در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سلام من زینب ق. هستم از همدان. کسی که همیشه صفحه شما را میخواند، اما همیشه با خواندن صفحه شما فکر میکرد جایی برای او و غم و غصههایش نیست. تا این که نامه رحمان از میانه چاپ شد. شاید خیلیها با خواندن نامه رحمان خندیدند یا حداقل یک لبخند کوچک زدند. شاید خیلیها از شنیدن این خبر که حادثه عشق در سنین بالا سراغ پدر رحمان رفته متعجب شدند و از این اتفاق لذت بردند، اما باورتان میشود اگر بگویم با خواندن سطر سطر نامه رحمان من گریستم؟
در واقع سرنوشت من و او در یک جاهایی مثل هم است. یعنی که مادر من هم هنگام به دنیا آوردن من از دنیا رفت و من از همان روز اول زندگیام تنها شدم. مادرم وقتی مرا باردار شد سناش تقریبا بالا بود بیش از 45 سال و دکترها به او هشدار دادند که بارداری برای قلب مریضش خطرناک است، اما او با اصرار مرا نگه داشت و خواست که مرا به دنیا بیاورد. فاصله سنی من با کوچکترین خواهرم 12 سال است و چند تا از خواهرزادهها و برادرزادههایم تقریبا همسن و سال من هستند. با گفتن این حرفها میخواهم به یک نمای کلی از خانواده ما برسید. خلاصه این اتفاق افتاد و در واقع مرا به نوعی بزرگترین خواهرم، بزرگ کرد. خواهری که البته از مادری برایم هیچ کم نگذاشت، اما پدرم... نه اشتباه نکنید. او هیچ وقت ازدواج نکرد و به قول معروف مرا زیر دست نامادری نینداخت، اما از آن طرف هیچ وقت هم مرا به عنوان فرزند نپذیرفت. میدانید، پدر من عاشق مادرم بود. سالها و سالها! داستان زندگی و عشقشان درست مثل داستان توی فیلمهاست. پدر من یک معلم بوده البته الان بازنشسته شده و مادرم دختر یکی از خانوادههای بسیار مرفه شهر. روزی اینها همدیگر را در خیابان میبینند و بیاختیار به هم دل میبندند و از همان جا داستان این دو نفر شروع میشود. پدرم سرانجام به خواستگاری میرود و طبیعتا جواب منفی از سوی خانواده مادرم میشنود ولی آنقدر میرود و میآید و مادرم آنقدر روی ازدواج با او پافشاری میکند که بالاخره خانوادهاش راضی میشوند این دو با هم ازدواج کنند. داستان زندگی و خوشبختی پدر و مادرم سالهای سال زبانزد خاص و عام بوده. همه فامیل حسرت زندگیشان را میخوردند تا این که در سن 35 سالگی یک بیماری قلبی به سراغ مادرم میآید و او را گرفتار میکند. بعد هم که من به دنیا میآیم و او از دنیا میرود. پدرم هیچ وقت نتوانست جای مادرم را با کس دیگری پر کند. آن سالهای اول که آنقدر حالش بد بود که حتی حاضر نمیشد اجازه دهد یکی از خواهرهایم توی آشپزخانه به وسایل مادرم دست بزند. قشنگ یادم است، من 6 یا 7 ساله بودم، پدرم توی خانه راه میرفت و همین جور که کارهای خانه را میکرد با مادرم حرف میزد: <پریجان! به نظرت جای این قابلمهها را عوض کنم؟ پریجان! امروز غذا چی درست کنم؟...> خلاصه حال پدرم هر سال به جای بهتر شدن بدتر میشد، طوری که مجبور شدیم او را نزد روانپزشک ببریم. البته او هم بجز تجویز یک مشت قرص و دوا کاری نکرد، اما بالاخره با پیدا کردن یک مشاور خوب، توانستیم کمی مشکل را حل کنیم.
در گفتگو با همین مشاور بود که فهمیدیم مشکل اصلی پدرم چیست. پدرم نمیتواند مرا تحمل کند چون با دیدن من بیاختیار به یاد مرگ مادرم میافتد. جالب اینجاست که خودش میگوید من مژگان را مسوول مرگ مادرتان نمیدانم، اما با این همه نمیتواند خاطره مرگ مادرم را با حضور من فراموش کند. بدبختی اینجاست که بین خواهرها و برادرها من بیشتر از همه شبیه مادرم هستم و این نکته ظاهرا پدرم را بیشتر عذاب میدهد تا این که بخواهد او را آرام کند. نمیدانید چقدر حسرت دارم که یک بار آغوش گرم پدرم را تجربه کنم. نمیدانید چقدر دلم میخواهد او هم با من درست مثل همه پدران دوستانم باشد، اما نمیشود. انگار نمیتواند. ما الان با هم زندگی نمیکنیم. یعنی من با خانواده همان خواهر بزرگم زندگی میکنم و یک جورهایی حکم بچه آنها را دارم، اما با همه اینها مگر میشود پدر آدم زنده باشد و تو در خانه یک غریبه بزرگ شوی و احساس راحتی هم بکنی؟ البته پدرم به طور تمام و کمال خرجم را میدهد اما چه فایده؟ یک زمانی فکر میکردم اگر خوب درس بخوانم و دانشگاه در یک رشته خوب قبول شوم پدرم رفتارش را با من عوض میکند، اما این طور نشد. من رشته پزشکی در دانشگاه بوعلی همدان قبول شدم ولی اتفاقی نیفتاد. باز هم همان پدری نشد که من میخواهم. چه کار باید بکنم؟ چطور دل پدرم را به دست بیاورم؟ چطور به او بفهمانم که من هم درست به اندازه او و شاید خیلی بیشتر از او از نبودن مادرم عذاب میکشم؟ میشود مرا راهنمایی کنید؟ من حاضرم همه عمرم را وقف پدرم کنم. حاضرم هیچ وقت ازدواج نکنم و تا آخرین لحظه عمر از او مراقبت کنم چون او با وفاداریاش به مادرم درس بزرگی به همه ما داد، اما همه اینها به شرطی است که پدرم مرا بپذیرد و اجازه دهد به او کمی، فقط کمی نزدیک شوم. به نظر شما آن روز خواهد آمد؟ امیدوارم.
امیدوارم بالاخره روزی برسد که پدرم مرا با کلمه دخترم خطاب کند و تنهایی همه این سالها را از دلم بیرون بریزد. خوشحال میشوم اگر کمکم کنید و به من بگویید چه باید بکنم!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: