در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
محراب که حالا باید زندان را تجربه کند، میگوید: زمانی که مادرم را میبینم از روی او خجالت میکشم. مادرم زنی بسیار مهربان است که همیشه و در هر شرایطی مرا کمک کرده است . از زمانی که زندانی شدم مادرم مرتب به من سر میزند و چیزهایی که لازم دارم را برایم میآورد. البته زمانی هم که در خانه بودم بسیار به من محبت میکرد.
تعداد شاکیان محراب آنقدر زیاد است که گرفتن رضایت از آنها بسیار سخت شده است. هر چند مادر محراب تلاش زیادی را در این باره کرده است اما نتوانسته در این مورد کاری بکند. محراب میگوید: من و همدستم ضبط ماشین مردم را میدزدیدیم و میفروختیم. میدانستم کاربدی میکنم اما گاهی اوقات در شرایطی قرار میگرفتم که چارهای نداشتم. اعتیاد مرا کاملا درمانده کرده بود.
پسر جوان مدتهاست که به مواد اعتیاد دارد و هزینه مواد مخدری که مصرف میکند آنقدر بالاست که برای تامین آن مجبور به سرقت شده است: مدتها بود که مواد مصرف میکردم، اول تریاک، بعد شیشه و بعد هم کراک. برای تهیه کراک پول زیادی لازم است و من نمیتوانستم آن پول را به دست آورم به همین خاطر هم دزدی میکردم. هر چند میگویند کراک کسی را معتاد نمیکند اما من را بهشدت معتاد کرد. اولین بار که کراک مصرف کردم دوستم به من گفت که اصلا معلوم نمیشود تو معتادی در حالی که این طور نبود. کراک آن چنان من را به خود معتاد کرد که دیگر نتوانستم از مواد دیگری استفاده کنم. هیچ چیز بجز کراک نمیتوانست مرا آرام میکند. به همین خاطر مجبور بودم برای تامین پول آن سرقت کنم.
این سرقتها از کجا آغاز شد؟ محراب میگوید: اولین بار خمار شدم و پولی هم برای تامین مواد نداشتم. دوستم به من گفت برای اینکه مواد به دست آوریم باید کاری بکنیم و بهترین و سریعترین کار سرقت است. حال خودم نبودم هر چه او میگفت انجام میدادم. با هم به خیابان رفتیم. هوا تاریک بود و همه شرایط برای سرقت فراهم بود. راننده، ماشین را در جایی تاریک و بی صدا که کسی رفت و آمد نداشت گذاشته بود. ما هم جلو رفتیم و با ترفندی که دوستم بلد بود در ماشین را باز کردیم و ضبط را بیرون کشیدیم و فرار کردیم. در اولین سرقتبهشدت ترسیده بودم و فکر میکردم هر لحظه پلیس سر میرسد اما این طور نشد بعد ضبط را به یک مالخر با قیمت بسیار پایین فروختیم. البته هزینه مواد تامین شد. از آن به بعد دیگر کارمان همین بود.
محراب را به دلیل چهرهاش دستگیر کردهاند چرا که به وضوح مشخص است او به مواد مخدر اعتیاد دارد. محراب در این باره میگوید: سوار موتورم بودم و داشتم چرخی میزدم تا یک مورد خوب برای سرقت پیدا کنم. من و همدستم معمولا به ماشینهایی دستبرد میزدیم که ایمنی لازم را نداشتند. در جایی تاریک پارک میشدند و دزدگیر مناسبی نداشتند و به راحتی میشد آن را از کار انداخت. زمانی که پلیس دید من در حال پرسه زدن هستم دستگیرم کرد. مقداری کراک به همراه داشتم برای مصرفم خریده بودم. فکر میکردم آن را جای مناسبی مخفی کردم و پلیس آن را پیدا نمیکند اما بعد از اینکه چند دقیقهای بدنم را تفتیش کردند آن را پیدا کردند. به جرم حمل کراک دستگیر شدم و بعد هم مرا در اختیار پلیس مبارزه با سرقت قرار دادند و در بازجوییها به سرقت ضبط ماشین اعتراف کردم.
محراب همدستی هم داشته است که در بازجوییها مخفیگاه او را به پلیس نشان داده بود: ابتدا نمیخواستم او را در این سرقتها شریک کنم و بگویم که با هم سرقت میکردیم اما ماموران فهمیده بودند که من به تنهایی این سرقتها را مرتکب نشدم و به همین خاطر هم اعتراف کردم و واقعیت را گفتم. من میدانم که در زندان ماندن چقدر سخت است. کاری از دستم برنمیآمد و مجبور بودم واقعیت را بگویم. من و همدستم کارهایی کردیم که تاوان آن را باید پس میدادیم و این مجازات تاوان کار ماست.
محراب در حالی این حرفها را میزند که هنوز به شرایط زندان عادت نکرده و میداند که در صورت محکومیت باید مدت زمان زیادی را در آنجا سپری کند: اگر میدانستم تحمل دوران زندان تا این حد دشوار است هرگز سراغ کارهای خلاف نمیرفتم. میدانم باید مدت زمان زیادی را اینجا بگذرانم و هنوز اول راه هستم چون بازجوییها از من تمام نشده است اما به هر حال کاری از دستم بر نمیآید و مجبورم تحمل کنم.
این مرد جوان باز هم یاد گذشتهها میافتد و میگوید: مادرم دوست داشت من فردی مفید برای جامعه باشم. سعی میکرد هر آنچه میخواهم را برایم فراهم کند. هر کاری که دوست داشتم میکردم. از زمانی که پدرم فوت کرد شرایط من بدتر شد. البته خانوادهام با من کاری نداشتند اما از زمانی که پدرم فوت کرد مشکلات خانوادگی ما آنقدر زیاد شد که من نتوانستم تحمل کنم. دوستان ناباب هم اطرافم را گرفتند و من شدم یک معتاد و بعد هم سر از اینجا درآوردم. خانوادهام خیلی تلاش کردند من را از این وضعیت نجات دهند. چند بار مادرم برای ترک اعتیاد من را در درمانگاههای مخصوص بستری کرد اما دوباره به سمت مواد رفتم و همه چیز دوباره مثل روز اولش شد. من دیگر فرزند دوست داشتنی خانواده نیستم و میدانم که بسیار آنها را اذیت کردم و از من به خاطر این مسائل دلخور هستند. اگر به حرف خانوادهام گوش میکردم سرنوشتم طور دیگری رقم میخورد.
دستان محراب باید یک بار دیگر دستبند را لمس کرد تا از اداره آگاهی به زندان منتقل شود و او همچنان ناراحت بود از اینکه چرا چنین سرنوشتی داشته است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: