چند ماه بعد به جای آن دندانهای شکسته، دندان مصنوعی گذاشتم و زمان گذشت تا اینکه در یکی از روزها صدای واق واق پی در پی یک توله سگ را از داخل باغ مجاور خانهمان شنیدم و از بالای دیوار پریدم و آن توله سگ را با گرفتاری فراوان گرفتم. ولی تو اون گیر و دار، حواسم نبود دندان مصنوعیام را از دست دادم. به ناچار دوباره رفتم بالای دیوار باغ تا وارد باغ شوم و دندانم را پیدا کنم. در همین حال پدربزرگم مرا بالای دیوار باغ دید و با عصبانیت سرم داد زد: تو بالای دیوار مردم چکار میکنی! من هم با دستپاچگی گفتم: دنبال دندونهایم آمدم. پدربزرگم با تعجب گفت: آخه دندونت توی باغ چکار میکنه! بنده خدا پدربزرگ از دندان مصنوعی که داشتم خبر نداشت.
بگذریم. ناچار شدم کل ماجرا را از اول برای او توضیح دهم ؛ از دعوا با موتورسوارها تا واق واق توله سگ. این را که گفتم پدربزرگ پوزخندی زد و سری تکان داد و گفت: «تا تو باشی که دیگر دعوا نکنی تا در نوجوانی به پیری برسی و دندان مصنوعی بگذاری.» اضافه کنم دندانم را در باغ بین بوتهها پیدا کردم . ظاهرا موقع پریدن به باغ دندان از دهانم بیرون پرید.
امین چهره سنبل چالوس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم