مکث

نشان از بی‌نشان‌ها

هرچقدر فکر می‌کنم به نتیجه‌ای نمی‌رسم، گاهی اوقات اصلا دست خود آدم نیست، بدون این‌که بخواهد یا بداند انجام بعضی از کارها سخت می‌شود، مثل نوشتن در مورد معلم، روز معلم. هرچقدر فکر می‌کنم به نتیجه‌ای نمی‌رسم، آن‌قدر در مورد معلم و این شغل نوشته شده و در مناسبت‌‌های اینچنینی از مقام شامخ معلمان حرف زده شده که هر کلمه‌ای روی کاغذ می‌آید. خواسته و ناخواسته با خودش رنگ و بوی تکرار و باز هم تکرار را می‌آورد.
کد خبر: ۲۵۰۲۸۷

خیلی از کلمات، خیلی از جمله‌ها و  ... در این‌گونه وقت‌ها بوی تکرار می‌دهند، چرایش را نمی‌دانم، شاید به خاطر این باشد که  همیشه در حرف شغلی مثل معلمی تا دلتان بخواهد، تکریم شده، اما در عمل اتفاقی برای صاحبان این شغل نیفتاده است.

اصلا نمی‌دانم باید از اینها بنویسم یا نه؟ باید بنویسم که گاهی معلم‌ها حال و روزی پیدا می‌کنند که آدم دلش می‌گیرد، تاسف می‌خورد،  ... یا این‌که  ...

نه اصلا به احترام این روز که روز معلم نام گرفته، بهتر است برویم سراغ چیزهای دیگری، به یاد معلم‌هایی بیفتیم که همراه و همصدا با آنها یاد گرفتیم که: چطور می‌شود از آن مرد در باران نوشت یا چطور می‌شود آب، نان و  ... را بخش کرد و بعد با خیره شدن به انگشت‌هایشان فهمیدیم که زندگی به خاطر دیگران را این‌طوری می‌کشند: «معلم!»

اصلا بهتر است به همان اتاق‌ها فکر کنیم، همان کلاس‌هایی که برای ما بزرگ بودند، میزها و نیمکت‌هایی که پشت آنها نشستیم تا بفهمیم سارا انار دارد و آن مرد همیشه در باران می‌آید. آن‌وقت‌ها البته نمی‌دانستیم که راه کشف جهان درون و بیرون ما از همین کلاس‌هایی ‌‌آغاز می‌شود که هرچه بزرگ‌تر می‌شدیم، کوچک‌تر می‌شدند،‌ آن روزها نمی‌دانستیم این تخته سیاهی که روبه‌روی ما مثل آینه ایستاده است، خود جهان است که سیاهی‌اش فقط با سپیدی گچ‌هایی که روی آن نقش می‌بندد، قابل تحمل می‌شود. آن وقت‌ها اصلا نمی‌دانستیم بعد که بزرگ‌ شویم، چقدر دلمان تنگ می‌شود برای کسانی که ساعت‌ها کنار این تخته سیاه می‌ایستادند تا ما یاد بگیریم درخت را چطور می‌شود نوشت و چطور می‌شود مثل درخت ایستاد و ایستاده زندگی کرد.

حالا دلمان می‌گیرد، وقتی نمی‌دانیم معلم کلاس اول‌مان کجاست؟ دلمان می‌گیرد. اصلا ا‌ین روزها تا بخواهی، دل آدم بهانه دارد، برای گرفتن، مثل همین آسمان که ابرها یک لحظه کیپ تا کیپ پرش می‌کنند و لحظه‌ای بعد آفتابی می‌شود.

اصلا انگار یادمان رفت قرار بود در مورد چی بنویسیم، در مورد معلم، یا روزش ... اما می‌دانم که حالا در همین لحظه دلم برای همه معلم‌هایی که پای تخته سیاه می‌ایستادند و می‌ایستند، تنگ شده است، دلم برای مدرسه و آن محیطی که بچه‌هایی مثل ما را تربیت می‌کرد و می‌کند، تنگ شده است.

کاش زمان هم مثل خیلی از چیزها دستگاه کنترل از راه دور داشت، می‌شد راحت برش گرداند به عقب به اولین «روز معلمی» که تجربه کردیم، آن وقت راحت می‌شد به جای آن هدیه‌هایی که می‌گرفتیم، خم شد و دست معلم را بوسید، کاش می‌شد...!

محمدرضا رستمی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها