پایان روزهای خوش زندگی

«من هم مثل هر مادر دیگری عاشقانه فرزندم را دوست داشتم. تولد ساندرا در زندگی مشترک من و گریگوری یک تحول جدید و سازنده بود. ما زندگی را با سختی ساخته بودیم و وقتی که صاحب فرزند شدیم، در واقع به ثمره زحماتمان دست پیدا کردیم. ساندرا دختر بسیار شیرین و نازنینی بود که برایم از هر چیزی در زندگی بیشتر اهمیت داشت. از دست دادن فرزندی که برایت مهم‌ترین موضوع زندگی است، می‌تواند مهلک‌ترین ضربه در طول زندگی باشد، اما گریگوری انگار هرگز این موضوع را نفهمید.»
کد خبر: ۲۶۸۰۵۲

خانم ملیندا هالوی 38 ساله به اتهام به قتل رساندن شوهرش گریگوری هالوی 40 ساله راهی زندان شده است. خانم ملیندا متهم است با دو ضربه شدید به سر همسرش، سبب خونریزی مغزی او شده و مرگش را رقم زده است. با این که پزشکی قانونی تایید کرده است که خانم ملیندا از افسردگی بسیار شدید رنج می‌برد، اما با رای دادگاه این زن به اتهام قتل عمد با استفاده از چوب بیسبال به تحمل 30 سال حبس با امکان تخفیف در مجازات محکوم شد.

«من و گریگوری با هم درس خواندیم و با هم وارد بازار کار شدیم. هر دو حسابدار بودیم و می‌دانستیم که با رشته‌ای که در آن درس خوانده‌ایم، می‌توانیم زوج بسیار موفقی باشیم. من می‌خواستم هر طور که شده، ادامه تحصیل بدهم اما گریگوری مثل هر مرد دیگری ترجیح می‌داد که به محض اتمام درسش وارد بازار کار شود. این بود که با یکدیگر توافق کردیم. من برای ادامه رشته‌ام در فوق‌لیسانس مشغول شدم و گریگوری در یک شرکت خصوصی بازاریابی کار خود را شروع کرد. همه چیز همانطوری بود که می‌خواستیم. گرچه مشکلات مالی گاهی اوقات فشار بر ما وارد می‌کرد و از بسیاری از تفریح‌ها محروم بودیم، اما از آنجا که اهداف بزرگ‌تری داشتیم، دست از فعالیت‌هایمان برنمی‌داشتیم. گریگوری بسختی کار می‌کرد تا بتواند هزینه بالای ادامه تحصیل من در رشته فوق‌لیسانس را بپردازد. چند سال بعد که من هم فارغ‌التحصیل شدم، توانستم در همان شرکتی که همسرم در آن مشغول بود، استخدام شوم. گرچه سمتی که من داشتم از او بالاتر بود، اما این که می‌توانستیم در کنار هم و پا به پای هم کار کنیم، برای هر دوی ما یک غنیمت بود. اوضاعمان روز به روز بهتر می‌شد و روزی را که خانه خریدیم، به عنوان یکی از بهترین روزهای زندگی‌ام بخوبی به یاد دارم. هر دو از این که توانسته بودیم بر طبق برنامه‌ای که برای خودمان تنظیم کرده بودیم، پیش برویم، خوشحال بودیم و لحظه‌شماری می‌کردیم تا این موفقیت‌ها بیشتر و بیشتر شود.

چند ماه بعد من برای ساندرا باردار شدم که باز هم خبری بسیار مسرت‌بخش بود. برای من و گریگوری که هر دو تنها فرزندان خانواده بودیم و هیچ کدام خواهر و برادری نداشتیم تا با آنها رفت‌وآمد و معاشرت کنیم، حضور یک عضو جدید در خانواده برایمان بسیار جالب بود. وقتی ساندرا به دنیا آمد، برای اولین بار احساس کردم که خوشبخت‌ترین زن دنیا هستم.

گریگوری سخت کار می‌کرد تا بتواند از پس هزینه‌های بالایی که داشتیم، برآید و من هم تمام مدت وقتم را با ساندرا می‌گذراندم. سال‌هایی که با ساندرا زندگی کردیم، دقیقه به دقیقه از زیباترین لحظات بودند. تا این که آن اتفاق بد رخ داد.»

ساندرا هالوی، فرزند 9 ساله این خانواده هنگام برگشت از مدرسه بر اثر تصادف با اتوبوس جان خود را از دست داد. مرگ ناگهانی ساندرا که برای والدینش شوک بسیار بزرگی بود، سبب شد که خانم هالوی به افسردگی بسیار شدید مبتلا شود. آقای گریگوری نیز که برای فرار از غم از دست دادن فرزندش ساعات کاری‌اش را بیشتر کرده بود، دیگر فرصتی را برای بودن در منزل نمی‌گذاشت و به این ترتیب بود که خانواده کوچک هالوی خیلی زود از هم پاشید.

«مرگ ساندرا تنها یک مقصر داشت و آن هم گریگوری بود. من هیچ وقت نمی‌گذاشتم که دخترمان پیاده از مدرسه به خانه بیاید. با این که مسیر کوتاه بود، اما هیچ وقت دلم راضی نمی‌شد که او راه را به تنهایی طی کند. آن روز قرار بود برای رفتن به دکتر به دنبال مادرم بروم. این بود که از گریگوری خواستم تا هر طور شده خود را برای آوردن ساندرا به مدرسه‌اش برساند. نیم ساعت قبل از تعطیلی مدرسه، او تماس گرفت و گفت که جلسه‌ای اضطراری دارد که نمی‌تواند آن را ترک کند و دنبال دخترمان برود. من هم چاره‌ای نداشتم باید با مادرم به دکتر می‌رفتم. این بود که با مدرسه‌اش تماس گرفتم و به او گفتم که امروز را تنهایی به خانه برگردد. به او تاکید کردم که از پیاده‌رو حرکت کند و مراقب خودروها باشد.

دلشوره عجیبی داشتم. وقتی بعد از نیم ساعت متوجه شدم که او هنوز به خانه نرسیده است، حالم بدتر شد. سعی می‌کردم تا مادرم را زودتر به خانه برسانم تا بتوانم به مدرسه بروم و سراغ او را بگیرم که تلفن همراهم زنگ زد و پشت خط، گریگوری بود. او با صدایی بسیار مضطرب به من گفت که حادثه‌ای برای دخترمان به وجود آمده و باید هرچه زودتر به بیمارستان نزدیک خانه‌مان بروم. نمی‌فهمیدم چطور رانندگی می‌کردم. مدام از خدا می‌خواستم که فکرهای بدی را که در سرم بود، از من دور کند و بچه‌ام را سالم به من برگرداند.

وارد بیمارستان که شدم و چهره گریگوری را که دیدم، فهمیدم که حادثه بدی اتفاق افتاده است. پزشکش به سمت من آمد و سعی کرد مرا آرام کند. تنها چیزی که شنیدم، آن بود که تصادف با اتوبوس، جان فرزندم را گرفته است. وقتی به‌هوش آمدم که ظاهرا ساعت‌ها از این حادثه گذشته بود و من با آرامبخش‌های قوی روی تخت هنوز خوابیده بودم. از آن زمان من دیگر هرگز روی خوشبختی را ندیدم.»

پس از مرگ ساندرا که با برخورد یک اتوبوس، جان خود را از دست داد، خانم هالوی بشدت بیمار شد. حالات روحی او روزبه‌روز بدتر می‌شد تا جایی که در طول 2 سال 2 بار در بیمارستان روانی بستری شد. او هرگز خودش و شوهرش را به خاطر مرگ دخترشان نمی‌بخشید و از سوی دیگر آقای هالوی نیز که سعی می‌کرد کمتر در معرض دید همسرش باشد، از خانه دوری می‌کرد و تمام اوقاتش را در محل کارش می‌گذراند. درگیری لفظی میان خانم هالوی و گریگوری در منزلشان به درگیری فیزیکی انجامید و در نهایت با دو ضربه بسیار محکم چوب بیسبال از پشت سر توسط خانم ملیندا، او شوهرش را از پا درآورد.

«من هیچ کنترلی روی خودم نداشتم. انگار تمام خشم از دست دادن فرزندم، آن روز در من جمع شده بود. اکنون من دیگر با یک فرد مرده هیچ فرقی ندارم.»

المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها