همسایه شاکی گفت: اگر یک بار دیگر سگ شما وارد اجاق ما شود هلاکش میکنیم. بعدش دستش را بر کمر زد، گفت: آخرش من این سگ را میکشم و متاسفانه از آنجایی که سگ ما باعث شده بود که همسایهمان از ما برنجد بالاخره هم یک شب سنگی بر سر حیوان بیچاره زد که سگ بینوا چند روزی درد کشید ولی سگ عادتش را از دست نداد. باید بگویم از آنجایی که اجاقهای عشایری را در دل زمین حفر میکنند و از چوب در سوخت آن استفاده میکنند بعد از سوختن چوب، خاکستر آن مکانی مناسب برای سگ در شبهای سرد زمستان است.
بگذریم. در یکی از شبها مسعود پسر همسایهمان خواب آشفتهای میبیند و از بستر خارج میشود و داخل اجاق میافتد. در آن زمان چون زمستان هم بسیار سرد بود مسعود خود را در داخل اجاق به خاکستر نشسته مچاله میکند و از خواب بیدار نمیشود، در این میان از بخت بد پدرش هم که آماده بود تا سگ ما را به دام بیندازد و هم اینکه هوای گوسفندانش را داشته باشد، بد بیدار شده و با مشاهده یک سیاهی در اجاق چوب دستیاش را برداشته و در آن تاریکی ضربات مهلکی بر تن و سر پسرش وارد میکند.
در این هنگام پسرش که گیج و منگ بوده از جا بلند شده و به طرف بستر خوابش میرود، اما پدرش او را تعقیب میکند و باز هم با چوب او را میزند به خیال آنکه سگ بینوا را میزند، اما او در واقع پسرش را میزد و بالاخره طولی نمیکشد که صدای داد و نالههای مسعود پدرش را از دنیای خیالات بیرون میآورد، وقتی که پتو را از سر مسعود برمیدارد و چهره خونین و بدن کوفته پسرش را میبیند، پاهایش به لرزه درآمده و بیاختیار در کنار پسرش ولو میشود. بگذریم بالاخره چند روز بعد همسایگان جمع شدند و حصار چوبی و سنگی به دور سیاهچادر او کشیدند تا صمیمیت قبل را دوباره احساس کنند و دیگر نه پسرش در اجاق بیفتد و نه سگ همسایه برایگرمشدن به اجاق پناه ببرد.
کیومرث سهرابی از دزفول
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم