گره به باد مزن گرچه بر مراد رود

نامه سمیه. ص از قزوین و مشکلی که در نامه‌اش به آن اشاره کرده است، مشکلی است که شاید خیلی از شما با آن روبه‌رو باشید. مشکلی برآمده از اجتماع و نابسامانی‌های آن. در واقع مشکلی که سمیه به آن اشاره می‌کند. بیشتر ناشی از ساده‌دلی و احساسات‌گرایی نسل سومی‌هاست و این که فکر می‌کنند هر چیزی را باید تغییر دهند، غافل از این که آدم‌ها و پدیده‌ها در اطراف ما خیلی سخت تغییر می‌کنند و اگر هم تغییر کنند بهای سنگینی برای آن باید پرداخت. نامه سمیه را که بخوانید متوجه منظور ما می‌شوید:
کد خبر: ۲۴۵۹۹۷

سلام. من سمیه. ق هستم از قزوین. کسی که خودش هیچ مشکل به قول خودمان عشقولانه‌ای ندارد، ولی خواهرش چنان خودش را درگیر یک موضوع عاطفی کرده که من از هر چه عشق و عاشقی است بیزار شده‌ام. بهتر است بی‌مقدمه بروم سر اصل مطلب چون می‌دانم هم وقت شما کم است هم جای زیادی برای روده‌درازی ندارید.

من 17 ساله‌ام و خواهری دارم که 3 سال از من بزرگ‌تر است. خواهرم بچه درسخوانی بود و به قول معروف از آن دخترهای سر به راهی بود که تمام دغدغه‌اش شرکت در کنکور پزشکی و قبول شدن در این رشته بود. طی این سال‌ها نه من و نه پدر و مادرم هیچ مشکلی با او نداشتیم و مثل همه آدم‌ها داشتیم زندگی‌مان را می‌کردیم تا این که پای عاطفه به زندگی خواهرم باز شد.

عاطفه از تهران آمده بود و خواهرم با او در کلاس کنکور آشنا شده بود. به نظر عاطفه دختر خیلی خوبی بود. او خیلی زود با خانواده ما رفت و آمد پیدا کرد و یکدفعه آنقدر با همه ما صمیمی شد که خود ما هم نفهمیدیم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. ما عاطفه را به عنوان عضوی از خانواده‌مان پذیرفته بودیم و او واقعا مثل یکی از ما دخترها در خانه ما رفت و آمد می‌کرد تا این که بعد از مدتی من به رفتار عاطفه و خواهرم مشکوک شدم. آنها ساعت‌ها توی اتاق می‌نشستند و با هم پچ پچ می‌کردند و وقتی من وارد اتاق می‌شدم یا مرا دست به سر می‌کردند یا بحث را عوض می‌کردند و نمی‌گذاشتند من از محتوای حرف‌هایشان چیزی بفهمم.

بعد از مدتی هر بار که عاطفه از خانه ما می‌رفت خواهرم مدت‌ها به اسم حرف زدن با عاطفه پای تلفن می‌نشست و حرف می‌زد. ما هم همه این رفتارها را به حساب دوستی و صمیمیت آنها می‌گذاشتیم و چون به عاطفه اطمینان داشتیم مشکلی در این کار نمی‌دیدیم.

ماجرا همین جور می‌گذشت تا این که یک روز خواهرم آمد و به مادرم گفت که عاطفه او را برای برادرش خواستگاری کرده است. همه ما از شنیدن این خبر تعجب کردیم، چون اصلا نمی‌دانستیم که عاطفه برادری هم دارد! او می‌گفت که برادرش دانشجوی رشته صنایع معدن دانشگاه تهران است و چون تک پسر است مشکل سربازی هم ندارد. در ظاهر همه چیز مهیا بود و خواهرم هم نه‌تنها به این وصلت راضی بود که اصرار هم داشت. به هر حال رفت و آمدها شروع شد و آنها برای خواستگاری به خانه ما آمدند.

خانواده امید، برادر عاطفه بیشتر از آن چیزی که ما فکر می‌کردیم خوب بودند. آنها همه شرایط ما را پذیرفتند و حتی قبول کردند مراسم ازدواج را تا قبول شدن خواهرم راضیه در دانشگاه به تعویق بیندازند ولی اصرار داشتند که حتما آنها با هم عقد شوند و پدرم هم به خاطر مسائل شرعی به این موضوع رضایت داد. مراسم عقدکنان در میان شادی و خوشحالی ما و خانواده امید برگزار شد. امید پسر خوب و خوش برخوردی بود و هیچ رفتار بدی از خود نشان نمی‌داد، اما بلافاصله بعد از عقد ورق برگشت.

رفته رفته ما متوجه رفتارهای نادرست امید می‌شدیم. او بعضی وقت‌ها حتی جلوی ما با خواهرم بدرفتاری می‌کرد و گاهی اوقات تا مدت‌ها به قزوین نمی‌آمد و درس خواندن را بهانه می‌کرد. از آن طرف خانواده امید هم درباره این رفتار امید کاملا سکوت کرده بودند و چیزی نمی‌گفتند. خلاصه پیگیری ما به هیچ کجا نمی‌رسید و خواهرم هم در این مورد چیزی به ما نمی‌گفت. تا این که یک روز یک ناشناس با منزل ما تماس گرفت و به ما گفت امید نه‌تنها دانشجو نیست که دیپلمش را هم به زور گرفته و بدتر از همه معتاد است. همه ما بهت زده شده بودیم. اولش نمی‌خواستیم باور کنیم ولی وقتی آن ناشناس از ما خواست که یک روز سرزده امید را به آزمایشگاه ببریم و از او آزمایش اعتیاد بگیریم ناچار قبول کردیم. البته آنها برای عقد این آزمایش را دادند و آزمایش چیزی نشان نداده بود.

اما با تحقیقاتی که پدرم کرد متوجه شدیم امید به راحتی می‌تواند اعتیادش را مخفی کند بی‌آن که آزمایش چیزی نشان دهد. خلاصه پیگیری ما شروع شد و سرانجام بعد از کلی تحقیق کردن بالاخره مطمئن شدیم که امید معتاد و بیکار است. وقتی این موضوع را با خانواده امید مطرح کردیم آنها گفتند که خودشان در جریان این ماجرا هستند و فکر می‌کردند با ازدواج، امید دلش به زندگی گرم می‌شود و دست از این رفتار برمی‌دارد.

فکرش را بکنید، آنها به همین سادگی با زندگی خواهر من بازی کردند. حالا 2 سال می‌شود که ما درگیر این موضوع هستیم و بزرگ‌ترین مشکلمان خواهرم راضیه است که نمی‌خواهد واقعیت را قبول کند و تن به جدایی بدهد. او می‌گوید که امید حتی اگر معتاد هم باشد من او را ترک می‌دهم. این در حالی است که امید همچنان روز به روز رفتارش با خواهرم بدتر و بدتر می‌شود. نمی‌دانم واقعا چه کار باید بکنیم. گفتم نامه‌ای برای شما بنویسم و بخواهم که راهنمایی‌ام کنید. چون راستش را بخواهید عقل ما دیگر به هیچ جا قد نمی‌دهد. از همدلی‌تان سپاسگزارم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها