در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به باور نیچه، ارزش فلسفه در آن جایگاهی است که: "افکار و ایدههای گلآلود و خرافی را پاک میکند. با جزمگرایی علمی مقابله میکند. فلسفه تا آن حد که نوعی علم محسوب میشود، پاکی و روشنی به بار میآورد؛ تا آن حد که امری ضدعلمی تلقی گردد دیدگاهی دینی - تاریکاندیش است.( "فلسفه، معرفت و حقیقت: 1380، ص151)
نیچه، فیلسوف را در جایگاهی میدانست که هدف آن: "نابودی جزمگراییِ خشک: الف) در دین؛ ب) در آداب و سنن؛ ج) در علم" است. لذا فیلسوف به مثابه پزشکِ فرهنگی، نشان میدهد که فلسفه امری یاریدهنده، حفظ کننده و نجاتبخش است؛ و از همه مهمتر "روشنگر" است. اکنون، رهیافتهای عقلانی نیچه را تطبیق دهیم با این عبارت نصر، که به نظر وی: "فیلسوف کسی نیست که حرف جدیدی زده باشد، فیلسوف کسی است که حقیقت را از دیدگاه فلسفی بیان کند.( "جاودان خرد: 1382، ص312)
به باور نصر، آنچه حقیقت است، برای همیشه در منظومه فکر فلسفی اسلامی بیان شده است و از این منظومه خارج نیست. نصر به مثابه فیلسوفی است که فلسفه اسلامی، به خصوص فلسفه صدرایی1فلسفه صدرایی، 4، را دچار انحطاط و نابودی نمیداند و معتقد است فلسفه اسلامی تا زمان حاضر دوام و استمرار و نفوذ داشته است. اگرچه مشخص نمیشود که نفوذ فلسفه اسلامی در عصر حاضر در کجای حیات فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و... بوده است. نصر ضمن گزارشی که از فلسفه اسلامی، به خصوص صدرایی، در دنیای غرب، امریکا و اروپا ارائه میدهد، معتقد است: "متأسفانه این آگاهی هنوز بسط کامل نیافته و افرادی کما فیالسابق فلسفه اسلامی را فلسفه عربی مینامند و آن را از کندی تا ابنرشد محدود میکنند و در برخی مراکز، این نادیده گرفتن دوران بعدی فلسفه اسلامی مبتنی بر جهل نیست بلکه انگیزه سیاسی دارد( "موقعیت فلسفه اسلامی در عصر حاضر: 1382، ص9)
نصر دلیل عدم توجه دپارتمانهای آمریکا به فلسفه اسلامی را نوع فلسفه تحلیلی، ضد متافیزیکی و لاادری که بعد از جنگ بینالملل دوم از آکسفورد به آمریکا هدایت شد و اکنون نیز بر دانشگاههای آمریکا و بریتانیا کم و بیش حکمفرماست، میداند. به همین دلیل هر فلسفهای که با الهیات و متافیزیک سر و کار دارد از نظر فلاسفهای که در این نوع مکاتب تربیت یافتهاند، مطرود است و مورد توجه قرار نمیگیرد و آن را اصلاً فلسفه نمیدانند. (موقعیت فلسفه اسلامی در عصر حاضر: 1382، ص11) نصر، تلاشهای کُربن را در نگارش "تاریخ فلسفه اسلامی( "یادی از هانری کربن: 1382، ص36) و پژوهشهای فلسفی ایزوتسو، فضلالرحمن، شریف و... را در جهت گسترش فلسفه اسلامی در غرب مورد تقدیر قرار میدهد. اگرچه در این میان، برخی همچون مهدی حائری یزدی کارکرد کُربن را مورد نکوهش قرار دادهاند. وی مدعی است: "کُربن یک ضربه کلی به فلسفه اسلامی زده است و آن اینکه اصلاً اسم فلسفه اسلامی را ثیاسوفی گذاشته است." وی همچنین اقبال به وجود آمده در غرب نسبت به معارف و فلسفه اسلامی را از نوع کاذب میداند و بر این باور است: ["طبق] تحقیقات کُربن و پیروان او فلسفه اسلامی ثیاسوفی است نه فیلاسوفی و موضوعاً از دایره تفکرات انسانی خارج است. شما نمیتوانید در محافل فلسفی غرب اسمی از فلسفه اسلامی ببرید. فلسفه اسلامی از نوع انتشارات و موضوعات شرقشناسان است. اینها با اَنگ ثیاسوفی بر چهره فلسفه اسلامی این فلسفه را بیصورت و بیمحتوا جلوه دادهاند و در این کار هم بسیار موفق شدهاند.( "آفاق فلسفه: 1379، ص57 - 56)
به هر ترتیب، آنچه نصر چندان به آن اذعان نمیکند موقعیت حقیقی فلسفه اسلامی است. اینکه چند ناشر درصدد چاپ کتابهای فلسفه اسلامی باشند، و چند استاد نیز به پژوهش در فلسفه اسلامی بپردازند؛ آیا میتوان از آن با عنوان احیاء و گسترش نام برد؟ فلسفه اسلامی در کشورهای غربی به عنوان یک "تاریخ فکری" مطرح است و به زعم نصر "اصلاً فلسفه" نیست. چگونه میتوان برای بازخوانی آنچه فیلسوفان گذشتهای همچون ابنسینا، فارابی، سهروردی، ملاصدرا و... بیان داشتهاند در وضعیت فعلی "اندیشه جهانی" جایگاهی متصور شد. مگر نه این است که "فلسفه"، یاریدهنده، نجاتبخش و حفظ کننده است. پس کدامیک از فیلسوفان (اسلامی فعلی)! یکی از این سه امر را انجام دادهاند. به طور مثال، امری که از سوی فارابی با عنوان "مدینه فاضله" ظهور یافت و از سوی ابنسینا و ابنرشد در فلسفه سیاسی تکوین پذیرفت، از سوی خواجه نصیرالدین طوسی و صدرالمتألهین مغفول ماند. نصر در توجیه این اغفال میگوید: "البته میتوان متذکر شد که فارابی و ابنسینا نیز فقیه نبودند ولی به فلسفه سیاسی پرداختند لکن آنان در زمانی میزیستند که فلسفه سیاسی اسلامی تبلور نیافته بود درحالی که در زمان ملاصدرا این امر تحقق پذیرفته بود و همان حاجت دیگر احساس نمیشد.( "موقعیت فلسفه اسلامی در عصر حاضر: 1382، ص29 - 28)
به راستی چه کسانی میبایست احساس "حاجت" میکردند؟ مگرنه این است که فیلسوف به زمانه مینگرد. فیلسوفان ما در زمان نبودند، بلکه فرازمانی حرکت میکردند. در زمان ملاصدرا، ما با پدیده جدیدی در عرصه سیاست روبهرو بودیم و آن حضور کشورهای غربی مانند پرتغال و انگلستان در کشورهای اسلامی بود. این حضور اغلب تجاری و نظامی بود. و یا اینکه ما شاهد دور جدید حمله عثمانیها (جنگ تسنن با تشیع) بودیم و همینطور حضور مسیونرهای مذهبی برای گسترش دین مسیح در کشورهای اسلامی. چگونه میشود که در چنین بُرهه حساسی از زمان فیلسوفان ما چنان گرداگرد اشراق در طواف باشند و به دامن عرفان پناه بَرند که گویی "زمان" این چنین مقدر کرده است. در این زمانه حساس، فیلسوفان ما به تعبیر نصر به "عالم بالا" نظر داشتند و چندان به طرح گفتمان فلسفی خردورزانه در تاریخ و تمدن ایرانی - اسلامی نپرداختند و همچنان غیبت اندیشه فلسفی در منظومه عقلانیت و مشروعیت ما مشهود ماند. سیمای حیات فرهنگی تمدن ایران، از دو جریان تبعیت نموده است: " 1- جریان سنت خردگرایی یونانی را آمیخته با گنوستیک ایران باستان توا‡م کرده و گفتمان فلسفی را با رنگی نوافلاطونی عرضه نمود؛ 2- جریان سنت دینی اسلام را با دریافت شرعی و کلامی در خدمت تبیین اعتقادات دینی در گفتمان فقهی اشاعره و بنیان جریان خردستیزی پدیدار ساخت.( "فراسوی پست مدرنیته: 1380، ص255) این دو جریان چنان بر سنت عقلانی ما استیلا یافت که ما شاهد جایگزینی عافیتطلبی عرفان متصوفه در زمان حمله ددمنشانه مغولان به ایران به جای تمدن و فرهنگ بودیم. مگر جز این است که به دنبال انحطاط عقلانیت فلسفی و رسوخ عقاید خرافی سردمداران آققویونلو بود که صفویه ظهور نمود؟ در زمان ظهور صفویه، که خود را مرشد و نایبان امام غایب میدانستند و بر نام خود عنوان "کلب آستان" را مزین میکردند، چگونه میتوان پرسمان عقلی و بالندگی اندیشه خردورزانه را متصور بود؟ زمانی که پرسش بدعت بود و ابتکارات ملاصدرا کفر تلقی میگردید، مسلم است که نتیجه پویایی فرهنگی - تمدنی چیزی جز سقوط به سراشیبی مفتیان و فقیهان عافیتطلب اُخروینگر نیست.
عصر حکمت سنتی ما انباشتی از کولهبار معرفت تاریخی و عدم توجه به پرسشهای دنیای جدید است. فیلسوفان سیاسی ما نیز از آرمانشهر خود خارج نشدند و آموزههای فیلسوفان ما سرشار از امور متافیزیکی آخرت و اهتمام به زندگی اُخروی بود.
به راستی بازخوانی انتقادی سناریوی جابهجایی عقلانیت ایرانی از فلسفه خردورزانه به گرداب اشراق و تصوف متشرعانه جهل مآبانه به عهده کیست؟ یونانیان برای نخستین بار نشان دادند که ذهن انسان به چه کار میآید. همچنین خاستگاه اصلی فلسفه یونانیان در عالم نظر و اخلاق فردی آنان، همانا عمل در فضای هندسی شهر و مدینه یونانی است. تأسیس علم و اخلاق فردی و حکمت نظری یونانیان، جز در شهر و مدینه و در بطن آن امکانپذیر نبوده است.
با چنین رهیافتهای فکریای، ما شاهد سفر ملاصدرا به عالم لاهوت هستیم. او این دنیا را رها کرد و این نگرش و توجه بسیار به عالم متافیزیک و فراموشی عالم طبیعت و جامعه و باعث شد که ملت و پیروان اندیشمندان، کنترل دنیا و اجتماع خود را از دست دهند و بدبختیای که در دوره قاجار و پس از آن به وجود آمد حاصل همین بود. اگرچه نصر این نگرش را نمیپسندد و معتقد است: "در تمدن اسلامی آنچه با زندگی اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و معیشت مردم سر و کار دارد، شریعت اسلام است و آن است که یک جامعه اسلامی را به صورت یک جامعه اسلامی زنده نگاه میدارد. جامعه اسلامی هنگامی ضعیف میشود که ایمان مردم ضعیف شود و عمل به احکام و دستورات شرع تضعیف یابد. وظیفه فلسفه اسلامی این نیست که خود را جایگزین شریعت سازد، بلکه توضیح و تبیین و کشف وجود و ماهیت موجودات و به دست آوردن و بیان حقیقتی است که رهنمون عقلی انسان است و وجود او را متوجه به حقیقت دین و ضرورت دنبال کردن شریعت آسمانی میسازد و در واقع مکمل شریعت است و نه جانشین آن.( "موقعیت فلسفه اسلامی در عصر حاضر: 1382، ص38 - 37)
نصر در ادامه تأکید میکند: "آنچه دنیای اسلامی را ضعیف کرد عدم توجه فلسفه صدرایی نبود بلکه از درون، نیروهای فکری و معنوی جامعه اسلامی ضعیف شد که البته عدم توجه حکمای اسلامی در دو قرن گذشته به چالشهای فلسفه غربی و ندادن پاسخ به این چالشها در آن مؤثر بود.( "موقعیت فلسفه اسلامی در عصر حاضر: 1382، ص38) نصر نفوذ فلاسفهای مانند لاک و مارکس را در جامعه انکار نمیکند اما بر این باور است که اینان جامعه دینی ایجاد نکردند در حالی که فلاسفه اسلامی درصدد ایجاد جامعه دینی بودند. با چنین نگرشهایی که نصر آنها را در پروژه فکری خود متبلور میسازد، میتوان به این نتیجه رسید که رها کردن جامعه از سوی فیلسوفان اسلامی از زمان صدرا به بعد و عزیمت به گوشه اِنزوا و تربیت شاگردان خصوصی در مکاتب و مدارس، باعث عقبافتادگی تمدنی شد. آنان حتی به مسایلی مانند طب، ریاضی، نجوم و... کمتر علاقهمند بودند. لذا اگر جامعه دینی میتواند انسانها را به "فلاح" برساند میبایست پس از استقرار حاکمیتهای دینی در جهان معاصر اینگونه میشد، درحالی که اینچنین نشد و نصر و سنتگرایان دیگر، در تفکرات خود به این امر مهم توجهی نکردند که پارادایم جهانی دگرگون شده و دیگر پارادایم صدرایی مقبول نیست.
نگارنده بر این امر واقف است که حفاظت از چارچوب فلسفه اسلامی از سوی علاقهمندان صورت پذیرفته است. اما نگاه تلخ به عدم تحول در پارادایم فلسفه اسلامی نقطه عطفی است که بر آن نظر داریم.
لذا ما درصدد محکوم کردن فلسفه اسلامی نیستیم بلکه خواهان تحول ذهنی در معنای واقعی فلسفه به مثابه خردورزی هستیم. آنچه اکنون از سوی حامیان فلسفه اسلامی تدریس میشود، چه در داخل کشور و چه در خارج از کشور، آیا چیزی جز "تاریخ فلسفه اسلامی" به معنای دقیق کلمه است؟ آموزههای سینوی، اشراقی، صدرایی و شهودی در جهان حاضر و در وضعیت فعلی که اندیشه به صورت شبکهای مستقل درآمده، کدام یک از وجوه بحرانهای تمدنی - فرهنگی را میتواند حل و فصل نماید؟
حمید مقدمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: