کاش بچه‌ها مرا ببخشند

«حقیقت زندگی من این بود که نمی‌خواستم از همسرم جدا شوم و انگار گفتن این موضوع به او برایم سخت‌ترین کار دنیا بود. من و لوری سال‌های سال با هم زندگی کرده بودیم و دو فرزند 13 و 15 ساله داشتیم که بسیار خوب تربیت شده و درسخوان بودند و من به هیچ عنوان دلم نمی‌خواست باور کنم زندگی زیبایی که سال‌ها زحمت آن را کشیده بودیم براحتی در حال از هم پاشیدن است.
کد خبر: ۲۲۷۳۳۶

از سوی دیگر غرور بیش از حدی که داشتم به من اجازه نمی‌داد احساساتم را بدرستی بروز دهم و همین موضوع باعث می‌شد تا همسر و فرزندانم هرگز متوجه نشوند که احساس واقعی من به زندگی‌ام و به آنها چیست؛ احساسی که به جای آن که بتوانم بدرستی به آنها بفهمانم با کاری که انجام دادم خلاف آن را ثابت کردم. بچه‌های من اگر از من متنفر هم باشند حق دارند و من می‌دانم که برای آنها پدری نکرده‌ام. من علاوه بر آن که نتوانستم پدر خوبی برایشان باشم مادرشان را هم از آنها گرفتم و این زندگی را برایشان بسیار سخت‌تر کرده است. دوست دارم روزی برسد که آنها مرا به خاطر خودخواهی‌هایم ببخشند.»

آقای «کن دکلین» افسر پلیس که 12 سال سابقه خدمت به عنوان افسر در مراکز پلیس اوتاوای کانادا داشت به اتهام به قتل رساندن همسرش دستگیر و به حبس ابد محکوم شده است. وی پس از دستگیری با وجود مدارک بسیار علیه وی هیچ دفاعی از خود نکرده و مسوولیت به قتل رساندن همسر 43 ساله‌اش «لوری» را به عهده گرفت. وی اعتراف کرد در پی درگیری‌های لفظی که با همسرش پیدا کرده کنترل خود را از دست داده و وی را با ضربات چاقو از پا درآورده است؛ ضرباتی که با وجود عمق آنها سبب شد تا لوری قبل از رسیدن به بیمارستان جان خود را از دست بدهد: «من نمی‌خواستم از همسرم جدا شوم اما قدرت بیان این موضوع را هم نداشتم. کار در نیروی پلیس کانادا باعث شده بود تا فردی خشن باشم که حتی خواسته‌های عادی خودم را هم نتوانم بدرستی ادا کنم. لوری با وجود همه صبوری‌هایی که در زندگی با من به خرج داده بود سال گذشته درخواست طلاق داد. بعد از این‌که او به شکل ناگهانی اعلام کرد قصد دارد از من جدا شود من به جای این‌که رفتارم را در مقابل خانواده‌ام بهتر کنم تا شاید او از تصمیم خود برگردد شروع به مقاومت منفی کردم. مدام به او و فرزندانم آزار می‌رساندم و آنها را تهدید می‌کردم که در نبود من زندگی خوبی نخواهند داشت.

لوری اوایل سعی می‌کرد آزارهای مرا نادیده بگیرد اما سه ماه پس از درخواست طلاقش با وجود مدارکی که علیه من جمع کرده بود توانست دستور پلیس را برای دور بودن من از او و فرزندانمان بگیرد. طبق دستوری که او از سوی مقامات گرفته بود من حق نزدیک شدن  به او یا بچه‌ها و یا حتی خانه مشترکمان را نداشتم و باید آنها را تنها می‌گذاشتم. او هر چه بیشتر برنامه طلاق را جدی می‌گرفت. رفتارهای من غیرمنطقی‌تر می‌شد. نمی‌دانستم چه کار می‌کنم. از طرفی ابراز ناراحتی نمی‌کردم و سعی نمی‌کردم که او را بار دیگر به خود جذب کنم و از طرفی هم از قضیه جدا شدنمان ناراحت بودم. حس می‌کردم اگر به او بگویم که حاضر به طلاق نیستم و نمی‌خواهم او و بچه‌هایم را ترک کنم کوچک و خوار می‌شوم و اصلا حاضر به انجام این کار نبودم. لوری برای جدا شدن از من مصمم بود و هر روز می‌دیدم که به جدایی از او و بچه‌هایم نزدیک‌تر می‌شوم. دوست نداشتم که این شرایط جلو برود، به همین خاطر هر روز بهانه‌ای می‌تراشیدم. لوری توانسته بود ثابت کند یک سال حضور من به عنوان داوطلب در کنار نیروی نظامی آمریکا در عراق روی روحیه من تاثیر گذاشته و مرا دچار اختلالاتی کرده است. قبول داشتم که پس از یک سال برگشت از عراق تغییرهایی کرده بودم اما این تغییرات آنقدر نبود که بخواهد زندگی‌ام را از هم بپاشد.
فشار زیادی که روی ما در این کشور بیگانه بود قابل توصیف نیست. تغییراتی که در روحیه و رفتار من ایجاد شده بود به گفته دکتر روان‌شناسی که پیش او می‌رفتم طبیعی بود. نوعی افسردگی در من ایجاد شده بود که برای دور شدن از آن رو به خشونت آورده بودم اما خودم از این مشکل باخبر بودم و به همین خاطر پیش پزشک می‌رفتم.
لوری معتقد بود همه مشکل ، بازگشت من از عراق و تغییر رفتارم در این مدت نبوده است. از نظر او من شوهری بودم که هیچ شناختی از خانواده‌اش نداشته و کوچک‌ترین ارتباطی نتوانسته بود با بچه‌هایش برقرار کند. من حتی بارها به او گفتم که این نظرش را هم می‌پذیرم و سعی می‌کردم تا هر طور شده رابطه‌‌ام را با فرزندانم نزدیک‌تر کنم اما انگار هر چه که بیشتر سعی می‌کردم اوضاع بدتر می‌شد. هیچ حرف مشترکی با بچه‌هایم نداشتم و آنها من را به چشم یک غریبه نگاه می‌کردند. لوری تصمیم خودش را گرفته بود و من هر چه بیشتر مبارزه می‌کردم او برنده میدان می‌شد. این بود که تصمیم به ترساندن او گرفتم. می‌خواستم به هر شکلی که شده کاری کنم که او از من بترسد و از طلاق دست بکشد؛ کاری که نمی‌دانستم مرا به یک عمر پشیمانی می‌رساند.»

پس از دریافت تماس تلفنی فرزندان خانم لوری با پاسگاه پلیس ماموران بلافاصله خود را به محل سانحه رساندند. بدن بی‌جان این مادر در حالی که بشدت از او خون رفته بود در زیرزمین منزل مسکونی و توسط فرزندانش پیدا شده بود. نگاه‌های اولیه به محل سانحه از خودکشی حکایت داشت، اما با منتقل شدن جسد به بیمارستان و سپس پزشکی قانونی مشخص شد که او خودکشی نکرده، بلکه به قتل رسیده است. در همان تحقیقات اولیه ماموران پلیس همسر این زن آقای «کن دکلین» را مورد بازجویی قرار دادند. او که هنگام وقوع سانحه عنوان می‌کرد در مرکز آموزش پلیس بوده است پس از دقایقی به به قتل رساندن همسرش اعتراف کرد. او گفت که پس از رساندن خودش به منزل مشترک با همسرش توانسته مدت 7 ساعت خود را در کمد پنهان کند تا فرزندانش خانه را ترک کنند و او بتواند با همسرش صحبت کند. از آنجایی که دستور دور بودن او از همسر و فرزندانش صادر شده بود لوری به محض دیدن او قصد تلفن نمودن به ماموران پلیس را داشته که با عکس‌العمل شدید همسرش نقش بر زمین شده است. آقای دکلین با ضربات مرگ‌آوری که به بدن همسرش وارد کرد توانست او را از پا درآورد و سپس با تعویض لباس‌هایش به شکل پنهانی بدون آن که کسی متوجه او شود خانه را ترک کند و خود را به مرکز آموزش پلیس برساند. با تکمیل شدن پرونده این افسر پلیس فورا راهی دادگاه شد و طبق رای اعضای هیات منصفه وی به اتهام قتل عمد به حبس ابد محکوم شد.

«من فقط می‌خواهم بچه‌هایم مرا ببخشند.»

 


 

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها