در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گفتیم لابد توی چاه توالت افتاده یا توی خیابان موقع رفتن به دبیرستان و از خیر پیدا کردنش گذشتیم.
گذشت تا این که دستبند مهرانه هم گم شد و ضربه روحی بدی به او زد. البته مساله مالیاش زیاد مهم نبود، ما بیشتر به خاطر ارزش معنویاش ناراحت شدیم، چون هدیه سومین نامزد مهرانه بود و عزیزترین آنها.
این بار هم همهجا را گشتیم، بخصوص اتاق مهرانه را؛ اما باز هم بیفایده بود و دستبند پیدا نشد که نشد. فقط از جعبه آرایش مهرانه، عکس چندتا پیدا کردیم که هیچ کدام جزو 5 نامزد بههم خورده مهرانه نبودند!
این یکی را هم زیرسبیلی رد کردیم تا این که اتفاق بدتری افتاد. این بار ظرف شکلاتخوری نقره اصل؛ یادگار مادربزرگ گم شد و این اصلا قابل تحمل نبود. همه یادمان بود مامی با چه حقهای ظرف را بعد از فوت مادربزرگ از بوفه خانه او کش رفت و سر دایی و خاله را بیکلاه گذاشت. نیازی به گشتن بیش از حد ندیدیم. ظرف، چیزی نبود که بیفتد توی چاه توالت یا توی خیابان. اینجا بود که فهمیدیم قضیه دزدی است و نه چیز دیگر؛ آن هم یک دزد خانگی که مدام توی خانه ما رفتوآمد دارد.
به 3 نفر مشکوک شدیم؛ 1 تهمینه خانم که هر جمعه میآمد خانه را نظافت میکرد. 2 آقا رشید که هر 2 هفته یکبار شیشه پنجرهها را میشست. 3 فخری خانم، خیاط مخصوص مامی و مهرانه که گاهی توی خانه ما پارچه را برش میداد و میبرد خانه و میدوخت.
تحقیقاتمان را از تهمینه خانم شروع کردیم. روز جمعه همه خانه ماندیم و او را زیر نظر گرفتیم، آن هم با استفاده از دوربین مداربسته و میکروفون. از زنجیر طلای مهرانه (هدیه اولین نامزدش) هم به عنوان طعمه استفاده کردیم.
گردنبند را انداختیم روی سرامیک کنار پایه مبل؛ جایی که کاملا دیده شود. خودمان هم 8 چشمی مواظب همه حرکات تهمینه خانم بودیم. تهمینه خانم بالاخره گردنبند را موقع جارو زدن دید. از روی زمین برش داشت، نگاهی به آن انداخت، بعد سر تکان داد و رو به سقف گفت:
قربون حکمتت برم خدا، ببین نعمتو به چه الاغایی میدی.
بعدش هم گردنبند را گذاشت توی ویترین بوفه و مشغول کارش شد. موقع رفتن هم به مامی قضیه را گفت و رفت.
مورد بعدی که باید امتحانش را پس میداد، آقا رشید بود. این بار دستبند را گذاشتیم لب پنجره سالن؛ طوری که موقع شیشه پاک کردن دیده شود؛ اما آقا رشید انگار فقط لک و پیسهای پنجره را میدید. آقا رشید وقتی کارش تمام شد، دستمالش را روی لبه پنجره کشید و با این کار دستبند را پرت کرد پایین؛ اما انگار آخرین لحظه قبل از سقوط دستبند آن را دید، چون بلافاصله فریاد کشید:
ای داد! این بیصاحاب شده دیگه کجا بود؟
بعد هم سراسیمه 4 طبقه را دوید پایین و وقتی هن و هنکنان برگشت بالا، دستبند را روی میز آشپزخانه گذاشت و گفت:
....... به گور........ .
این جوری شد که آقا رشید هم تبرئه شد.
نوبت رسید به فخری خانم خیاط. فخری خانم سرش شلوغ بود و گفت که نمیتواند بیاید و چون اندازههای مهرانه و مامان را دارد، خواست تا پارچه را برایش ببریم تا بدوزد. با همفکری هم، دستبند را انداختیم لای یک قواره پیراهنی و پارچه را گذاشتیم توی پاکت تا مامی ببرد برای فخری خانم و او برای مهرانه، پیراهن شب بدوزد. چند روز بعد فخری خانم آمد. لباس دوخته شده را همراه پرت پارچه که میشد با آن یک دست لباس دیگر هم دوخت، آورد. بعد دستبند را از کیفش درآورد، داد به مامی و گفت:
تورو خدا زرین خانوم بیشتر مواظب لوازمتون باشین. نمیدونین شوهرم وقتی اینو دید، چه قشقرقی بهپا کرد. میگفت کی بهت داده. پدرم دراومد تا حالیش کنم مال من نیست.
بعد هم با دلخوری رفت. ما ماندیم و قضیه حل نشده گم شدن وسایلمون. دیگر کسی نبود بهش مشکوک باشیم. این بود که بیخیالش شدیم و از خیر پیدا کردن دزد گذشتیم.
2 روز است جیرهام تمام شده و درد ناجوری آمده سراغم. از پول هم خبری نیست. پول توجیبی پاپا که هر ماه همان روزهای اول تمام میشود. روی طلاهای مهرانه و مامان دیگر نمیشود حساب کرد. امپیفور و وسایل دیگر هم به جانم بسته است... شاید این بار بشود رفت سراغ سکههای پاپا. به نظر فکر خوبی میآید. میان صدتا سکه، کم شدن یکی یا دوتا خیلی معلوم نمیشود، فقط میماند یک لحظه غفلت پاپا از گاوصندوق، درست سر بزنگاه که درش باز است که آن هم با هماهنگی تینا، منشی مخصوص پاپا حل است!
مثل این که چارهای جز این نیست... نه... واقعا چارهای نیست!
نیلوفر مالک
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: