آن گوشه ردیف‌های آخر آخر، سمت راست

می‌توانست هر جای دیگر هم اتفاق بیفتد؛ حالا توی جشنواره فیلم فجر افتاده. چند نفری هستیم که توی این چند سال همیشه یک جای خاص سالن می‌نشینیم، بی آن که یکدیگر را بشناسیم؛ سمت راست سالن، گوشه ردیف‌های آخر آخر.
کد خبر: ۲۳۵۵۶۵

این لذت آخر کلاس و آخر اتوبوس نشستن، چیزی است که نمی‌شود توضیحش داد؛ یک جورهایی به همه جا احاطه داری.

 برعکس خیلی‌ ها که دوست دارند ردیف‌ های وسط بنشینند. من خیال می‌کنم این ردیف از همه جا بهتر و استراتژیک ‌تر است. لابد آنها هم همین طوری فکر می‌کنند که همیشه می‌آیند همان جا.

فرقی نمی‌کند سینمایش کجا باشد. چه سال‌هایی که سینما صحرا مال ما مطبوعاتی‌ها بود، چه سال‌هایی که مثل امسال قسمتمان می‌افتاده به فلسطین، جای ما چند نفر همین جا بوده. اسم همه را نمی‌دانیم. لااقل من نمی‌دانم حتی نمی‌دانیم برای کجا می‌نویسیم یا لااقل من نمی‌دانم.

با این که لااقل سالی یک بار به بهانه‌ای ازشان پرسیده‌ام؛ ولی یک ربع بعدش یادم نمانده. نهایتش همان سلام ساعت 10 صبح قبل از فیلم اول بوده و همان حالت‌های چهره روتین برخوردهای این جوری. می‌دانم یکی‌شان که کچل است، دکتر است و معلوم نیست چرا سر از عالم آمپول‌زنی سینمایی‌نویسی درآورده.

امسال که شکر خدا اوضاع خوب بود؛ ولی سال‌های قبل که همه همسایه‌هاشان را هم می‌آوردند و حسابی شلوغ پلوغ بود و دیر می‌جنبیدی جا پیدا نمی‌شد، با چندتا از بچه‌ها  علی و رضا   قرار می‌گذاشتیم هرکس زودتر رسید برای بقیه جا بگیرد و معلوم است که همان جا. رضا که امسال کلا نیامد.

 با علی هم دو سه باری بیشتر به تور هم نخوردیم. توی همین یکی دو بار بود که گفت: «می‌دونی اون پیرمرده کجاست؟.» گفتم: «کدوم؟» و در همان فاصله فهمیدم کی را می‌گوید. پیرمرد موسفید سرخ‌رویی را که صبح‌ها، اولین نفر وارد سالن می‌شد و همان طرف‌های ما، یکی دو ردیف جلوتر می‌نشست. عینک کائوچویی نمره‌ بالا داشت. کاپشنش کرم رنگ بود و بیشتر وقت‌ها می‌انداخت روی دوشش. اگر اشتباه نکنم همیشه تسبیح دستش بود. ته‌ریش هم داشت.

گفتم: «آهان... کجاست؟ امسال خبری ازش نیست.»

و فکر کردم چطور تا آن موقع متوجه عدم حضورش نشده بودم؟

گفت: «مرد. همین چند روز پیش. من هم تازه فهمیدم.»

اسمش را هم گفت؛ ولی باز هم یادم نمانده. بقیه‌اش هم مهم نیست. ادامه‌اش بدهم می‌شود مثل فیلم‌های آب‌گوشتی سانتی‌مانتال. فقط بعد از آن هر روز به همه آدم‌هایی که آنجا می‌نشینند، بلندتر سلام می‌کردم. حتی پیه‌اش را به تنم مالیده بودم که یکی‌شان که چاق و تهیه‌کننده است و هی اسم و عکسش می‌خورد این ور و آن ور، مثل همیشه ندید بگیرد و جواب ندهد. فکر کردم حالا که همه‌مان یک نقطه مشترک داریم، ارزشش را دارد؛ آن هم این است که دوست داریم سمت راست سالن، گوشه ردیف‌های آخر آخر بنشینیم. پس همین بهانه خوبی است برای ارتباط.

به همین راحتی. بعدش هر اتفاقی دوست دارد، بیفتد.

جابر تواضعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها