در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما کنگره سراسری شعر نبوی پرانتر از جبرائیل امسال برای سومین سال متمادی با تکیه بر صداقت شاعرانه برگزارکنندگان خود شکل گرفت و نشان داد ماجرای این کنگره با کنگرههای دیگر آن سال متفاوت بوده است.
در این بین و با نگاه به محبوبیت این کنگره در میان شاعران متعهد نسل جوان 2 نکته خودنمایی میکند: نخست آن که کنگره شعر پرانتر از جبرائیل نیز مانند چند کنگره و جشنواره مشابه دریافته است که بهترین شیوه در اهدای جایزه به شاعران بویژه شاعران جوان، اهدای جایزهای مشابه به همه شاعران مدعو و برگزیدگان است؛ چرا که تقریبا همیشه وقتی بناست در جشنوارهای تنها به چند نفر، چندین سکه اهدا شود مهمترین مولفه اهدای این جوایز، آشنایی با حداقل سلیقه داوران است وگرنه بوضوح تفاوت شعر اول که چندین سکه گرفته است و شعر دهم که هیچ جایزهای از آن خود نکرده، بسیار اندک است.
نکته دیگر در میان کنگرههای پایدار یا نیمهپایدار شعری کشور تداوم کنگرهها در شهرستانهای کوچک است، یکی از دلایل اصلی چنین مسالهای آن است که معمولا انگیزههای اهالی ادب یک شهر، ساماندهنده کنگرهها و جشنوارههای ادبی هستند و یکی از مهمترین محرکها حس وطندوستی و عشق به زاد و بوم است. جالب اینجاست که در شهرستانهای کوچک و بزرگ استان تهران چون ورامین و اسلامشهر، این حس بسیار قدرتمند است و بستر بسیار مناسبی فراهم آورده که شاهد برگزاری مستمر کنگرههایی چون پرانتر از جبرائیل در دیگر شهرستانهای تهران باشیم.
محمدرضا شالبافان
وحی دنباله پرستش بود
مهدیه امینی
ساعت عشق بود و دستی نرم، شانه میزد به جعد گیسوها
دستههای ملائکه چون برف، قاصدی بود از فراسوها
وحی دنباله پرستش بود، یکنفر مثل دیگری میشد
گره میخورد دستشان درهم، مثل پیوستگی در ابروها
بوی گل در پیالهها میریخت، لحظه گیج حلول باران بود
برکه در موج خویش رقصان بود، آسمان بر پر پرستوها
ابرها آمدند و بارانها، قطره قطره پرنده میگشتند
از چپ و راست رقص میکردند، روی امواج برکهها قوها
بالهای فرشتهای غمگین، پهن شد زیر پای سبز وحی
گرهها ساقه ساقه گل کردند، بر ردای بلند جاروها
ماه از آفتاب بالا رفت، دست در دست مهربان نور
و محمد(ص) عدالتی سرشار، ریخت بر محور ترازوها
چشمهای روشن از دل کلمات، در گلوی رسول جاری گشت
لافتائی قنات جوشان شد، مثل نیرو درون بازوها
***
سایههای سیاه ترسیدند، گردن بت تبر پذیر شود
و سران قبیله جمع شدند، همچنان اجتماع زالوها
ماه خورشید را فراخوان کرد، تا که در بسترش بیارامد
سایهها نیمه شب به هم گشتند، دشنهها بسته روی پهلوها
شعب دوران سخت تاریکی است، شعب رگباری از مصیبت و درد
که چکاندند زهر محنت را، در دل مردمان آن سوها
تا پسینهای عصرهای دور، زیر رگباری از غم و اندوه
سروهای بلند بگذارند، سر خود را به روی زانوها
***
در رگ کعبه عشق میجوشید، شب ردای ستاره میپوشید
و شد از جبرئیل پرانتر، ماه الگوی سبز الگوها
میخانه باید انتخابت کرده باشد
حسین جنتی
انگور باید مست خوابت کرده باشد
تا ساقی از مستان حسابت کرده باشد
مستی به سرسنگینی و دیوانگی نیست،
میخانه باید انتخابت کرده باشد
دل میتواند بیتعلق مست باشد،
بیآنکه نزدیک شرابت کرده باشد
چون ذره حیرانیم و میگردیم گردت
آن عشق وقتی آفتابت کرده باشد
و آنگاه در گل جلوه خواهی کرد تا نور
با همت باران گلابت کرده باشد
باید چه باشد در تو ای چوپان که خالق
پیغمبر صاحب کتابت کرده باشد
مثل دعا هستی، دعای روشنی که
پیش از تولد، مستجابت کرده باشد
ردای نور
حیدر منصوری
باد در غار حرا چرخیده یا در موی تو
کاین چنین جاری شده خورشید از گیسوی تو
از ردایت نور میبارید تا مثل بهار
آسمان مکه گلباران شود از روی تو
جلوهگر شد در نگاهت سوره سوره روشنی
طاق کسری در شگفت از گوشه ابروی تو
از جنوب چشمهایت میوزد بوی شمال
غرب و شرق عشق گم شد در کدامین سوی تو؟
عطر نامت در بلندای زمین پیچیده است
آسمان گم میکند خود را به شوق بوی تو
***
آیهای از زلفهایت را به دست من ببخش
تا بیاسایم دمی در سایه گیسوی تو
کرامت بارانی
محمدرضا طهماسبی
من از قبیله قابیلم از آن قبیل که میدانی
تو از سلاله ابراهیم تو از تبار گلستانی
تو صلح آتش و آبی، تو، شکوه وحدت اضدادی
الا! تلاوت ربانی، هلا! حلاوت روحانی
تو روح جنگلی و عمریست هوای باغچه را داری
تبر به فکر درختان نیست، تو تا به فکر درختانی
تو عین عشقی و ما مرغان به گرد قاف تو میگردیم
تو نور محضی و از شوقت حجاز کرده چراغانی
مدام شمس و قمر خود را بهپای چشم تو میپاشند
چرا که هر دو بر این رایند، که قطب عالم امکانی
معبران عرب خوابند، منجمان عجم گیجند
چگونه ماه ترک برداشت ز ماه خفته به پیشانی؟!
تمام اهل مدائن را به یک کرشمه تکان دادی
چقدر سلسله برجانند، چقدر سلسله جنبانی!
از آن زمان که اویسی را قرین زلف خودت کردی
سپرده خاطر مجموعت قرار را به پریشانی
از آن زمان که ملائک را، خدا به سکر لعمرک برد
از آن زمان که می لعلت، نشاند بر لبشان آنی
بهجان زلالی وصلت را ز دل کدورت هجرت را
نشاندهاند که بنشینی، نشستهاند که بنشانی
بگو چگونه ندا دادی، به شاعران که غزل گفتند
از آن کرامت بارانی، از آن عطوفت طوفانی
در این زمانه بدمستی جدا نشسته ز مستانی
شبیه سایه به تابستان، چو آفتاب زمستانی
تویی که شاعر مجنونی دل ای دل ای دل دیوانه
بگو به سبک که میگویی؟ بگو به سبک که میخوانی؟
همیشه با دل من حسی بهانه کرده سرودن را
خوشم که با تو و این احساس خیال رفته به مهمانی
***
از این قصیده به آسانی جدا نمیشود این احساس
جدا نمیشود این احساس از این قصیده به آسانی
سوره مکی، مدنی
عباس احمدی
راندم ز خودم جلوه دنیای دنی را
تا درک کنم آرزویی ناشدنی را
سرخ آمدم از وادی بطحا که ببینم
سودا زده آن گنبد سبز چمنی را
این عطر کدامین گل خوشبوست که کرده است
دیوانه دیوانه اویس قرنی را
آن چیست در این شمع که خوش کرده به هم جمع
عدل علوی را و سخای حسنی را
دفن است در این شهر چه رازی که بقیعش
خون کرده دل سنگ عقیق یمنی را
چشمان تو دریاست بگو تا به چه ترتیب
معنی کنم این سوره مکی، مدنی را
از جذبه معراج تو ای خواجه لولاک
موسی نکند دعوی ربارنی را
تاثیر نسیم خوش انفاس شما بود
عیاض رها کرد اگر راهزنی را
در اوج گدایی غنی از عشق تو هستیم
رحمت کن و دریاب فقیران غنی را
حرف آخر
مهدی عباسی
کسی میبایست
حرف آخر را زده باشد،
نقطهای
در انتهای جملهای طویل که
پدر
تمام پدران دنیا
در ابتدای جهان گشود:
گذار مردی از آتش،
دیگری در
وسوسه چاقو
و ترنج
و انگشتان زنان مصری
زیبا شد،
یکی در کنج نهنگی صبور بود،
عصای دیگری مار میبلعید
و دریا میشکافت
اندوه یکی از
نافرمانی مردمانش،
دیگری به مردگان
جانی دوباره بخشید
کسی میبایست
حرف آخر را زده باشد
و در ابتدای بلوغ بشر
برسنگی از حجاز
به نشانه هجرت
از دیگر پرستان
آشکارا
ایستاده باشد
بر سنگی از حجاز
با معجزهای عربی
به بیابان اعراب عاری نگریسته باشد
کسی میبایست
حرف آخر را زده باشد
تا اندیشه نوح
(همه مردان نیک دنیا پسرانم هستند)
پرسش ابراهیم
(چه کسی بتها را میشکند؟)
حسرت موسی
(بر نیل دیگر کودکی
به هوای پیامبری جاری نیست)
تردید عیسی
(ایلویی! ایلویی! لما سبقتنی؟)!
و رسالت همه بندگان صالح خدا سر برسد
کسی میبایست حرف آخر را زده باشد.
از نسل ابراهیم
محسن سلطانی
آن اضطرابی که درونش بود، لحظهبهلحظه بیشتر میشد
انگار امشب مثل هر شب نیست، حس عجیبی شعلهور میشد
از کوه بالا رفت آهسته و آسمان که نور باران بود
و جبرئیل از ابتدای راه، انگار با او همسفر میشد
آماده تسبیح گفتن شد، با شانهاش لرزید کوه انگار
آمد خروشی ناگهانی که گوش جهان هم داشت کر میشد
اقراباسم آن خدایی که به تو مقامی آسمانی داد
مردی چنین آهستهآهسته، پیغمبری را مفتخر میشد
وقتی به خود آمد که میلرزید، سرتاسرش از اتفاقی سبز
از اتفاقی که جهان باید، از این به بعد از آن خبر میشد
سنگینی بار رسالت را بر روی دوشش خوب حس میکرد
شبهای جهل و نابسامانی، باید به دست او سحر میشد
***
فردا جهان رنگی دگر دارد، مرگ جهالت میرسد با تو
و مادرانی که نمیگویند، ای کاش این دختر پسر میشد
کابوس بتها میشود تعبیر، از نسل ابراهیم میآید
مردی که هر پژواک تکبیرش، بر پیکر بتها تبر میشد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: