5 سال بعد در سال 1945 نخستین داستان کوتاه او و بعد هم یکی از شعرهایش در مجله «رایتینگ» منتشر شد. یک سال بعد یک داستان دیگر و چند شعر... حوصله بوکوفسکی سر رفت. دلسرد و دلشکسته شد و نوشتن را رها کرد و تا سال 55 زندگی او سفر کردن بود، کار کردن در شغلهای موقتی مثل ماشینشویی، گارسن رستوران، کار در پمپ بنزین، دستفروشی و هزار و یک کار دیگر در همین ردیف و زندگی در اتاقهای ارزانی که سازمانهای تامین اجتماعی در اختیار بیپولها قرار میدهد.
در خلال شعرهای بوکوفسکی میتوان زندگیاش را بخوبی مجسم کرد چون او بر خلاف همه نویسندههایی که از زندگیشان وام میگیرند تا بنویسند امااین مساله را انکار میکنند، خیلی رک و راست میگوید 90 درصد شخصیتهای کتابهایم خودم هستم. آنچه در شعرهایم میگویم هم از زندگی خودم میآید. برای همین براحتی میتوان زندگی او را در آثارش یافت. آنچه در یک داستان کوتاه میآید بعدا در یک شعر تفسیر میشود و ناگهان با آدمیکه دراین شعر با او روبهرو میشویم احساس آشنایی میکنیم چون همین آدم را در آن داستان کوتاه دیده بودیم.
بااین حال نوشتن بوکوفسکی اصلا شبیه نویسندههای دیگر نیست و شعر سرودنش هم شبیه شاعران دیگر... او خشن و بیپروا مینویسد و هر چه را که فکر میکند بر زبان میآورد و از آن فراتر روی کاغذ جاودانهاش میکند.این نگاه بیپروا و این زبان دریده حاصل زندگی با پدری است که نظامی بود و خشن و بددهن و پسری که از کودکیاش تنها کتک خوردنهایش را به یاد دارد. شاید هم یک خصلت ژنتیک باشد و شاید همان طور که خودش میگوید حاصل بیخیالی. یک جور مبارزه منفی در برابر زندگی که به بیرحمانهترین شکلی به آدم تحمیل میشود.
بیماری، سرآغاز نویسندگی
خونریزی معده، خوابیدن روی تخت بیمارستان و تن دادن به جراحی شاید ازعواملی باشند که موجب میشود تا چارلز بوکوفسکی حالا 37 ساله تصمیم بگیرد به زندگیاش سر و سامانی بدهد.
دوباره شروع به نوشتن شعر میکند، ازدواج میکند آن هم با زنی که خودش شاعر و نویسنده است و بعد هم شروع به انتشار آثارش میکند.
بااین حال زبان او تغییر نکرده است. بوکوفسکی با زندگی تعارف ندارد برایش پشیزی ارزش قائل نیست و شعارش در زندگی و مرگ این است: «سعی نکن.» به نظر او وقتی تمام عمر سعی کنی که کاری را انجام دهی دیگر خود آن کار را انجام ندادهای فقط سعی کردهای و بنابراین هیچ کاری نکردهای... برای همین هم خودش سعی نمیکند. مینویسد و زندگی میکند و کسالت داشتن کاری طاقت فرسا و تکراری در پستخانه را میپذیرد. اما سعی نمیکند تا بنویسد فقط خیلی ساده مینویسد و برای نوشتن هم همه فکرها و زندگیاش را روی کاغذ میآورد.
برای همین هم شعرها و داستانهایش شلوغ، خشن و بیپروا هستند... مثل اتاقی که در آن سالها زندگی کرده و روی تختش خورده، خوابیده و نوشته است؛ همه چیزش شلوغ و درهم برهم است. ظروف خالی لابه لای کتابها ولو هستند و اثرشان هم جز دلآشوبه و گیجی چیزی برای شاعر نیست.
رقم زیادی نبود
بوکوفسکی نخستین رمانش را پس از رها کردن کار پستخانه نوشت، آن هم در عرض یک ماه. اسم اثر هم هست «پستخانه.» قهرمان رمان دیگرش «هزار پیشه» مردی است به نام «هنری چیناسکی» که در شرایطی مثل خود نویسنده زندگی میکند و تازه دوستانش او را «هنک» صدا میزنند، درست مثل خود نویسنده! هنک بیکار است و تنها کاری که بلد است روزنامه نگاری و نویسندگی است اما به جای کار در تحریریه یک روزنامه در آبدارخانه آنجا کار پیدا میکند.
فایده این قرارداد این بود که او تا آخر عمرش دست از کار نکشید و صدها قطعه شعر گفت که همه آنها تایپ شده با امضای خود او در وب سایتش موجود است. تعداد این اشعار آن قدر زیاد بود که پس از مرگش در سال 1994، 5 مجموعه شعر از میان آنها بیرون آمد.
بیعلاقه به جنگ
بوکوفسکی به جنگ هم علاقهای ندارد؛ به یاد بیاورید پدر بداخلاقش نظامی بود. اما مثل بقیه چیزها او تفسیر فلسفی خودش را هم دارد. جنگ را وسیله چاق و چلهتر شدن قدرتهای بزرگ میداند. برای همین هم در جوانی از رفتن به سربازی خودداری کرده و البته با تبعاتش هم روبهرو شده بود. بوکوفسکی در آثارش به نوعی راه و رسم رایج «زندگی آمریکایی» را بیارزش میکند. همه تلاش آمریکاییها برای رسیدن به امکانات زندگی، لباسهای شیک و زندگی راحت برای او یک جور بازی است که اصلا واردش نمیشود و برعکس این بازی را سر و ته اجرا میکند. با آن قیافه کج و کوله و شکم گنده، به لباس پوشیدنش بیتوجه است و محل زندگیاش... درست مثل کولیهاست.
حتی باز کردن کنسرو
بوکوفسکی در یکی از شعرهایی که از زبان شاعر توی داستانش سروده، سبک شخصی زندگی را «هنر» مینامد و میگوید حتی باز کردن یک کنسرو ماهی تن هم میتواند هنر باشد. اما اضافه میکند که آدمهای زیادی وجود ندارند که برای زندگی شان سبک خودشان را داشته باشند و هنرمند باشند. به نظر او ژاندارک، مسیح، سقراط، گارسیا لورکا و همینگوی که در یکی از داستانهای کوتاهش دق دلیاش را خالی کرده و در رینگ بوکس او را از پا در آورده هنرمندند و سبک دارند. اما بیشتر از همه او اعتقاد دارد آدمهایی که در زندان دیده سبک دارند. سبک یعنی تمایز و برای همین هم خود او یک سبک دارد، خیلی جسورانه و بدون ترس از قضاوت دیگران....
هیچ وقت نمیتوان فهمید که او چه وقت جدی حرف میزند؟ وقتی دارد از میکیماوس صحبت میکند تاثیر این موش کارتونی بر جماعت آمریکایی را حتی از تاثیر شکسپیر، میلتون، دانته، رابلیس، شوستاکوویچ، لنین یا ون گوک هم بیشتر میداند و حتی دیسنیلند را مرکز جذبه جنوب کالیفرنیا میداند اما جمله بعدی کار را تمام میکند: اما قبرستان یادآور زندگی واقعی ماست.برای بوکوفسکی نویسنده بودن یعنی «یه چاردیواری، ماشین تحریری، کاغذ و نوشیدنی، فرقی نداره کجا باشی و بنویسی. حتی در دهانه آتشفشان هم میتوان نوشت.»
او چند باری هم بازداشت شد. درست به همان آسانی که شخصیت داستانهایش بازداشت میشوند. میگوید زیاد بازداشت نشدم، 14 یا 15 بار شاید.
بوکوفسکی در مورد زندگی فلسفه خاص خودش را دارد که به نظر خودش خیلی ساده و مثل دو دو تا چهار تا میماند... اولش پتانسیل زندگی را داری و بعد درگیر افکار انسانی میشی و بعد احتمالا این وسطها، یه جایی، یه ابله یا دیوانه قدرت که قدرت را هم در دست دارد، به آسانی تو را روانه جهنم میکند. به همین سادگی... برای همین هم درهم شکستن از نظر بوکوفسکی خیلی محتمل و طبیعی است.
در یک معیار جهانی فقط یک چیز برای انسان باقی میماند: اگر شانس داشته باشد یک سنگ قبر و اگر بد شانس باشد یک علفزار....
با همه اینها بوکوفسکی ناامید نیست «نه لازم نیست کشتی را ترک کنیم. به این کلیشهها میگم نه! کشتی را ترک نکنیم. به همین مزخرفی که دارم میگم؛ با نیرو و روح و جسارت و با قماری که چند تا آدم کله خر میکنند میشه برای نجات لاشه بشریت از غرق شدن یه راهی پیدا کرد. هیچ نوری تا خاموش نشده باشه خاموش نشده. بذار مردانه بجنگیم، بدون خیانت. بدون هیج چیز دیگهای.»
آرزو پناهی
منابع : ویکی پدیا / گاردین
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم