در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شما نقش آلکس مرسر را دارید. آلکس همانند بسیاری از قهرمانهای بازیهای رایانهای فراموشی دارد و نمیداند چطور این قدرتهای فوق انسانی را به دست آورده و چرا منهتن نیویورک به این روز افتاده است؟ آلکس میتواند انسانها را جذب کرده و خودش را به شکل آنها در بیاورد. هیچ چیزی مانع حرکت آلکس در شهر نیست، حتی آسمانخراشهای سر به فلک کشیدن نیویورک و هلیکوپترهای ارتش مانع او نیستند. از نظر حرکات اکشن آلکس هیچ کم و کسری نسبت به دانته، کریتوس یا کول ندارد و میتواند صحنههای اکشن بینظیری خلق کند. منهتن با خیابانها و ساختمانهای متعددش در اختیار آلکس است تا به هر جایش که خواست سر بزند.
همه این چیزها خوب هستند. اما یک چیزی در پروتوتایپ کم است و آن چیز منطق نام دارد. داستان و ماموریتها به شدت با مشکل کمبود منطق مواجهند. داستان بسیار آبکی است و در بیشتر لحظات بازی اصلا نمیدانید دارید چکار میکنید یا اصلا هدفتان از کشتار انسانها، هیولاها و ادوات نظامی دولتی چیست؟ متاسفانه داستان بسیار سطحی است و تا آخر بازی هم موفق نمیشود لایهای منطق و شخصیتپردازی به گیمپلی اضافه کند و اکشنها بسیار بیهدف بهنظر میرسند.
بیمنطق بودن بازی را با یک مثال توضیح میدهم. در اوایل بازی مرسر متوجه میشود که یک نامزد داشته و به سراغ او میرود. نامزدش برخورد بسیار معمولیای با شخصی که همه فکر میکردهاند مرده دارد. بهطوری که حتی هیجانزده هم نمیشود. سپس برای این که بتوانند از محاصره نیروهای نظامی فرار کنند به مرسر میگوید تنها راه چاره ما این است که تو بروی یک تانک از یک پادگان نظامی بدزدی و بیاوری تا با هم فرار کنیم!!! آنوقت شما برای فرار از یک محاصره عادی مجبور هستید به تنهایی به یک پادگان نظامی با صدها نفر نگهبان حمله کنید، یک تانک بدزدید، سر راه صد نفر را له کنید، سه چهار تا هلیکوپتر را سرنگون کنید، پنج شش تانک را بفرستید روی هوا تا بتوانید نامزد مرسر که بعدا معلوم میشود جاسوس هم هست را از خانهاش بیرون ببرید!
همانطور که گفتم اکشن و گیمپلی خوب هستند اما داستان و ماموریتها اصلا انگیزه درست و حسابی برای ادامه بازی به شما نمیدهند و بیشتر مواقع میبینید بهخاطر مسائل الکی و بیهوده نیمساعت با نیروهای بیپایان دشمن درگیر شدهاید.
در این میان هوش مصنوعی دشمنها اوضاع را بدتر از بد میکند. میتوانید در یک پایگاه نظامی و جلوی چشم دهها سرباز، فرمانده آنها را سر به نیست کرده و خودتان را شکل او بکنید. در این میان اگر با شکل و شمایل فرمانده، جلوی سربازها از دیوار بالا بروید و پرواز هم بکنید باز هم کسی به شما شک نمیکند. اگر سربازها شما را پیدا کردند کافیست پشت یک دیوار بروید و تغییر قیافه دهید. همه به سرعت فراموش میکنند که در جستجوی یک آدم غیرعادی هستند و جالب اینجاست که به دلایلی تا پایان بازی هیچکس به این سربازها ابلاغ نمیکند که دشمن شما میتواند تغییر قیافه بدهد!
سبک بازی اکشن در یک نقشه بزرگ است. این روزها دو بازی مشابه به نامهای Infamous و ردفکش در بازار پیدا میشود که درست از همین سبک گیمپلی استفاده کردهاند. پروتوتایپ در برابر هر دو بازی ذکر شده کم میآورد. دلیل اصلی این موضوع یکنواخت بودن ماموریتها و جذاب نبودن ماموریتهای جانبی است. در واقع هیچ ماموریت جانبی وجود ندارد و فقط یک سری چالشهایی از قبیل رفتن به چکپوینتهای مختلف (مانند بازی ناروتو) که عموما روی دیوار و سقف آسمانخراشها هستند یا شیرجه از یک ارتفاع بلند در یک نقطه معین و کشتن تعداد زیادی دشمن در کمترین زمان محدود میشود.
گرافیک اصلا خوب نیست. هر کس که نیمنگاهی هم به Infamous (که از لحاظ سبک و سیاق شباهت فوقالعاده زیادی به پروتوتایپ دارد) بیاندازد این را تایید میکند. از روی بالاترین برج هم نمیشود شهر را کامل دید. مردم شهر همه مثل هم هستند. برجها کاملا خشک و بیروح ساخته شدهاند و متاسفانه مرسر نمیتواند هیچگونه اندرکنشی با آنها داشته باشد.
ایده حرکت آزادانه در شهر و اکشن با سرعت بالا به خوبی در پروتوتایپ پیاده شده اما کاش سازندهها کمی بیشتر روی داستان کار میکردند. یا حداقل گرافیک را بالا میبردند و یا فرصت داشتند با چند ماموریت جانبی گیمپلی را غنیتر کنند و قدرتهای مرسر را بیشتر بهکار بگیرند. دویدن بیوقفه و بالا رفتن از دیوارهای صاف چیزی است که در هیچ بازی دیگری پیدا نمیشود. بهخاطر تجربه این نوع حرکت هم که شده میشود پروتوتایپ را چند ساعتی تحمل کرد.
سیدطه رسولی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: