باید او را درک کنم

کد خبر: ۲۳۵۵۹۹

او یک انسان خوب،‌ اهل مطالعه و دوستدار کمک به دیگران است. در ضمن باغبان خوبی نیز برای درختان و گل‌های حیاط منزل ما می‌باشد.

او در دهه چهارم زندگی یک مدیر اجرایی توانا بوده است که چندین پروژه را سرپرستی کرده. حتی یک بار وقتی مشغول انجام تعمیرات منزل و درست کردن وسایل خراب بود یک میخ در پایش فرو رفت که او با آرامش آن را از پایش بیرون کشید و جای آن را یک چسب زخم زد تا بتواند به کارش ادامه دهد. او در بسیاری موارد فرد صبور و توداری است.

خوب به یاد دارم وقتی من و خواهرم 7 و 8 ساله بودیم او دستش به شیشه شکسته بالکن گرفت و خونریزی کرد. او در همین حال حوله‌ای روی محل بریدگی قرار داد و با آرامش از ما خواست که همسایه‌مان را خبر کنیم.

در بسیاری موارد باید پدرم را تحسین کنم. او انسان خوبی است، اما گاهی اوقات با گفتار و کردارش مرا می‌رنجاند. البته خواهرم نسبت به من راحت‌تر با او کنار می‌آید. در بسیاری موارد با او مخالفت می‌کند و دلایل مخالفتش را بیان می‌کند؛ اما نمی‌دانم چرا من هر بار از دست او عصبانی می‌شوم دیگر نمی‌توانم چیزی بگویم و شاید اگر حرف عادی هم بزنم چون ناراحت هستم او بیشتر عصبانی می‌شود و اوضاع بدتر می‌شود.

در مورد من و کارهایم و حتی لباس‌هایم نظراتی می‌دهد که واقعا مرا ناراحت می‌کند. گاهی اوقات رابطه ما طوفانی می‌شود و بسیاری اوقات نیز رابطه معمولی و سردی با هم داشته‌ایم. او حرف‌هایی می‌زند که من احساس بدی پیدا می‌کنم، اما اگر بعدا موضوع را با او در میان بگذارم. می‌گوید: «من این را گفتم؟ فکر نمی‌کنم منظورم همین باشد.»

عید امسال من و خواهرم که هر کدام در شهری در نزدیکی واشنگتن درس می‌خوانیم و زندگی می‌کنیم به دیدن پدر و مادر رفتیم. وقتی می‌خواستیم همگی برای یک دید و بازدید ساده و مهمانی خانوادگی بیرون برویم من یک شلوار مشکی و بلوز بلند پوشیدم. پدر تا مرا دید گفت: «تو شبیه تخم‌مرغ‌های عید شده‌ای.»

با خود فکر کردم که او چرا این رفتار را با من می‌کند. دوباره یک خشم قدیمی‌ که درونم مدفون شده بود سر باز زد و بیرون آمد. خواستم چیزی بگویم ولی نتوانستم. صدایی در مغزم می‌گفت که هیچ نگو. او قصدی ندارد. وقتی افکار خشمگینانه مرا احاطه کرده بود با خود گفتم اگر او مرا دوست داشت مقداری مراقب گفته‌هایش بود؛ اما او به هیچ‌کس و هیچ چیز فکر نمی‌کند. احساسات من برایش کوچک‌ترین ارزشی ندارد.

ناگهان چیزی توجه مرا جلب کرد. یک عکس از دوران کودکی من و پدرم در قاب عکس. من در عکس یک لباس زرد به تن داشتم و صورت گرد و چاقی که به صورت پدر چسبانده بودم. او مرا محکم در آغوش گرفته بود. به وضوح می‌شد عشق به من را در چشمانش دید. انگار در آن لحظه با بغل کردن من داشت به دنیا می‌گفت که خیلی دوستم دارد.

در آن لحظه فهمیدم که این روند باید متوقف شود و این مسوولیت من است. من مجبور نیستم زندانی افکارم باشم. می‌توانم انتخاب کنم که از مسائل جزئی و حرف‌های او نرنجم. می‌توانم با لبخند برخورد کنم و عید دیگران را خراب نکنم. می‌توانم تصمیم بگیرم که آیا از حق خود مبنی بر واکنش نشان دادن نسبت به او استفاده کنم یا خیر.

جایی در کتابی خواندم که وقتی کسی ما را ناراحت می‌کند یعنی به محبت ما نیاز دارد. پس باید در این مواقع بتوانیم آنها را دوست داشته باشیم. نه به این خاطر که آنها از ما طلب بخشش می‌کنند بلکه به این دلیل که آنها برای امتحان ما در محبت مامور انجام این کار شده‌اند. برای این‌که ما قوی‌تر باشیم و بتوانیم افراد مختلف با نگرش‌ها و رفتارهای گوناگون را بپذیریم.

تنها با این فکر و بخشش و گذشتن از کارها و حرف‌ها می‌توان به آرامش رسید. در ضمن باید قبول کنیم که خود ما نیز همیشه عالی و خوب و شیرین نیستیم. گاهی بسیار تلخ و غیرقابل تحمل می‌شویم.

از طرف دیگر فهمیدم که پدربزرگم یعنی پدر پدرم فردی بسیار خشک و سرد بوده. پدرم در مقایسه با او بسیار خوب است. اما فکر کردم شاید حق با پدر است او هرگز از پدر خود محبت و علاقه ندیده. در واقع نمی‌داند چگونه می‌تواند رابطه‌ای صمیمانه برقرار کند و می‌خواهد با بیان برخی موارد سر صحبت را باز کند.

اگر من به کارهایش توجه کنم و ناراحت شوم باز هم تکرار می‌شود، اما اگر آنها را بسیار معمولی و عادی تلقی کنم کمتر اتفاق می‌افتند.

به این موضوع فکر کردم که هر کس در گذشته خود ناکامی‌هایی دارد که در نگرش و نحوه برخوردش با دیگران تاثیر می‌گذارد. پس اگر از دست پدر ناراحت می‌شوم باید فکر کنم که او خودش چقدر ناراحتی کشیده که به برخی موارد خاص فکر می‌کند. پس می‌خواهم عید امسال با تفکر صحیح خودم را آزاد کنم. او را می‌بخشم. او هرگز نمی‌داند که اشتباه می‌کند. در واقع او بهترین کاری را که می‌توانسته انجام می‌داده است.

مهم اینجاست که می‌دانم این قدر مرا دوست دارد که اگر کوچک‌ترین درد و ناراحتی داشته باشم هر کاری برای رفع آن انجام می‌دهد. پس عشق و علاقه پدرانه او بسیار خالص و صادقانه است.

نمی‌توانم جز از او از کس دیگری چنین محبتی را دریافت کنم. پس او را دوست می‌دارم و او را تحسین می‌کنم. بدین ترتیب هم خود را از افکار آزار دهنده می‌رهانم و هم او را از محبت خود محروم نمی‌کنم. حالا بسیار خوشحال از وجود و حضور وی در کنارمان حاضر می‌شوم تا با هم به مهمانی برویم و شبی خوش را بگذرانیم.

مترجم : سحر کمالی‌نفر

منبع: msn

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها