انتقام بیرحمانه

تابستان سال 1372 بود. به دنبال ناپدید شدن مرد 42 ساله‌ای به نام بهروز مادر پیر و همسر جوانش بعد از 10 روز که از ناپدید شدن وی گذشته بود به اداره آگاهی مراجعه و از کارآگاهان برای یافتن بهروز درخواست کمک کردند. به دنبال این امر، ماموران تحقیقات گسترده‌ای را برای پیدا کردن بهروز آغاز کردند. جستجوی آنها بیشتر از 3 هفته به طول انجامید تا بالاخره پرده از راز گم شدن بهروز کنار زدند. رازی که در سینه یکی از رفقای قدیمی وی نهفته بود و حاصل یک انتقام کور و بی‌رحمانه بود. آنچه که در پی می‌خوانید، برگی از این پرونده است.
کد خبر: ۲۵۱۳۷۵

آخرین روزهای تیرماه سال 1372 بود. پیرزنی به همراه عروس جوانش با مراجعه به کلانتری اعلام کرد که پسر 42 ساله‌اش به نام بهروز 3 روز است که ناپدید شده و هیچ‌کس از او خبر ندارد.

پیرزن که بشدت اشک می‌ریخت ادامه داد: پسرم با ماشین‌اش مسافرکشی می‌کند. او 3 روز پیش صبح وقتی از خانه بیرون رفت دیگر برنگشت. از آنجا که گاهی اگر مسافر شهرستان می‌خورد و می‌رفت یا بعضی اوقات هم شب را کار می‌کرد یا به خانه رفقایش می‌رفت، هیچ اهمیتی ندادیم و نیامدنش را عادی تلقی کردیم تا این که غیبت او طولانی شد. از آن به بعد جستجو برای یافتن او را آغاز کردیم.

وی افزود: برای یافتن پسرم هر جا که فکرش را می‌کردیم، سر زدیم. خانه دوست، آشنا و فامیل را در تهران و شهرستان زیرپا گذاشتیم اما هیچ اثری از او نیست.

مثل قطره‌ای آب شده و به زمین رفته است. ما حتی به بیمارستان‌ها هم سرکشی کردیم اما اثری از او نیافتیم و حالا هم بعد از خدا چشم امیدمان به شماست.

پیرزن یادآور شد که پسر 42 ساله‌اش گاهی اوقات تریاک می‌کشد. کارآگاهان پس از شنیدن اظهارات پیرزن گوش به سخنان همسر بهروز دادند. مرضیه که بشدت ناراحت و مضطرب بود به ماموران گفت: با این که دل‌خوشی از بهروز نداشتم اما او مرد زندگی‌ام بود و پدر 3 فرزندم. حاضر نیستم خاری به پایش برود.

مرضیه افزود: من و بهروز 12 سال پیش با هم ازدواج کردیم. در تمام این مدت زندگی با او رنج و مشقت زیادی کشیدم. بهروز مردی عصبی، تندمزاج و معتاد بود اما با همه این احوال به خاطر بچه‌هایم و برای این که سایه شوهر بالای سرم باشد تحمل کردم.

او ادامه داد: آن روز صبح که بهروز خانه را ترک کرد بسیار سرحال بود. شب قبلش هم خیلی خوب و خوش بود و حتی شام برایمان کباب خرید. در مورد این که کجا می‌‌خواهد برود هم چیزی نگفت.

مرضیه یادآور شد: بهروز با این که مشکل اخلاقی و اعتیاد داشت اما به بچه‌هایش علاقه شدیدی داشت و تا به حال سابقه ندارد که چند روز را بدون خبر برود.

کارآگاهان پس از شنیدن اظهارات مادر و همسر بهروز، جستجو و تحقیقات گسترده خود را برای یافتن ردی از بهروز آغاز کردند. آنها در اولین گام مشخصات خودرو و عکس بهروز را به تمام مراکز انتظامی سراسر کشور ارسال کردند و سپس به تحقیق و بازجویی از دوستان و رفقای بهروز پرداختند.

تمام دوستان بهروز به صراحت اعلام کردند که چند روزی است که بهروز را ندیدند. دوستان صمیمی بهروز آخرین بار که او را دیدند، یک روز قبل از ناپدید شدن او بود و فقط چند نفر از رانندگان خطی اظهار داشتند که او را صبح همان روزی که گم شده بود در مسیر دیده‌اند.

یکی از رانندگان به ماموران گفت: من صبح بهروز را سرخط دیدم. خیلی هم سرحال و خندان بود. بعد از این که یک سرویس رفت دیگر او را ندیدم.

از آنجا که بهروز گاهی موادمخدر استعمال می‌کرد و در این میان رفقایی هم داشت که شب‌ها را به خانه آنها می‌رفت، کارآگاهان بلافاصله رفقای او را شناسایی و دستگیر کردند. اما هیچ‌کدام از آنها هیچ اطلاعی از بهروز نداشتند.

با این که کارآگاهان ساعت‌ها از آنها بازجویی کردند اما نتوانستند ردی از بهروز پیدا کنند. تنها یکی از رفقای او به نام ناصر به کارآگاهان گفت: این اواخر بهروز گویا از چیزی فرار می‌کرد. از موضوعی وحشت داشت که البته راجع به آن چیزی نمی‌گفت. فقط یک بار از دهانش پرید و گفت می‌ترسم اون کله‌خر به مقصود شومش برسد. بعد که از بهروز پرسیدم راجع به چی حرف می‌زنی گفت یک دیوانه که به دنبال یک انتقام کور است. دیوانه‌ای که می‌خواهد با کشتن من انتقام بگیرد.

اظهارات ناصر بسیار عجیب بود و ماموران بیشتر از همه به خود او مشکوک شدند. چرا که ناصر یک معتاد سابقه‌دار بود و احتمال این می‌رفت که به طمع سرقت خودروی بهروز، اقدام به قتل او کرده و با این اظهارات می‌خواهد مسیر تحقیق را منحرف کند. اما تحقیقات و بازجویی‌های بعدی از ناصر حکایت از آن داشت که وی بی‌گناه است و هیچ نقشی در ناپدید شدن بهروز ندارد.

کارآگاهان برای یافتن سرنخی از مفقود شدن بهروز با استناد به اظهارات ناصر، مجددا به سراغ خانواده او رفتند تا شاید در میان اظهارات آنها سرنخی به دست آورند. در همین حین که تحقیقات هر لحظه شتاب بیشتری به خود می‌گرفت، از آگاهی کرج اطلاع داده شد که خودرو پیکان بهروز در حوالی اسلامشهر در یک پارکینگ کشف شده است. ماموران بلافاصله به پارکینگ مذکور مراجعه و به بازرسی خودرو پیکان می‌پردازند. هیچ‌گونه اثر مشکوکی به دست نمی‌آید. بلافاصله خودرو به پارکینگ آگاهی تهران انتقال داده می شود. تحقیقات از نگهبان پارکینگ انجام می‌شود. وی اعلام می‌کند که پیکان فوق توسط یک مرد 40 و چند ساله‌ای که موهای کم‌پشت با قد متوسطی که بسیار لاغراندام بوده به پارکینگ آورده شده است.

وقتی عکس بهروز به نگهبان پارکینگ نشان داده می‌شود او با تردید می‌گوید کسی که خودرو را آورده شاید بهروز بوده است.

کارآگاهان ادامه تحقیقات را از خانواده بهروز پی گرفتند. وقتی از آنها سوال می‌شود که آیا بهروز با کسی خصومت داشته تا آنجا که دست به قتل وی بزند مادر بهروز می‌گوید: چند سال پیش پسرم با یکی از رفقایش در حین حمل مواد مخدر در دام ماموران می‌افتند. آنها سعی می‌کنند فرار کنند که در حین فرار رفیق پسرم به نام مسعود مورد اصابت گلوله ماموران قرار می‌گیرد و کشته می‌شود و پسرم هم موفق به فرار می‌شود. البته چند روز بعد بهروز هم دستگیر می‌شود، اما در دادگاه می‌گوید که فقط راننده بوده و هیچ نقشی در حمل مواد مخدر نداشته است. البته واقعیت هم همین بود. چراکه تا آن زمان پسرم واقعا پاک بود. خلاصه چند ماهی در زندان بود. بعد هم آزاد شد. وقتی از زندان بیرون آمد، مورد غضب خانواده مسعود، بخصوص برادرش سیامک قرار گرفت.

سیامک یک جوان شرور و کینه‌جو بود. او حتی یکبار به پسرم حمله کرد که اگر همسایه‌ها وساطت نمی‌کردند، او را کشته بود. سیامک همان زمان قسم خورد که انتقام خون برادرش را خواهد گرفت.

او دائم تکرار می‌کرد که بهروز سبب مرگ برادرش است و بهروز را آدم‌فروش می‌خواند.

وقتی ما اوضاع را اینچنین دیدیم یک شب بی‌خبر، اسباب و اثاثیه را جمع کردیم و محل را ترک نمودیم. آدرس جدید‌مان را هم به هیچ کس ندادیم. بعد هم موضوع به فراموشی سپرده شد. حالا ممکن است گم شدن پسرم زیر سر همین سیامک باشد. شاید او بعد از چند سال رد پسرم را پیدا کرده و بلایی سر او آورده باشد.

همسر بهروز هم به کارآگاهان گفت: این اواخر بهروز کمی آشفته و نگران بود. دائم به من می‌گفت خیلی مراقب بچه‌ها باش. نگذار تنهایی جایی بروند اما راجع به سیامک اصلا صحبتی نکرد.

با اظهارات مادر و همسر بهروز تحقیقات گسترده‌ای برای یافتن سیامک آغاز شد. جستجو بیش از 2 هفته به طول انجامید تا این که ماموران موفق به شناسایی و دستگیری سیامک شدند.

سیامک پس از دستگیری در مراحل اولیه بازجویی در کمال خونسردی ادعا کرد که سال‌هاست بهروز را ندیده و هیچ خبری از او ندارد.

وی درباره خصومتش با بهروز می‌گوید: این موضوع متعلق به مدت‌ها پیش است که من آن را به فراموشی سپرده‌ام.

تلاش کارآگاهان برای گشودن واقعیت از زبان سیامک به جایی نمی‌رسد و او سرسختانه از موضوع گم شدن بهروز اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. تا این که در بازرسی از محل سکونت سیامک با موضوع عجیبی روبه‌رو می‌شوند. آنها در قسمتی از گوشه حیاط با لکه‌های خون روی دیوار مواجه شده که همین امر ظن آنها را برانگیخته و موضوع را دقیق‌تر بررسی می‌کنند و متوجه می‌شوند که خاک باغچه زیر و رو شده است.

کارآگاهان که کاملا شک کرده‌اند به بازجویی از اهالی خانه می‌پردازند. همسر سیامک که زن دوم اوست اظهار بی‌اطلاعی می‌کند. اما در این میان دختر 7 ساله او موضوع جالبی را به ماموران می‌‌گوید. دختر سیامک می‌گوید: مدتی پیش پدرش با یک مرد لاغر‌اندام که ماشین پیکان قرمزرنگ داشت به خانه آمد.

وی اضافه می‌کند: در آن روز که نزدیک‌های ظهر بود مادرم در خانه نبود. پدرم به من پول داد و گفت برو برای خودت بستنی بخر. وقتی رفتم، پدرم با آن مرد در خانه بودند. چند دقیقه بعد وقتی برگشتم، پدرم در باغچه مشغول بیل زدن بود. بعد هم تنهایی سوار خودرو آن آقا شد و رفت.

اظهارات دختربچه و وضعیت نابسامان باغچه و از طرفی مشخصاتی که نگهبان پارکینگ درباره مردی که خودرو را به پارکینگ آورده بود و مشابهت آن با سیامک حکایت از آن داشت که راز مفقود شدن بهروز در سینه سیامک نهفته است. کارآگاهان بلافاصله به کندن قسمتی از باغچه که خاکش تغییر کرده بود پرداختند و بعد از آن که مقداری از خاک را کنار زدند با جسد بهروز که زیر خاک بود روبه‌رو شدند.

حال نوبت سیامک بود تا لب به اعتراف گشوده و پرده از راز هولناک قتل بهروز کنار بزند. او در آخرین جملات اعترافاتش گفت: وقتی برادرم به علت خیانت بهروز کشته شد، سر خاکش قسم خوردم که انتقام او را بگیرم. در تمام این مدت به دنبال بهروز بودم تا این که بالاخره و برحسب تصادف از طریق یکی از دوستان قدیمی رد او را یافتم.

آن روز سر راهش کمین کردم و در یک فرصت مناسب او را غافلگیر نمودم.

البته به او گفتم او را بخشیده‌ام. بعد هم او را با چرب‌زبانی به داخل خانه کشیدم. فرصت خوبی بود.

زنم در خانه نبود. دخترم را به بهانه خرید بستنی بیرون فرستادم و انتقامی را که سال‌ها در انتظارش بودم از او گرفتم.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها