت و پس از آن نامه‌ای به معاویه نوشت که دستور شما رسید، اما شخص یادشده فوت کرده است. جواب می‌رسد جنازه شاعر را از قبر بیرون بیاورید و همراه با شعرهایش آتش بزنید. این همه عنادی که با شعر و شاعران شیعی داشته‌اند نشان‌دهنده تاثیرگذاری این نوع فعالیت فرهنگی و هنری در جامعه بوده است.

اگرچه بعدها هنرهای دیگر راهشان را از شعر جدا کرده‌اند و هرکدام استقلالی یافته‌اند، من معتقدم بجز موسیقی تاثیرگذاری هیچ هنری بر روح و روان انسان به شعر نمی‌رسد.

همچنان که بین نقاشی و دوربین تفاوت هست و دوربین چیزی را که می‌بیند به تصویر می‌کشد، اما نقاشی تصویر ذهنی نقاش است، بین شعر و دیگر هنرها هم تفاوت هست و به همین دلیل تاثیرگذاری روحی و روانی این هنر در مخاطب بیشتر است.

این تفاوت میان شاعران نیز هست و شاید بهترین مثال در این خصوص شهریار باشد. مرحوم شهریار از زنده‌یاد بولوت قراچورلو معروف به سهند به عنوان استاد خود نام می‌برد و می‌گوید من شاعری قافیه‌پرداز بودم، اما سهند مرا به هیجان آورد. شاید بخشی از این که سهند به اندازه شهریار معروف نیست به این دلیل باشد که تنها به ترکی شعر گفته، اما بخش مهمی از این مساله هم به این برمی‌گردد که او شعرهایی با دقت و براساس اسلوب فنی سروده اما شهریار در حیدربابا از گویش امروزی روستا‌ها استفاده کرده و حسرت‌های امروزی را با عواطفی شدید بیان کرده است.

بایاتی‌های ترکی و شعرهای کوتاه فولکلور در خراسان و دیگر مناطق کشور با عرف مردم گره خورده و با آنها فال می‌گیرند و حسرت‌ها و آرزوهایشان را با آنها بیان می‌کنند.

ادبیات آیینی در دوره‌های مختلف چه فراز و فرودی داشته و چقدر تحت تاثیر مسائل بیرونی بوده است؟

بعضی مسائل بستگی به شرایط سیاسی و ادبی و حکومتی روزگار دارد. یک زمانی شاعری مثل فردوسی در زمان حاکمی مثل محمود غزنوی زندگی و داستان‌های افسانه‌های کهن را با نگاه دینی بیان می‌کند یا سنایی در دوره‌ای زندگی می‌کند که نمی‌تواند حتی با صراحت و آزادانه به این سوال که مذهبش چیست پاسخ بگوید، برای همین با ترفندهایی از حقانیت مذهب شیعه دفاع می‌کند. مثلا جایی می‌گوید: مگر داستان پسر هند جگرخوار نشنیدی/ که از او بر سر اولاد پیمبر چه رسید/ پدر او لب و دندان پیمبر بشکست/ مادر او جگر عم پیمبر بمکید/ خود به ناحق حق داماد پیمبر بگرفت/ پسر او سر فرزند پیمبر ببرید/ بر چنین قوم چرا لعنت و نفرین نکنم/ لعن الله یزیدا و علی آل یزید. به خاطر جایگاهی که معاویه نزد گروهی از مسلمانان دارد بصراحت او را لعن نمی‌کند، بلکه یزید و آل او را لعنت می‌کند یا وقتی پیامبر و پس از آن خلفای راشدین را مدح می‌کند، وقتی به مدح حضرت علی(ع) می‌رسد می‌گوید: با مدیحش مدایح مطلق/ زهق الباطل است و جاءالحق. می‌بینید که شاعر مجبور است محتاطانه حرفش را بزند، اما در دوره‌هایی مثل دوره صفویه یا امروز که توجه به آموزه‌های دینی بیشتر شده است و شاعران آزادی عمل بیشتری پیدا و حرف دلشان را آزادانه بیان می‌کرده‌اند با شرایط شاعرانی مثل سنایی متفاوت است.

البته در این بیان‌ها هر کس بضاعت و توانمندی مشخصی دارد. یک نفر شاعری هیاتی است. در هیات‌های مذهبی از تحصیلکرده‌ها تا افراد عامی حضور می‌یابند و شاعرانی با زبان قابل فهم در این هیات‌ها شعرهایی می‌سرایند. یک نفر هم مانند زنده‌یاد خانم طاهره صفارزاده با زبانی شعر می‌گوید که اگرچه هیچ نیازی نیست در آن از حدیث و آیه استفاده شود، اما برآمده از جهان‌بینی دینی و بازگوکننده مفاهیم دینی است، فطرت انسان پاک است و می‌بینید که در شعرهای آخر فروغ فرخزاد که صحبت از آمدن کسی می‌کند که مثل هیچ کس نیست، فروغ در اصل با فطرت خود ظاهر شده است.

ادبیات آیینی در دورانی مثل دوران ما به چه آسیب‌هایی دچار شده است؟

متاسفانه آسیب‌هایی وارد می‌شود، برای مثال من چندی پیش مجموعه شعری از یک خانم شاعر دیدم که در مجموعه‌اش 10 تا 15 غزل خیلی خوب برای امام رضا(ع)‌، حضرت ابوالفضل(ع)‌ و امام زمان(عج) داشت. در کنار آنها شعرهای عاشقانه‌ای که شاعر در آنها خیلی عریان‌گویی کرده بود. مشخص است شاعر براساس میل درونی این شعرهای مذهبی را نگفته است، بلکه براساس طبع روزگار سروده است. نمی‌شود فطرت درونی انسان را به سمت شعر مذهبی بکشاند و در عین حال شعرهایی با لایه‌های عریان بگوید. متاسفانه خیلی وقتها این آسیب‌ها به وجود میآید که کسانی برای خوشایند بسیار کسان دیگر، حتی برای شاعران آیینی‌سرای دیگر، شعر آیینی بگویند و ممکن است این گونه شعرها از تصویرهای نو برخوردار باشد، اما از تاثیرگذاری آن و تاثیر درونی و روحی بی‌بهره است.

در روزگاری محتشم شعر بلندی سرود که در ادبیات ما ماندگار شده و به گونه‌ای با عواطف و احساس مردم گره خورده است که در ایام محرم شما ممکن نیست به هیاتی مذهبی بروید و کتیبه‌ای از سروده‌های او را نیابید. چرا دیگرانی که شعرهایی فنی‌تر از او گفته‌اند این توفیق را نیافته‌اند؟ چون سوز و صداقت و صمیمیت محتشم در آنها نبوده است. داستان معروف خوابی که مرحوم آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی درباره شعر «علی ای همای رحمت» شهریار دیده بود را همگان شنیده‌اند. خیلی‌ها برای امام علی(ع) شعر گفته‌اند، اما سوز و صداقتی که در این شعر بوده است باعث شده هم بزرگان آن را بپذیرند و هم ذکر مردم کوچه و بازار شود.

ما در ادبیات آیینی در سال‌های اخیر کنگره‌های مردمی‌ شعر را در شهرستان‌ها شاهد بوده‌ایم که با استقبال گسترده مردمی ‌روبه‌رو بوده است نظیر کنگره شعر میلاد آفتاب اصفهان و شب‌های شعر عاشورای شیراز. در مقابل شاهد برگزاری تعداد زیادی کنگره‌های دولتی بوده ایم که استقبال چندانی از آنها نشده است. به نظر شما این کنگره‌ها که سال‌های اخیر بشدت رایج شده است و در هر شهرستانی شاهد برپایی آنها هستیم چقدر در این آسیب‌ها دخیل هستند؟

اعتقادات دینی باید در درون مردم رشد کند نه این که ما به جای بالا بردن اعتقادات تنها اطلاعات دینی مردم را بالا ببریم. امروز شاید خیلی‌ها احکام دینی را بدانند، اما به آن احکام عامل نباشند. آن کسانی که تشویق به ارزش‌های دینی می‌کنند، خودشان نیز باید این ارزش‌ها را رعایت کنند. مردم هم باید خودشان آزاد باشند که بر اساس فطرتشان به سمت دین بیایند. این کنگره‌ها هم شاید تاثیرعام داشته باشد، اما تاثیر خاص آن خیلی نیست.

در دوره‌های اخیر توجه به شعر و ادبیات مهدوی در جامعه ما زیاد شده است و شاعران از طیف‌های مختلف از شاعران هیاتی تا شاعران حرفه‌ای و رسمی‌ با نگاه‌های مختلف به این حوزه ورود پیدا کرده‌اند. این توجه چه دلایلی دارد و چه آسیب‌هایی بر آن مترتب است؟

از گذشته تا امروز اسم مبارک حضرت مهدی(عج) در ادبیات ما زیاد آمده است و حتی خیلی‌ها وقتی پادشاه حاکم از جنگی با پیروزی برمی‌گشته است، می‌گفته‌اند رایت مهدی مگر آمده است. حضور نام ایشان از قدیم بوده و البته در دوره‌هایی شدیدتر شده، چرا که شرایط اجتماعی و اخلاقی و سیاسی و اقتصادی جامعه در نیازهای انسان‌ها تاثیرگذار است.

البته این موج توجه به حضرت موعود در ایران و یک نجات‌دهنده برتر در تمام جهان ریشه در وضعیت اجتماعی امروز دارد و بخشی از چنین توجهی را باید به این دلیل ارزیابی کرد.

می‌گویند کسی که اعتقادات مادی داشت از حضرت صادق(ع) پرسید خدا را برای من تعریف کنید. ایشان فرمودند آیا با کشتی سفر کرده‌ای؟ عرض کرد: بله. فرمودند: اگر وسط دریا حادثه‌ای برای کشتی تو پیش بیاید به چه چیز متوسل می‌شوی؟ گفت: به قدرتی که بتواند مرا نجات دهد. امام فرمود: این قدرت، همان خداست.

سرخوردگی‌های سیاسی و اجتماعی و ایجاد فاصله میان افراد جامعه با هم و با جامعه و مسوولان باعث می‌شود به قدرتی دیگر متوسل شوند که خودش بالاتر از همه حاکمان دنیاست.

این موضوع البته وجهی جهانی هم دارد و استبدادی که در جهان حاکم است بر این فضا دامن می‌زند، یعنی مردم همه جای جهان در انتظار یک منجی که فراتر از روابط ظالمانه موجود در جهان امروز بر جهان حکم می‌راند، هستند. وقتی در فلسطین مردم این کشور در زیر آتش و گلوله و خمپاره قرار دارند و تروریست‌های صهیونیست آنها را با بالگرد ترور و این مساله را رسماً اعلام می‌کنند، دنیا این صهیونیست‌ها را مدافع و کسانی را که در برابر آنها هستند، ستیزه‌جو و تروریست می‌خواند، این سرخوردگی از حاکمیت‌های موجود را می‌بینیم. شاید در آفریقا کسی نام امام مهدی(عج) را نداند، اما آنها هم متوجه و متکی به قدرتی مافوق هستند که بتواند آنها را نجات دهد، البته این را هم اضافه کنم که ما در برخی جاها نمی‌دانیم چگونه از امام زمان(عج) تعریف کنیم. گاهی شعرهای عاشقانه معمولی که انسان برای معشوق زمینی می‌گوید برای ایشان استفاده می‌شود.

شعر محتشم ‌‌‌با عواطف‌ مردم گره خورده است . چرا دیگرانی که شعرهایی فنی‌تر از او  گفته‌اند این توفیق را نیافته‌اند؟ چون سوز و صداقت و صمیمیت محتشم در آنها نبوده است

این که نیازهای ما از امام زمان(عج) چیست و چه باید بخواهیم و چگونه باید این نیازها را بخواهیم هم مهم است، در حالی که این عرض نیازها در برخی جاها حالت نمایشی پیدا کرده است.

در روزگارما گروهی هستند که فکر می‌کنند اگر شعری با ردیف قرآن یا مدحی برای حضرت رسول یا ائمه سروده شود دیگر این شعر دینی است، در حالی که بسیاری از همین افراد با شعر فردی مثل دکتر طاهره صفارزاده ارتباط برقرار نمی‌کنند و حتی از این که او را شاعر شیعی بدانند، پرهیز می‌کنند، در حالی که شعری مانند شعرهای خانم صفارزاده به اصول و مبانی فرهنگ شیعی و انتظار می‌پردازند و ماندگاری بیشتری دارند.

چه کسی بال مرا بست که پرواز بس است

 شعر حسین اسرافیلی، بیش از هرچیز به محتوا نظر دارد. او شاعری است که هم در ادبیات آیینی و هم در ادبیات مقاومت و پایداری حضوری جدی دارد و در عرصه‌های مختلفی همچون شعر جنگ و مقاومت اسلامی‌ مردم فلسطین و لبنان با سرودن شعرهایی تاثیرگذار، حضوری همیشگی داشته است. با مرور نمونه‌هایی از سروده‌های شعر پایداری و آیینی این شاعر با شعرهایش بیشتر آشنا می‌شویم. 

اسماعیل

از تو چه می‌خواهند اسماعیل؟
از تو
از خون تو
از خون جوانانت
از طفلان مرد و شیرخوارت
چه می‌خواهند
این روباه‌های حیله و تزویر
از پلنگان غیور غزه؟
از زنان شیر
از مردان آهن
بگذار امیران عرب
پا به پای شیطان برقصند
با شمشیرهای مضحک چوبی
که پیش از این
بارها
با زنان حرامسراها رقصیده‌اند
بگذار امیران عرب
گیلاس به گیلاس شیطان زنند
و «الازهر»
فتوای کشتارت را صادر کند
و به تکفیر «سیدحسن» برخیزد
تا بر سفره صهیون بنشیند
بگذار چفیه اعراف
چکمه دشمن را برق بیندازد
و دست‌های خائن
شمشیر تجاوز را صیقل دهد
بگذار شاهان عرب
حصار سرزمینت را
تنگ‌تر سازند
تو تنها نیستی
خدا با توست
اسماعیل!
لچک زنان غزه را
به شاهان عرب بفرست
تا غیرت بیاموزند
***
‌بگذار چشم ماهواره‌ها
بسته بماند
خون کودکانت
فریادی‌ است که در گلوی جهان پیچیده است
این‌ همه حلقوم
تو را فریاد می‌زند
بادها
هر روز شرافتت را
انتشار می‌دهد
«و لوکره المشرکون»
***
بگذار جهانخواران
آتش برافروزند آشیانت را
قفس می‌آورندت
تا بگیرند آسمانت را
شمشیرهای مسموم
علیه تو
از نیام درآمده‌اند
حرمله‌های زیاد
تو را نشانه گرفته‌اند
به تشییع شهیدانت می‌روی
دست‌هایت تنهاست
زخم را در گروه
به خانه می‌بری
گل‌هایت
شکوفا شده‌اند، اسماعیل!
اسماعیل!
ندیده‌امت
اما عشق می‌ورزم به نامت
به پیکارت
به شرافتت
وقتی نامت را می‌برم
دلم به پای می‌ایستد
و برای پیروزی‌ات صلوات می‌فرستد
تنهایی‌ات
گونه‌هایم را خیس می‌کند
***
بخند
تا دیوارها پنجره شوند
و پنجره‌ها، بهار
نفست
سنگ‌ها را پرواز می‌دهد
دست‌هایت را به آسمان بسپار
دلت
بزرگ‌تر از همه بمب‌هاست
 صهیونیزم را نمی‌شناسم
همچنان که ابوعباس را
و سازش را
اما تو
پیداتر از آنی که قطعنامه‌ها پنهانت کنند
حقوق بشر نمی‌بیندت
و قطعنامه‌ها
از بردن نامت هراسانند
اما تو هستی
همچنان که شهیدانت،
مقاومتت
و موشک‌هایت
«الله اکبر»
***
من هر روز
در غزه، زخم برمی‌دارم
با شهیدانت تشییع می‌شوم
در زیر آوار خانه‌هایت دفن می‌شوم
اما زبانم در تکرار نام توست، اسماعیل!

چه کسی گفت؟

چه کسی گفت که زنجیر جنون در گسل است
چه کسی گفت که آوازه غیرت کسل است
چه کسی گفت که میخانه فرو ریخته است
باده دردکشان با هوس آمیخته است
چه کسی گفت چرا زخم و جراحت جوییم
کربلا عرصه خون است، فراغت جوییم
حاصل راه دریغ است بیا برگردیم
روبه‌رو دشنه و تیغ است بیا برگردیم
چه کسی گفت و غلط گفت که تکبیر بس است
اسب و میدان و بلا، نیزه و شمشیر بس است
چه کسی خواست که این حنجره را دار کشد
پشت این پنجره‌ها خواست که دیوار کشد
چه کسی بال مرا بست که پرواز بس است
سرب در حنجره‌ام ریخت که آواز بس است
 چه کسی بال مرا چید و از آن پر گسترد
عاقبت گفت و مرا راحت بستر گسترد
چه کسی گفت که فصل دگر و تازه رسید
نوبت عافیت و شهوت و خمیازه رسید
چه کسی گفت نماز آینه عافیت است
کاخ اگر هست نشان از طلب و معرفت است
سجده در مذهب ما با خطر تیر خوش است
ذکر اگر هست همان از لب شمشیر خوش است
سجده در خون و بلا، ظهر و صلاتش خوش‌تر
کاخ نه، خیمه اگر هست، در آتش خوش‌تر
چه کسی گفت و غلط گفت که برمی‌گردیم
بت گرانند بگو باز تبر می‌گردیم
ما همانیم، غدیر آینه بیعت ماست
بی‌کفن تیغ به دستیم، همین غیرت ماست
کم بگویید که دشمن قدر و فرزانه است
اژدهایان دو سر مال شب و افسانه است
چشمتان گرچه به تدبیر نخفته است هنوز
قصه‌گو آخر این قصه نگفته است هنوز...

صدایت می‌کنم...

 صدایت می‌کنم، عالم شمیم عود می‌گیرد
و چشمانم به یاد تو، غمی مشهود می‌گیرد
شبی در خلوت لاهوتی روحم تجلی کن
که دارد شعر‌هایم رنگی از بدرود می‌گیرد
سواحل در سواحل، خاک سرگرم گلفشانی است
که روزی رنگ بو از آن گل موعود می‌گیرد
در اشراق ترنم‌ها و آفاق تغزل‌ها
 زمین را نغمه جادویی داود می‌گیرد
هلا ای قدسی سرچشمه انفاس جالینوس
به دشت زخم‌هامان نقشی از بهبود می‌گیرد
ببین مولا! به محض این که از عشق تو می‌گویم
جهان را، شوق یک فردای نامحدود می‌گیرد

آرش شفاعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها