عصر، عصر شتابه. باید با سرعت هر چه تمامتر بدویم تا از قافله تمدن دور نمونیم. باید همت کنیم، بیلهامون رو به دست بگیریم و این شکاف دیجیتالی رو پُرش کنیم. حالا دیگه وقتشه از فکر بیل و فضای سبز بیایید بیرون و وارد فضای سایبر بشید. دیگه باید به سمت تازگی و پیشرفت گام برداریم. دیگه وقتشه دهخداها هم بیان و توی ویرایش لغتنامههاشون یه تغییرات و تجدیدنظرهای اساسی اعمال کنن. عصر، عصر اینترنت و کافینت و گیمنت و کابینت و کامیونت و ... ایناست! دیگه باید لغاتی مانند چرتکه، دستاس، ترازو، طیاره، تراموای، مجمعه، مطبخ، بادیه مسی، تلگراف، گرام، چراغ زنبوری، اکابر، حصبه، یرقان، فوتینا!، آبنبات قیچی، جوونمرگ شده، چوب فلک و... از لغتنامهها الک بشن و لغات علمی و تخصصیتری جاشون رو بگیره. به ما چه که یکی مثل نویسنده این اراجیف هنوز دوست داره چرندیاتش رو مثل عصر مفرغ روی پاپیروس بنویسه و بفرسته واسه ضمیمه چاردیواری، یا به ما چه که دوست داره هنوزم مطالعهش از طریق کتاب و لمس کتاب باشه، یا دیدن عکسهای شخصی و خونوادگیش از توی آلبوم باشه، یا دید و بازدیداش حضوری باشه، یا...
...آخ! خب بابا، چرا میزنی؟ بیا اینم نقطه!
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
نیمه نیشدار لیوان
یه روز خیلی حالم گرفته بود و تقریباً داغون بودم. با یکی از دوستام رفتم پارک و کلی با هم حرف زدیم و نصیحتم کرد که راه اینه و چاه این، باید نیمه پر لیوان رو ببینی و... منم متحول شدم! از جام بلند شدم که چشمم خورد به یه بوته گل. با یه انرژی خاصی رفتم به طرفش تا با تمام وجودم بوش کنم که یهو یه زنبور ازش اومد بیرون و صورتم رو نیش زد!! جای نیشش میسوخت اما کلی خندیدم؛ با خودم گفتم: «اینم از نیمه پر لیوان من!»
حسین عابدی
کشف جدید برادران رایت
...وقتی بچه بودم همیشه تو آسمون به پرندهها نگاه میکردم و حسرت میخوردم از اینکه چرا منم مثل اونا نمیتونم پرواز کنم... حالا که بزرگتر شدم، میبینم میتونم با یاری رسوندن به نیازمندا و تلاش برای آسایششون، تلاش برای خلقِ یه لبخند رو لبهای ناامید و غمگین یه آدم خسته، تلاش برای رشد و تعالی خودم و تلاش برای آفریدن هر اتفاق قشنگ دیگهای، پروازی داشته باشم تا بینهایت، بدون اینکه پاهام حتی میلیمتری هم از زمین جدا بشن.
گل مینا از گلستان
مواهب یار مهربان
چند سال پیش همراه با تعدادی از دوستام به نمایشگاه کتاب رفته بودیم؛ با دوستانی اهل علم و کتاب و کتابخوانی. من هم برای خالی نبودن عریضه یک کتاب خریدم که حاوی نکاتی برای بهتر زندگی کردن بود. وقتی به خانه آمدم تمام آن نکات را در عرض نیم ساعت خواندم و چیزی دستگیرم نشد. حالا که سالها از اون روزها میگذره و بینش و نگاه من عوض شده، یه روز به طور اتفاقی همون کتاب رو دیدم و دوباره خواندمش، اما این بار سعی کردم به جای آنکه تمام کتاب را در عرض نیم ساعت بخوانم، هر روز فقط نیم ساعت به یکی از آن نکات عمل کنم. نتیجه کارم این بود که متوجه شدم اگر از همان ابتدا به آن عمل میکردم، شاید دیگر اتفاقاتی که برایم افتاد، نمیافتاد.
دیوونه همیشگی
سرزمین روِیایی
آنگونه که نیستم مینمایم، نه آنگونه که هستم. من هیچ را با خود وصله زدهام و باز پُرم از آنچه نمیخواهم باشم؛ و نمیدانم چرا چنین خسته و ناتوان به دور خود و زندگی میچرخم. نمیدانم از کدامین دیار میتوان این آرامش گمشده را جست و نمیدانم که قلبم چگونه باز میتواند در سینهام نوای زندگی را بنوازد و نوای عشق، و نوای بودن بیچونوچرا و تهی از کاشهای کهنه و خالی از بغضهای فروخورده و مانده در گوشههای ویرانهاش، تمام وجود مملو از آیندهای نیامده و نامعلومم را پر کند. آیندهای که تمام هستیاش، نامش، و سرزمینش روِیاست.
حوا
قدرشناسی
حس کرد دستان نرمی صورتش را نوازش میکنند. از خواب پرید. چشمانش را گشود و تنها رفیق تنهاییاش را دید که خود را به صورت او میمالد. لبخند بر لبان پیرزن نقش بست و محبت مادرانه در دلش شعلهور شد. از چهار سال پیش که پیرزن، هرازگاهی باقیمانده غذایش را پشت پنجره میگذاشت، گربه پشمالو، هر روز به دیدنش میآمد؛ شاید هم برای قدردانی و اثبات وفاداریاش.
پیرزن سرش را چرخاند و نگاهش به عکس روی طاقچه خیره مانده. اشک از چین و چروک چهرهاش سرازیر شد. سالها بود که فرزندانش سراغی از مادرشان نگرفته بودند. صدای میومیوی گربه، بیکسی را از اتاق پر از انتظار پیرزن دور کرد.
جعفر دردمندی از سلماس
هووووومممم! میبیییییینم کههههه، این دم امتحانات، درساتون رو خوب نمیخونین ولی توقع دارین بدون هیچ مشکلی، از مدرسه زندگی با نمره خوبی هم قبول شین! جعفر جان، خودت پاشو برو پای تخته و بگو ببینم تو این نوشته از چه مغالطهای استفاده کردی... احسنت! مغالطه توسل به عواطف! حالا برو بشین و واسه زنگ بعدی، یه چی بنویس که هیچ مغالطهای توش نباشه (چی؟... نه عزیز من! معلمت واسه اینکه درس زندگیت رو با نمره خوب پاس کنی جریمهت کرد؛ نباس بری چارچرخ ماشینشو پنچر کنی که!! دِ... به بوق دوچرخه من چیکار داری...! عجبا.)!
بهانه
شبها بعد از مهمانی قاصدکها، بهانههایم را برای شاد بودن میشمارم و گاهی کم میآورم بهانهها را برای تحمل نبودن تو؛ تویی که گاه احساس میکنم انتظار برای آمدنت، از آمدنت هم شیرینتر است و گاهی هم به این احساسهای بچگانهام با صدایی بلند میخندم.
نگاه کن! زیر نور ماه را؛ آنجا که چند بهانه بازیگوش، کنار ساحل خیالیام، روی صخرهها، قایمباشک بازی میکنند و من گاهی از پیدا کردنشان ناامید میشوم. میدانی؟ گاهی بهترین بهانهام برای گذراندن روزهای بیتو، همین احساس وجودت است. همین که میدانم هستی. حال، گاهی در کنار من، گاهی در کنار دیگران. چه عیبی دارد؟ دیگران هم حق داشتن شادی دارند. درست مثل من.
سمانه مالمیر
ماندگاری
وقتی از دیوار شیشهای روبروم به خیابون اصلی و پرتردد بیرون نگاه می کنم و گذر ماشینهای کوچک و بزرگ رو میبینم، فقط یاد یه چیز میافتم: کادر پنجره مثل صفحه زندگی میمونه و ماشینا هم مثل آدمهای رهگذر این جاده.
هر چی عمر کنی و فرصت زندگی داشته باشی، فوقش میشی یه تریلی 18 چرخ که طولش از همه بلندتره و بیشتر از همه تو کادر پنجره است! بالاخره باید گذاشت و گذشت، چه تند، چه آهسته؛ مهم اینه که چی بذاریم و چه جوری بگذریم تا همیشه تو ذهن اونایی بمونیم که عبور ما رو تماشا میکنن.
ستاره دنبالهدار
من، خانوادهام، تلویزیون و دیگر هیچ
«بابا، میتونم درباره مسالهای باهاتون مشورت کنم؟»
«آره عزیزم، ولی بذار اول خبرهای شبکه خبر تموم بشه، بعد»
«مامان، لباسی که خریدم چطوره؟»
«گفت پنیر پیتزا رو بریزین تو قرمه سبزی؟ ...اَه، حواسمو پرت کردی متوجه نشدم»
«داداش، این مساله ریاضی رو برام توضیح میدی؟»
«ای بابا اینم که هیچی از فوتبال حالیش نیست، بشوت دیگه»
«آبجی جون...»
«این سوسانو هم چه لباس قشنگی دارهها!»
مریم ادیبی از اصفهان
الهام شاعرانه
سبز میآمد و مثل آیهای که با خودش بهار را آورده باشد، نگاهم را مستِ اعجاز خود میکرد. این معجزه بود که حرفها و واژهها را به هم میپیوست و رود جاری کلام را میآفرید و سیطرهاش را هر روز بیش از پیش بر سرزمین سپید روِیاهایم میگستراند. این معجزه بود که مثل دستی در سراشیب باران سر میرسید و بر شاخههای درخت اندوهم، شبنم طراوت و سرزندگی میپاشید و به تماشای ترانه هستیام میبرد.
از آن روزها سالها میگذرد اما غبار زمان کهنهاش نمیکند. هر روز نقشی تازه میشود از نگاهی که هنوز با همان طراوت همیشگی میآید، روبرویم مینشیند و برایم کلمات را هجی میکند و مرا که از خود بیخود شدهام، باز شاعر میکند.
ماهِ باران
دلیل شاعری
1-در دشت دلم مثل شقایق شدی/ چون من کر و دیوانه و عاشق شدی/ از چشم تو من واله و شیدا شدم/ بردی دل من، یکشبه سارق شدی.
2-میخواهم تو را ببینم اما نمیشود. میخواهم با تو سخن بگویم اما نمیشود. من از دنیای به این بزرگی فقط تو را میخواهم اما... مطمئنم این همه نشدنهاست که آدمها و مرا نیز شاعر کرده است.
مهدیار دلکش از قم
قصههای مادربزرگ
خسته شده بود از بس این و اون دلش رو با پر کردن فرم صداقت، با نوشتن ضمانتنامه وفا و امضای رفاقت، برای چند وقتی برده بودند به امانت! اما وقتی دلش رو برمیگردوندند، یا شکسته بود یا یه گوشهاش پریده بود یا اینقدر خاکگرفته و پژمرده شده بود که اصلا معلوم نبود هنوز میتپه یا نه! بعضیها هم ازش واسه سرگرمی استفاده کرده بودند، مثل یه بازیچه. مثل یه توپ اینقدر به در و دیوار کوبیده بودنش که درب و داغون شده بود... یه روز دلش رو انداخت تو یه شیشه و درش رو محکم بست و پرتش کرد وسط دریا. غروب همون روز که دوباره اومد لب ساحل، یه دفعه دلش رو دید، توی همون شیشه اما توی تور یه ماهیگیر!
گل آفتابگردون از قم
حسِ لغزان
حسی که از گوشه چشمم لغزید و روی نگاهت نشست، تکهای از پارههای دلم بود؛ اما انگار نگاه تو همآغوش فصل سرد زمستان بود که راحت کولهبار بیاحساست را بستی و رفتی. من در این سکوت سرد غریبانه، به پارههای دلم خیره شدهام که از گوشه چشمانم میریزند.
حسن جعفری باکلانی از اراک
بوستان یا خارستان
طرز فکر آدمی ریشه خیلی از کارهای اوست. رفتارها، برخوردها، موضعگیریها، اعمال و کردار، همه و همه ابتدا در کوره ذهن پخته میشوند و سپس بیرون میآیند. البته گاهی هم خام و نپختهاند اما به هر حال، یک زمینه قبل در اندیشه انسان دارند. چه کار خوبی باشند چه کاری بد. پس باید برای کنترل اعمالمان، اندیشههای ذهنیمان را کنترل کنیم.
بذری در زمین کاشته میشود، آبیاری و مراقبت میشود و گلی چمنآرا و چشمنواز و دلانگیز میروید. گیاهان سمی و زهرآگین و علفهای هرز هم همین مراحل را طی میکنند. بیایید تا میتوانیم گل باشیم نه خار.
آفرین بر کسانی که اگر فرصت و فراغتی مییابند، به خوبیها میاندیشند و نقشههای مثبت میکشند و برای انجام کارهای نیک راه چاره پیدا میکنند و به جامعه ارائه میدهند.
زینب صمیمیان از اسلامآباد غرب
شکوفایی
دیگر سرود چشمانت هم زیر حس دستانم گم شده است. من به پاکی گلبرگ آینهات سوگند خوردهام و دلم بارها دست در دست آسمان غمزده، بارانی شده است... تار و پود وجودم از انبساط گرم نگاهت موج شکفتن برداشته و ساز بینوای دلم از رنگ حضورت شوق سرودن گرفته است.
چه شده که تبسم پر مهر نگاهم و فریادهای سکوتم را برای خواندن چلچلهها کافی نمیدانی؟
عاطفه شکرگزار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم