همه چیز به سرعت تمام شد

« جاسمین از زمانی‌که فرزندمان را باردار بود مدام بهانه می‌گرفت. دوستانم به من می‌گفتند که ممکن است رفتارهای بد و غیرعادی او به خاطر تغییرات هورمونی باشد که به خاطر بارداری برای او به وجود آمده است، اما من همسرم را خیلی خوب می‌شناختم. با این‌که تنها یک‌سال بود ازدواج کرده بودیم، اما خیلی خوب می‌توانستم تشخیص بدهم که چه چیزی در سرش می‌گذرد.
کد خبر: ۲۵۶۱۲۲

می‌دانستم که مشکلی دارد اما حاضر نیست آن را مطرح کند و به همین خاطر است که با بهانه‌گیری‌های مختلف سعی دارد تا خشم و مشکلات درونی‌اش را حل کند. وقتی 5 ماهه باردار بود برای اولین بار به من گفت که ازدواجمان کار صحیحی نبوده و او به اجبار تن به این‌کار داده است. چون قبل از آن دعوای سختی کرده بودیم حرف‌هایش را به حساب عصبانیت و ناراحتی بیش از حدش گذاشتم، اما پیش خودم می‌دانستم که او از این حرفش منظوری داشته و لااقل همان چیزی را بیان کرده که در آن لحظه به آن اعتقاد داشته است. چند روز بعد در حالی که سعی داشتم همه چیز را از دلش در بیاورم و دوباره رابطه‌مان را بهتر کنم، به محض این‌که شروع به صحبت با او کردم به من گفت که هیچ حرفی با من ندارد و ترجیح می‌دهد تا مدتی سکوت در منزلمان برقرار باشد. از حرفش تعجب کردم، زیرا با شناختی که از او داشتم او دختربسیار با نشاط و سرحالی بود که حتی چند دقیقه هم نمی‌توانست ساکت باشد و مدام در حال حرف زدن و تعریف کردن ماجراهای مختلف بود. از حرکاتش ناراحت شده بودم و کم‌کم احساس می‌کردم دیگر آن احساس سابق را به او ندارم. حرف‌ها و رفتارهای سرد او بالاخره روی من تاثیر گذاشته بود و از او راضی نبودم، اما به خاطر کودکمان که در راه بود سکوت کردم ؛ سکوتی که شاید اگر همان زمان شکسته می‌شد بهتر از آن بود که خشمم روی هم انباشته شده و مرا به اتفاقی که در ‌آن درگیر شدم بیندازد.»

«ریچارد تیر» 25 ساله به اتهام مرگ کودک 3 ماهه‌‌اش «امانوئل» دستگیر شده است. او متهم است زمانی که با سرعت 160 کیلومتر در ساعت در یک اتوبان خارج از شهر با خودرویش حرکت می‌کرده به همسرش حمله‌ور شده و او را از ماشین به بیرون انداخته است. برخورد شدید این دو نفر با آسفالت سبب مرگ آنی امانوئل 3 ماهه و آسیب‌های جدی به جاسمین شد. جاسمین، همسر ریچارد گرچه از مرگ حتمی نجات یافت اما بر اثر شدت جراحات وارد شده قطع نخاع شد و حرکت خود را به طور کامل از دست داد. دادگاه‌های متعددی در مورد این فرد بی‌رحم که مرگ کودکش و جراحات سنگین به همسرش را رقم زده، تاکنون تشکیل شده و اعضای هیات منصفه به زودی در مورد او تصمیم خواهند گرفت.

حداقل حکم برای این پدر جوان 30 سال حبس خواهد بود. «پیشنهادی که جاسمین داده بود را پذیرفتم. او از من خواست که هیچ‌گونه ارتباط کلامی با هم نداشته باشیم زیرا معتقد بود که من زود عصبانی می‌شوم و کنترل حرف‌هایم را ندارم که شاید هم درست می‌گفت. من از نوجوانی هرگز نتوانسته بودم خشمم را فروبنشانم و این یکی از مهم‌ترین نقطه ضعف‌هایم بود. ماه‌ها به این شکل گذشت و من تمام سعی‌ام را کردم تا طبق خواسته همسرم رفتار کنم. می‌خواستم راحت باشد و بتواند آن طور که به آرامش می‌رسد، زندگی کند. وقتی از بیمارستان تلفن زدند و به من اطلاع دادند که همسرم در حال به دنیا آوردن بچه است، بهترین روز زندگیم بود. نمی‌دانم چطور خودم را به ‌آنجا رساندم واقعا خوشحال بودم. اما صورت جاسمین را که دیدم درجا خشک شدم. او با وجود زایمان و به دنیا آوردن زیباترین کودک دنیا همچنان با چشمانی سرد و بی‌تفاوت به من نگاه می‌کرد. سعی کردم اهمیتی ندهم چون فکر می‌کردم شاید هنوز در شوک سختی‌های پس از زایمان است. اما انگار این طور نبود انگار در افسردگی شدیدی فرو رفته بود که مدام بد و بدتر می‌شد. کودکمان دچار نارسایی بود و به ناچار حدود 20 روز در بیمارستان ماند. جاسمین که مرخص شده بود حتی پس از بازگشت به منزل هم تغییر نظر نداد و باز هم همان روال را پیش گرفت. عصبی شده بودم و با خودم فکر می‌کردم او با من بازی بدی را شروع کرده است که پایان خوشی ندارد.

وقتی نوزادمان را به خانه آوردیم به او گفتم که دوست دارم نام پدرم «امانوئل» را روی او بگذاریم و جاسمین هم ظاهرا مخالفتی نکرد، اما سکوت‌هایش مرا به مرز جنون رسانده بود. هر چه از او می‌پرسیدم چه اشکالی در زندگیمان وجود دارد که من نمی‌توانم آن را اصلاح کنم پاسخی نمی‌داد. تصمیمم را گرفته بودم. باید به هر شکلی که بود در مورد زندگی‌ام به نتیجه می‌رسیدم. این بود که یک شب با خود گفتم هر طور که هست باید متوجه شوم در ذهن او چه می‌گذرد.»

به گفته ریچارد او پس از تحمل چند ماه سختی حتی پس از زایمان همسرش هم نتوانست رابطه بهتری با او برقرار کند. می‌خواست هر طور که شده زندگی‌اش را نجات دهد، اما ظاهرا جاسمین علاقه‌ای به این کار نداشت تا شب حادثه فرا رسید و او پس از 12 ساعت کار مداوم به خانه بازگشت. خستگی کار از یک طرف و بحث شدیدی که او با یکی از همکارانش داشت سبب شده بود که او به مردی بسیار عصبی و خشمگین تبدیل شود. همان شب بود که او با رفتار نامعقولش، جان کودکش را گرفت و همسرش را برای همیشه ناتوان کرد.

«وقتی به خانه آمدم همه چراغ‌ها خاموش بود. خسته شده بودم از این که هر شب که به خانه بازمی‌گشتم هیچ کس نبود که به استقبالم بیاید. انگار که من خانواده‌ای نداشتم و یک زندگی را به خاطر آنان تشکیل نداده بودم. فشار زیادی را روی دوش‌هایم احساس می‌کردم و می‌خواستم هر طور شده از این وضعیت نجات پیدا کنم. به اتاق رفتم و دیدم جاسمین روی تخت نشسته و کودکمان را هم در آغوش گرفته است. مثل همه ماه‌های قبل وقتی سلام کردم پاسخم را نداد. به روی خودم نیاوردم، اما از درون می‌لرزیدم. شروع به حرف زدن کردم که یک لحظه به خود آمدم و دیدم در حال داد زدن هستم و جاسمین تنها مرا نگاه می‌کند. دقایقی بعد به من گفت که قصد دارد مرا ترک کند و فقط منتظر بوده که کودکمان به دنیا بیاید و من او را ببینم. او حرف‌هایی می‌زد که تصورش هم برایم غیرممکن بود. چطور می‌توانست تمام تلاش‌هایی را که من برای تشکیل این زندگی کرده بودم را به این راحتی زیر پا بگذارد. باورم نمی‌شد. تصمیم خودم را گرفته بودم.

به او گفتم اگر می‌خواهد از من طلاق بگیرد باید جلوی چشمان خودم به پدرش بگوید که بی‌دلیل قصد جدا شدن از من را دارد. می‌دانستم که پدرش مردی بسیار معقول است که به راحتی حرف‌های بی‌مورد دخترش را نمی‌پذیرد. جاسمین از او حساب می‌برد. او زیر بار نمی‌رفت، اما هر طور که بود با همان لباس‌های خانه او را به زور در ماشین نشاندم تا به خانه پدرش ببرم. مدام در ماشین گریه می‌کرد و از من می‌خواست که او را پیاده کنم. عصبی‌تر از آن بودم که کنترلی روی خودم داشته باشم. خارج از شهر بودیم که شروع به جیغ زدن کرد. انگار ترسیده بود و من در یک لحظه کنترلم را از دست دادم و پس از این که فریاد زدم «برو»، در را باز کردم و او را بیرون هل دادم، امانوئل در بغلش بود و همانجا همه چیز به سرعت تمام شد.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها