جهانی در یک مرز - 20

یک روز در نخلستان

هنوز سپیده نزده بلند شدیم. پدرم شب قبل، موتورسیکلت مدل پایین و داس و خورجین و دیگر وسایل سفر را آماده کرده بود و موتور را نزدیک خروجی خانه ایستانده بود! تعجب کردم که پیش از ما مادرم بیدار شده و کارش را شروع کرده و برایمان ظرف آب خنک و سبد و دستمال غذا و خوراکی (ناهار) تهیه کرده بود.
کد خبر: ۲۵۴۶۵۸

بامداد هنگامی که چای – شیرم را می خوردم مادرم آمد و کنارم نشست و چند سفارش به من کرد. به خاطر دارم یکی از سفارش هایش این بود که در نخلستان زیر آفتاب ننشینم و به سایه ی درخت های گز و خرما پناه ببرم تا دچار آفتاب زدگی نشوم. بعد موقع حرکت تا دم در خانه ، همراهم آمد و ورد و اورادی خواند.

 

باید به آن زودی راه می افتادیم زیرا تا نخلستانمان چهار فرسنگ (حدود 30 کیلومتر) راه بود. در هوای گرگ و میش و روشنایی اندک بامداد، به پیرامونم نگاه می کردم، در یک طرف جاده ی خاکی، بیابان خدا بود و طرف دیگر آن در سمت کوه، روستاهای میرملکی، وراوی، نرمان و بردکویه و نیز دیواری از درختان نخل به هم پیوسته کشیده شده بود.

 

منظره های دیگری هم می دیدم و صداهایی می شنیدم، آوای خروس ها و صدای پای گله های گاو و بز و گوسفندانی که تازه از روستاها خارج شده بودند و کشاورزان سوار بر موتور یا تراکتور یا چارپا که با تکان دادن سر یا دست به همدیگر سلام می گفتند، شتاب داشتند و می خواستند پیش از طلوع آفتاب به نخلستانشان برسند.

 

اینها همه به نظرم نشانه های زندگی و سختی زندگی روستایی و جدیت پدران و نسل پیش از ما بود. زمان آنها زمان کار و کوشش و رنج و امید بود نه مانند زمان ما که زمانه ی تلف کردن وقت گرانبها و امید عبث است.

 

پدرم سرگرم افکار خودش بود و سخنی نمی گفت . من که پشت سرش بودم هر از گاهی نگاهی به پشت سر می انداختم، غبار و گرد و خاک بر جا مانده بر روی جاده ی خاکی و همچنین منظره روستاهای محروم و خانه های کوچک کاه گلی را از نقطه ی دور می دیدم.

 

همچنان که در جاده پیش می رفتیم در دامنه ی کوه خشک و برهنه، تنها درختان پرثمر نخل می دیدم و نخلستان هایی که آباد و سبز بود اما حالا بیشتر آنها خشک و قطع شده اند. وقتی به گذشته فکر می کنم غصه ام می گیرد و بشدت ناراحتم می کند.

 

خورشید بیرون نزده بود که به نخلستانمان رسیدیم. پدرم دهه ها پیش از آن ، به کمک مرحوم پدربزرگم دهها نخل در ردیف های منظم در زمین تقریبا مربع شکلی به ضلع حدود صد متر کاشته بود، اطراف آن دیوار سنگی کوتاهی و کلبه ی کوچکی با ساقه ها و شاخه های خشک و بلند درختان گز و نخل ساخته بود و دو چاه آب در وسط آن حفر کرده بود.

 

او یک طناب کلفت و سطل آب مخصوص آبیاری را که زیر علف های خشک درون گودالی در گوشه ی نخلستان پنهان کرده بود، بیرون می آورد، طناب را محکم به کمرش می بست و از درون چاه به عمق تقریبی 10 متر سطل آب را می فرستاد و پر بیرون می کشید و در پای نهال های تشنه ی درخت خرما می ریخت. چندین سال بعد، چاه عمیق حفر شد و با موتور کوچک بنزینی ، درختان نخل را آبیاری می کردیم.

 

آفتاب بالا آمده بود و پدرم همچنان که مشغول آبیاری بود صدایم کرد و گفت:"حسن! چوب ها و شاخه های خشکیده و افتاده ی درختان نخل را در سطح نخلستان جمع آوری کن و در گوشه یی روی هم بگذار تا در پایان تابستان همراه محصول خرما با  تراکتور به روستا ببریم، برای سوختن در تنور و پختن نان لازم است. این ، سفارش مادرت است". در حین کار متوجه شدم که صاحبان نخلستان های همسایه مان که آشنای پدرم بودند نیز آمده بودند و آنان هم با عشق و علاقه سرگرم آبیاری و پاک کردن نخل بودند.

 

هوا بتدریج گرمتر می شد، خسته که شدم رفتم زیر سایه ی تنک درخت خرمایی نشستم و با حالتی کنجکاوانه، در شیوه ی کار کردن پدرم دقیق شدم. او همزمان که بیل می زد و گودال اطراف پایه ی درخت خرما را عمیق تر می کرد توضیح می داد که کرم های موذی مخصوصی در پای درخت رشد می کنند و ریشه ی آن را می خورند و باید در سال در چنین فصلی ریشه ی درخت را از هجوم و فعالیت این کرم ها در امان نگه داشت و نخل را از خشکیدن و مرگ نجات داد.

 

پدرم با آهنگی آهسته و موزون بیل می زد و گرداگرد تنه ی درخت خرما را انباشته از توده های خاک و خار و خاشاک و کرم هایی می کرد که از درون و اطراف ریشه خارج شده بودند، می لولیدند و اکنون در زیر نور خورشید در توده ی خاک به خود می پیچیدند و در پی راه فراری بودند.

 

با آن که در سایه نشسته بودم به زحمت نفس می کشیدم، پدرم لباس های رویش را بیرون آورده بود. او پس از آبیاری دستی نهال ها ، اکنون به پاک کردن نخل ها مشغول شده بود. نخستین بارم بود که مردی آن گونه لاغر و خاک آلود و استخوانی اما قوی و سرسخت را از نزدیک می دیدم و از ته دل تحسینش می کردم.

 

آسمان صاف و آبی بالای سرمان بود و پرتوهای خورشید مستقیم به زمین می رسید. شاخه ی درختان حرکتی نداشت و سکوت حکمفرما بود. ساعتی بعد نزدیک ظهر صدای پدرم مرا از حالت سکوت و مشاهده، بیرون آورد و گفت که سفره ی ساده ی ناهار را آماده کنم.

 

 سر سفره و بعد از صرف غذا، از اهمیت و ارزش کار کردن، بد بودن احتیاج به دیگران، سختی زندگی، غربت و گذشته ی خودش ، مسوولیت آینده ی من و برادرانم و لزوم نشست و برخاست با مردم صحبت کرد. داستان های متاثرکننده ای از دوران نوجوانی و جوانی اش برایم تعریف کرد که عبرت آموز بود.

 

 در حین آن گفت وگوی مفصل، خاطرم هست که پدرم یک نخ  سیگار را روشن کرد، دودش را فرو می داد و به آرامی بیرون می فرستاد و حلقه های تیره ی دود در اطراف سرمان  پراکنده می شد. اوهنوز هم در سفر، وقتی قلیان و تنباکو در اختیار نداشته باشد سیگاری را آتش می زند! نفهمیدم که سیگار کشیدن مایه ی سرگرمی پدرم است یا واقعا خستگی را از تنش خارج می کند.غروب فرا رسید و ما پس از سپری کردن یک روز موفق و کاری ، به میرملکی برگشتیم. هنوز جزییات آن سفر  به یاد دارم زیرا به خاطر سن کمی که داشتم نخستین بار بود که با پدرم به چنان جایی می رفتم.

 

35 سال گذشته است و من از غروب همان روز تا کنون همواره در ذهن و روحم به همه ی پدران سخت کوش و باانگیزه ای که نان از عمل خویش می خورند آفرین گفته ام و آنان را "پیام آوران خداوند روزی رسان" نامیده ام.

 

در همه ی مناطق ایران ما، غم و شادی با هم است. غروب یک روز در نیمه ی دوم تعطیلات نوروز به گورستان قدیمی زادگاهم رفتیم که در دوره ی جنگ، به "گلزار شهیدان" تغییر نام یافته است. پس از انقلاب و جنگ تحمیلی اکنون روی زمینی راه می رویم که این زمین، خون شهیدان و جوانان فراوانی را به کام خود کشیده است.

 

هفت تن از جوانان روستای "میرملکی" که سه نفرشان دوستان صمیمی ام بودند (محمود کاظمیان، اسدالله شیدا و حسین کهنسال) در جنگ شهید شدند. بالای مزارشان یاد این عبارت زنده یاد "احمد شاملو" افتادم که "ما، بی چرا زندگانیم و آنها به چرای مرگ خود آگاهند". شهیدان می دانستند برای چه کشته می شوند و ما نمی دانیم برای چه زنده ایم.

 

در گوشه ی این گلزار شهدا، مانند بیشتر گورستان های ایران ، گنبد و بارگاهی بر روی قبری ساخته اند که می گویند صاحب آن ، امام زاده محمد است. نسل قدیم روستا، بی آن که او را به درستی بشناسند و بدانند که دقیقا فرزند کیست و چه خدمات اجتماعی و فرهنگی و سیاسی به ملت و مملکت کرده است بیش از شهیدان، به او احترام می گذارند. حتا برخی، او را می پرستند، از وی شفاعت می طلبند و هنگام تشییع جنازه، تابوت مرده های خود را سه بار پیرامون گنبدش می چرخانند و سپس پیکر مرده را در قبر پنهان می کنند.

 

من هم به امام زاده هایی که کم و بیش می شناسم احترام می گذارم اما فکر می کنم پرستش خرافه آمیز امام زاده ها در ایران ، اهانت به شخصیت آنها و مقام "انسان" است که خلیفه ی خداوند است و باید خود مشکلاتش را به روش عقلانی حل کند و اگر نتوانست مستقیما از خالق کمک بخواهد. برای مردم کشوری مانند ایران با آن قدمت و با آن که بیشتر جمعیت اش پیرو محمد (ص) و شیعه ی علی (ع) هستند شرم آور است که امام زاده ها به "بتکده" تبدیل شوند.

 

ادامه دارد....                                                                                                    حسن سلامی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها