در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ــ سلام، صبح همگی بخیر
ــ سلام ....، سلام
ــ اکرم خانوم خیر باشه! خیلی سرحالی!
ــ اکی جون نکنه گنج پیدا کردی... ها!
به گوشه آرامی رفت و قبل از صدا زدن سیمین دوست صمیمیاش، او را کنار خود دید. تکه روزنامه را که حالا دیگر در دستهایش مچاله شده بود در دستهای او گذاشت. سیمین به سختی و بریده بریده آن را خواند و جیغ خفیفی کشید.
ــ هیس! میخوای همه بریزن اینجا
ــ ای خدا، اکرم، این چیه؟ واقعا این تویی؟! قربونت برم خدا.
ــ خـودم هـم بـاورم نـمـیشه، دیشب هستی دختر صاحبخونهام با داد و فریاد اومد پایین و گفت:
ــ خاله، خاله، عکست رو ببین تو روزنامه بابایی انداختن. ایناها، خودم اول دیدمشها. نگاه کردم. عکس خودم بود. پاهام سست شد و همون جا نشستم. دستم میلرزید و به هستی گفتم:
ــ عینک ندارم خاله، برام بخون.
نفهمیدم چی شد، با داد و بیداد مامان هستی به خودم اومدم که داد میزد.
ــ مگه نگفتم صبر کن خودم بیام، ببین چه بلایی سرش آوردی.
ــ گفتم تحمل کن، توکل داشته باش. داشتی با فکر و خیال از پا میافتادی. به خدا انگار پسرم زنده شده وقتی این طور خوشحال میبینمت.
صورت سیمین را بوسید و گفت:
خدا جوونت رو بیامرزه. تو توی این سالها در حقم خواهری کردی. اومدم چند روز مرخصی بگیرم. روی پاهام بند نمیشم، دعا کن، این همه وقت تحمل کردم اما حالا که قراره ببینمشون طاقتم تموم شده.
بار دیگر سیمین همکارش را، سنگ صبور روزهای تلخ زندگیاش را در آغوش کشید و خداحافظی کرد.
از شرکت که بیرون آمد، ایستاد و به تابلوی سبز و کوچک آن نگاه کرد. <شرکت خدماتی امانت، شماره ثبت...>
یاد روز اولی افتاد که برای کار به آنجا آمده بود، خسته و دردمند. اما امروز خوشحال و شاکر آنجا را ترک میکرد. به راه افتاد تا خبر را به مرد زندگیاش هم بدهد.
ساعتی بعد با قرائت فاتحه به او سلام داد و گفت:
تعجب نکن آقا، میدونم یکشنبه ست. اما اومدم تا بهت این خبر رو بدم.
تکه روزنامه را از کیفش بیرون آورد.
ــ ببین بچهها دارن دنبالم میگردن، باورت میشه؟ این آگهی رو هم بهانه کردن برای پیدا کردن، آدرسم. یادته، هنوز رخت عزای تو تنم بود که ساز فرنگ رفتن رو کوک کردن، چوب حراج زدن به زندگیمون که برن اون ور آب ترقی کنن. چندرغاز پول انداختن جلوم. گفتم: توی غربت زندگی کردن، آدم خودشو میخواد.
گفتن: جلوی پیشرفت ما رو میگیری.
تـنـهـا موندم. دستارو روی زانوی خودم گذاشتم، نونخور خواهر و برادر نشدم که یه عمر زحمت و آبروداری تو بیعزت نشه. کلفتی کردم، با دروغ و کلک خودم رو از چشم فامیل و آشنا قایم کردم. از همه بریدم، به خاطر آبروی بچهها، که اگه یه روزی مث امروز بچهها برگشتن، بیحرمت نشن و سرکوفت نشنون. حالا که همه چیز تموم شده، تو هم حلال شون کن. با اجازهات دیگه میرم، باید بهشون تلفن بزنم. خونهرو که عوض کردم آدرسمو دیگه کسی نداره. دلم میخواد خودم تلفن کنم. از جاش بلند شد و زیر لب زمزمه میکرد: الهی صبر بده.
صدای قلبش را میشنید، دستهایش میلرزید. به اولین تلفن همگانی که رسید شمارهای را که در آگهی نوشته شده بود گرفت.
ــ الو هتل پرندکه.
ــ بفرمایید.
ــ پسرم من با آقای سالکی کار دارم. مسافر شماست. من مادرشم، مادرشم پسرم.
صدایش میلرزید و برای لحظهای از محیط اطرافش فاصله گرفت. صدای مرد او را به خودش آورد.
ــ بله، بله خانوم، اتفاقا از قبل هماهنگ کردن، گوشی حضورتون.
ــ الو...
ــ زن دستش را به کیوسک تلفن تکیه داد و بغضش ترکید.
ــ الو، الو
صدای پسر بزرگش را شناخت.
ــ حمید، مادر...
سعی کرد خودش را کنترل کند. دلش نمیخواست پسرش هم به گریه بیفتد. آدرس خانه اجارهایاش را به پسرش داد. نفهمید چه طور خودش را به خانه رساند تا ساعتی بعد میزبان فرزندش باشد. پسری که سالها پیش موقع رفتن گفته بود:
ــ جای گله باقی نمونه، خودت نمیخوای بیای، نباید انتظار داشته باشی ما هم پاسوز تو بشیم.
زن راضی به رفتن نشده بود، اما چه جای دلتنگی که ساعتی دیگر این دوری به آخر میرسید. شادی جای غم را میگرفت و دیدار جای دوری و چشم انتظاری را.
ــ باید آبروداری کنم. نکنه بچهام شرمنده بشه، یه وقت چیزی نگم پسرم احساس گناه بکنه.
زن مدام در اتاق کوچکش راه میرفت و بیهدف اثاثیه آن را جابهجا میکرد. گاهی به وسایلی که با اشتیاق برای پذیرای از فرزندش مهیا کرده بود نگاه میکرد مبادا کم و کسری داشته باشد. گاهی دم پنجره میایستاد و گاهی به آینه لب طاقچه خیره میشد و با وسواس پر روسریاش را مرتب میکرد.
با صدای زنگ، قلبش به تپش افتاد، تنش یخ کرد، صدای نفسهایش را میشنید. پاهای سنگینش را روی زمین کشید، پلههای زیرزمین را بالا رفت و خودش را به حیاط انداخت، اما قبل از او دخترک صاحبخانه در را باز کرد و پسرش با تردید پا به حیاط گذاشت.
ــ قربون قد و بالات برم حمید.
این را گفت و با هق هق بلندی خودش را در آغوش پسرش انداخت.
بـی هیچ حرفی او را به اتاق کوچکش کشاند و صورتش را غرق بوسه و نوازش کرد.
ــ گریه نکن مادر، آروم باش.
ــ اشک شوقه عزیزم، چشمهام روشن شده نور دیده مادر.
صورت پسرش را بین دو دست گرفت.
ــ بذار نگات کنم، بذار نگات کنم تا قلبم آروم بگیره.
سرش را به شانههای پسر تکیه داد.
ــ آخ، نمردم و دوباره دیدمت، شکر، شکر
ــ بیا بشین مادر، آروم باش، چرا میلرزی؟ الان میافتی.
آن شب گوشه دل مادر جشنی به پا بود و بیهیچ گلایهای گذشت، بینیش حرفهای تلخ و زخم رنج و تنهاییها.
ــ مادر چرا اینجا نشستی؟ساعت چنده؟
ــ ساعت سه و نیمه عزیزم، چیزی میخوای؟
ــ شما چرا نخوابیدی؟
ــ وقت برای خوابیدن زیاده، الان فقط میخوام نگات کنم.
صبح اگر شرم اجازهاش میداد لقمههای صبحانه را خودش در دهان پسرش میگذاشت.
ــ مادر الان دو هفتهست که اومدم ایران. پیدا کردن تون خیلی طول کشید!
راسـتـی چـطوره که حتی دایی هم آدرس شمارو نداشت؟
زن از جواب دادن طفره رفت.
ــ سرفرصت میگم برات. خوب تو بگو، پس گفتی محمود به خاطر کارش نیومد...
ــ خیلی هواتون رو کرده بودم، حسابی دلم براتون تنگ شده بود. محمود هم به یاد شماست، فقط خیلی گرفتاره.
چشمهایش را از نگاه مادرش دزدید و ادامه داد:
به خاطر کارمون لازم شد یه وام سنگین بگیریم....
شانههایش بیاراده تکان خورد و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
ــ از بخت بد کارمون به مشکل خورد و خودمون به خنسی.
زن این را که شنید دو دستی روی پاهایش کوبید.
ــ الان که مشکلی ندارید مگه نه؟ چی میخواهی بگی؟
حمید دستی به پیشانیاش کشید.
ــ راستش .... محمود به خاطر اون بدهیها زندانه؛ من اومدم که ...
زن دو دستی به سرش کوبید.
ــ خدا منو بکشه. چی داری میگی حمید؟ برادرت کجاست؟ چی به سرش اومده؟
ــ پای چکهارو محمود امضا کرده بود برای همین...
زن برای لحظاتی چشمهایش سیاهی رفت. گوشش زنگ میزد. صورتش گر گرفته بود و مبهوت به دهان پسرش نگاه میکرد.
ــ ببین مادر، گریه دردی رو دوا نمیکنه. من بیشتر پول رو از دوستام توی ایران قرض گرفتم. راستش اومدم با هم بریم پیش دایی. شما از خونه پدریتون سهم دارین، مگه نه! خوب، چرا سهمتونرو نمیگیرید. شما روتون نمیشه چیزی بگید دایی جان هم به روی مبارکشون نمییارن.
ــ آقا حمید، پسرم، داییات سهم من رو داده.
ــ اِ اِ... از حال و روزت معلومه، مگه من بچهام که بخواین گولم بزنی!
ــ حمید، بذار حرفام تو سینهام بمونه، گفتم که، من سهم خودم رو گرفتم.
ــ نکنه میترسی ها! شاید حق داشته باشی، اما قسم میخورم، قول میدم که خیلی سریع پولترو 2 برابر بهت برمیگردونم. اگه پول رو زودتر جور نکنم هست و نیستمون رو مصادره میکنن، به خاک سیاه میشینیم، گوش میدی؟ متوجه حال و روز من هستی؟
زن عرق سردی که روی پیشانیاش نشسته بود را با روسریاش پاک کرد. دستش را روی قلبش فشار داد. اشک از چشمهایش سرازیر شد.
دستش را به دیوار گرفت و از جا بلند شد و به طرف دیگر اتاق رفت. به چهره پسرش نگاه نمیکرد:
ــ خدا رحمت کنه پدرترو. یک سال تموم اون درد بیدرمون خونهنشینش کرد. هیچکس نفهمید ما چی کشیدیم، خدا بیامرز نذاشت آب تو دل شما تکون بخوره. میدوست موندنی نیست. حاضر نبود درمون بشه، همش میگفت: من که قراره برم، چرا تو و بچههارو خاکستر نشین کنم. خرج دواهاش، خرج خارج رفتنش رو از کجا میآوردیم؟
گفتم: هر چی داریم و نداریم میفروشیم، چی بالاتر از سلامتی تو؟
راضی نمیشد، میخواست بعد از خودش چیزی برای شما باقی بذاره. همون موقع رفتم پیش داییات و سهمم رو خواستم.
بغض راه نفس زن را بست و برای چند لحظه سکوت کرد.
داییات سهم من رو خرید. با بدبختی پدرتو راضیاش کردم. التماسش کردم تا درمانش رو ادامه بده...
بغضش ترکید.
ــ نمیخواستم بگم، نمیخواستم...
به طرف پسرش برگشت.
حمید سرش را به دیوار تکیه داده بود و چشمهایش بسته بود. دور لبش کبود شده بود.
ــ بیا این لیوان آب روبخور پسرم.
حمید دستهایش میلرزید. لیوان آب را روی سرش خالی کرد.
زن کنار پسرش نشست و گفت:
ــ من مادرم، جونم بنده به خوشی شما. اما کاری ازم ساخته نیست جز دعا آخ، کاش جونم فروختنی بود...
حمید رفت، بیهیچ حرفی و زن بیصدا اشک ریخت و توی دلش به پسر خدانگهدار گفت.
کسی محکم به صورتش سیلی میزد ، به خودش آمد.
سیمین بود که برای احوالپرسی آمده بود.
خاک به سرم، چی به سرت اومده؟داری از تب میسوزی؟حرف بزن، چی شده؟ پسرات نیومدن؟ پاشو بریم دکتر.... چرا از حال رفتی؟
ــ آخ ــ نه ـه ـه! دکتر چه میدونه درمون درد من چیه؟
آن شب سیمین کنار اکرم ماند و آنچه پیش آمده بود برای دوست باوفایش تعریف کرد. چند روز بعد زن به اجبار باید سرکار میرفت. وقتی به شرکت رسید برای لحظهای ایستاد، کیفش را باز کرد. دستهایش میلرزید، تکه روزنامه مچاله شده را از گوشه کیفش بیرون کشید و به جوی آب سپرد و از پلههای باریک شرکت خدماتی بالا رفت.
پریسا زنگیشه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: