در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در ابتدا به من اجازه بدهید تا به خجلتزدگیام در برابر تقاضایی که از من شده است تا چیزی آموزنده از مسیر زندگیام به شما منتقل کنم اعتراف کنم. پرزیدنت ایناموری از ما دعوت کرده است که درباره خود سخن بگوییم. به ما بگویید چگونه بر مشکلات فائق آمدید، هنگامی که در دوراهی زندگی خود ایستاده بودید، راهنمای شما چه بود در نتیجه من بعنوان یک نویسنده، معلم و روشنفکری که به ارتباط برقرار کردن با خوانندگان، دانشجویان و شنوندگان آشنایم، مورد خطاب قرار گرفته ام. در نتیجه ممکن است از من بپرسید چرا چنین شخصی که زندگی نسبتا عمومیای دارد هنگامی که از او خواسته میشود درباره خودش سخن بگوید دست و پای خود را گم میکند؟ اما فراموش میشود که عموما زندگی فیلسوفان به لحاظ رخدادهای قابل توجه بسیار فقیر است. پس بگذارید با اشاراتی کلی و نظری بحث خود را شروع کنم.
در جامعه رسانهای کنونی، حوزه عمومی در خدمت کسانی است که در صحنه نمایش خود را به نمایش میگذارند. قابلیت دیده شدن هدف واقعی نمود عمومی است. بهایی که ستارگان برای این نوع ظهور در رسانههای جمعی میپردازند پذیرش تلفیق زندگیهای خصوصی و عمومی آنهاست. برعکس، نیت از مشارکت در مباحث سیاسی، ادبی، و یا پژوهشی، یا هر نوع مشارکت دیگری در گفتمان عمومی، کاملا متفاوت است: دست یافتن به توافقی درباره یک موضوع معین و یا توضیح دادن و روشن کردن اختلاف عقیدهها به صورت مستدل بر خود ابرازی نویسنده تقدم دارد. در اینجا، حوزه عمومی قلمروای نیست که توسط بینندگان و یا شنوندگان ساخته میشود بلکه در عوض فضایی برای مشارکت سخنرانان و مخاطبانی است که با یکدیگر از طریق پرسش و پاسخ روبهرو می شوند. به جای خیره شدن نگاه تماشاگر به بازیگر، در اینجا مبادله خرد و عقیده وجود دارد. در گفتمانهایی که بر موضوعی مشترک متمرکز است، مشارکتکنندگان به زندگی شخصی خود پشت میکنند. آنها نیازی ندارند تا از خود سخن بگویند. خط فاصل میان قلمروی شخصی و قلمروی عمومی مبهم نمیشود بلکه در عوض این دو یکدیگر را تکمیل میکنند.
این نوع بیطرفی میتواند توضیح دهد که چرا ما در درسهای خود درباره ارسطو یا توماس آکویناس یا کانت معمولا خود را به بیان واقعیتهای ساده تاریخی - مانند این که در چه زمانی این متفکران به دنیا آمدهاند، زیستهاند و درگذشتهاند - محدود میکنیم. زندگی فیلسوفان مصالح داستانپردازیها را مهیا نمیکند. آنچه آنها از خود به جا نهادهاند، مجموعهای از اندیشههای جدید، منحصر به فرد و اغلب رازگونهای است که نسلهای بعدی مکررا بر سر آنها مجادله خواهند کرد. در حوزه ما، ما عادت داریم آنانی را که آثار آنها امروزه همچنان معاصر باقی ماندهاند را متفکران کلاسیک بنامیم. اما در عوض ما فیلسوفان معاصر، ما اساتید فلسفه، همعصر هم عصران خود هستیم. اصالت کمتر اندیشههای ما باعث میشود که هر چه بیشتر آنها در برابر زمینه ظهور این اندیشهها حساس باشند. در واقع در برخی موارد آنها چیزی بیش از بیان زمینه ظهور خود نیستند.
به عبارت دیگر نگاهی زندگینامهای به خودمان میتواند آشکار کند که چرا در یک منظومه، اندیشهای برتری یافته است در حالی که در منظومهای دیگر، یک اندیشه دیگر برتر است. در 70 سالگی من، دانشجویانم یادنامهای با عنوان "فضای عمومی خرد و خرد حوزه عمومی" به من هدیه کردند. این عنوان مطمئنا گزینهای نادرست نیست. چرا که حوزه عمومی به مثابه فضایی برای تعامل ارتباطی عقلانی موردی است که دغدغه من در تمام طول زندگیام بوده است. سهگانه مفهومی "فضای عمومی"، "گفتمان"، و "خرد" درواقع در تمام فعالیتهایم به عنوان یک پژوهشگر و نیز در زندگی سیاسیام مسلط بوده است. چنین دغدغه دائمیای ریشه در تاریخچه زندگی من دارد. من فکر میکنم که چهار تجربه زیر به این دغدغه نظری مربوط بودهاند. پس از تولد و در سالهای ابتدایی کودکی من در وهله نخست در معرض تجربه عمل جراحی قرار گرفتم. دوم زمانی را به خاطر میآورم که در ابتدای سالهای مدرسه چگونه در ارتباط برقرار کردن دچار شکست شدم. سومین تجربه مربوط به دوران جوانیام است که بهشدت تحتتاثیر همنسلانم از وقفه تاریخی سال 1945 در سیاست جهانی قرار گرفتم. و در نهایت در سالهای میانی زندگیام از تجربه سیاسی لیبرالیزه شدن آهسته و به کرات در معرض خطر قرار گرفته فرهنگ و جامعه آلمان در سالهای پس از جنگ آشفته شدهام. اجازه بدهید که اکنون درباره پیوندهای میان نظریه و زندگینامه گمانهپردازی کنم.
1 ـ من نخست باید از سالهای اولیه کودکیام آغاز کنم، با عملی که بلافاصله بعد از تولدم بر روی من انجام پذیرفت. من معتقد نیستم که این عمل جراحی برای همیشه اعتماد مرا به جهان پیرامون من درهم شکست. اما این اتفاق ممکن است احساس مرا نسبت به وابستگی و آسیبپذیری تقویت کرده باشد. به هر حال خصلت اجتماعی بشر به نقطه عزیمت اندیشههای فلسفی من تبدیل شد. بسیاری از گونههای حیوانات به صورت اجتماعی زندگی میکنند. در واقع، پستانداران نخستین، نزدیکترین خویشاوندان ما، در گروهها و خانوادهها زندگی میکنند. اما بدون آن نظام خویشاوندی پیچیدهای که انسانها برای نخستین بار به کمک ابزار نمادینساز خلق کردند. به طور کلی فرمهای هستی اجتماعی انسان را از دیگر گونهها متمایز نمیکند. برای نشان دادن این که چه چیز در خصلت اجتماعی بشر ویژه است بایست وصف مشهور ارسطو از انسان به عنوان zoon politikon z را به صورت کاملا لفظی ترجمه کنیم. انسان حیوانی سیاسی است. به عبارتی دیگر حیوانی است که در یک شیوه حکومت (polity)، یک حوزه عمومی (public space) میزید. دقیقتر بگویم: انسان حیوانی است که به واسطه موجودیت داشتن در شبکهای عمومی از روابط اجتماعی از آغاز، قابلیتهایی را رشد میدهد که از او یک شخص میسازد. اگر ما ویژگیهای بیولوژیک پستانداران تازه متولد شده را مقایسه کنیم میبینیم که هیچ گونه دیگری چنین رشد نیافته و چنین درمانده مانند انسانها پا به جهان نمیگذارد. هیچکدام برای مدتی به این درازی در دوره اجتماعی شدن به حمایت خانواده و فرهنگ عمومیای که همه اعضاء در آن بصورت بین سوژهای سهیماند، وابسته نیستند. ما انسانها از یکدیگر میآموزیم. و این مساله تنها در حوزه عمومی ممکن است.
شاید نیازی به گفتن نباشد که من چیزی از نخستین عمل جراحی بر روی سقف دهانم به یاد نمیآورم. اما هنگامی که مجبور شدم دوباره تجربه مشابهی را در سن 5 سالگی تکرار کنم ـ به عبارتی دیگر در سنی که حافظهای روشن داشتهام - آگاهی من از این مساله که چگونه افراد همیشه به دیگران وابسته اند بدون شک شدیدتر شد. به هر حال این چشمان تیزبین به خصلت اجتماعی انسانها مرا به آن رویکردهای فلسفیای هدایت کرد که بر ساخت بین سوژهای ذهن بشر تاکید میکردند. به پراگماتیسم امریکایی چارلز ساندر پیرس و جورج هربرت مید. به نظریه ارنست کاسیرر درباره اشکال نمادین، و به فلسفه زبان لودویگ ویتگنشتاین. در اینجا نمیخواهم شما را با ذکر جزئیات خسته کنم بلکه تنها تصویری از زمینه دغدغههایم ترسیم کنم. این تصویر از موقعیت انسان در جهان، مفهومی ذاتی از وابستگی عمیق دوجانبه یک شخص به دیگران را بیان میکند.
2 ـ شاید 2 تجربه در سالهای مدرسهام وجود داشته باشد که به من الهام کرد تا فلسفه زبان و نوعی از نظریه اخلاق را که در این چارچوب توسعه دادم دنبال کنم. اولین مورد این تجربه بود که دیگران مرا به خوبی نمیفهمند و دوم این که آنها با آزار و عدم پذیرش به من پاسخ میدهند.
این دیدگاه به من کمک کرد تا تجربه دیگری را در زندگیام از منظری نظری پردازش کنم. تبعیضی که بسیاری از کودکان در حیاط مدرسه و یا خیابان از آن رنج میبرند اگر به صورتی متفاوت از دیگران ظاهر شوند. امروزه جهانی شدن، توریسم همگانی، مهاجرت جهانی، و در واقع تکثرگرایی فزاینده در جهان نگریها و فرمهای حیات فرهنگی، ما را با تجربه محرومیت و به حاشیه راندن بیگانگان و اقلیتها آشنا کرده است. هر یک از ما اکنون میتواند تصور کند که غریبه بودن در یک کشور بیگانه، دیگری بودن برای دیگران و یا متفاوت بودن از آنان به چه معناست. چنین وضعیتهایی حساسیت اخلاقی ما را برمیانگیزد. اخلاقیات با ریسمانی از ارتباطات بافته شده است تا آسیبپذیری ویژه افراد اجتماعی شده را مورد حفاظت قرار دهد.
3 ـ من درباره درونمایههای شخصیام که از دوران کودکیام مشتق شدهاند بیش از اندازه سخن گفتم. آنها شاید چشمان مرا به روی شالوده بین سوژهای ذهن بشر و هسته اجتماعی سوبژکتیویته ما و نیز ظرافت و زودشکنی اشکال حیات ارتباطی ما و این واقعیت که افراد اجتماعی شده به حمایتی خاص نیاز دارند، گشودند. اما با این حال این سال 1945 بود که نخستین بار نسل مرا به تجربهای با چشمان باز هدایت کرد. اتفاقی که بدون آن به سختی کار من به فلسفه و نظریه اجتماعی میکشید. یکشبه، جامعه به زندگی نیمه معمول روزمره بازگشت و رژیمی که آن را اداره میکرد، جنایتکار شناخته شده بود. اکنون مواجهه با میراث گذشته نازی به مضمونی اساسی در حیات سیاسی جوانی من تبدیل شد.
گشایش سیاسی به سوی غرب همسو بود با گشایشی سیاسی به همان جهت. از نظر من دموکراسی، و نه دقیقا لیبرالیسم، آن واژه جادویی بود. ساخت سیاسی نظریه قرارداد اجتماعی، در عامهپسندترین نسخهای که من با آن آشنا بودم، با روح پیشگام و وعده رهایی مدرنیسم ترکیب شد. دوام نخبگان اجتماعی و تبعیضهای فرهنگی فلجکننده بود. هیچ گسستی از گذشته در کار نبود و هیچ تغییری در ذهنیت. من در ناامیدی سیاسی خود با همسرم که در دوران دانشجویی با او آشنا شدم سهیم بودم. در اواخر دهه 1950 ما علیه نخبهگرایی شوریدیم.
در چنین جوی اعتقادات سیاسی چپگرایانه من با آنچه در کلاسهای فلسفه میآموختم اصطکاکی نداشت. سیاست و فلسفه، این دو عالم روشنفکری، برای مدتی طولانی قلمروهایی جدا باقی ماندند. آنها برای نخستینبار در تعطیلاتی در ترم تابستانی سال 1953 با یکدیگر تصادم کردند. هنگامی که دوست من کارل اوتو اپل نسخهای از کتاب "مقدمهای بر متافیزیک" اثر هایدگر را که تازه منتشر شده بود به من داد. از آن زمان هایدگر تاثیرگذارترین معلم من شد.
"اندیشدن با هایدگر علیه هایدگر" عنوان مقالهای بود که آن هنگام نوشتم.
4 ـ این دوره از نخستین روزهایم به عنوان یک دانشجو نشان از آغاز پژوهشی انتقادی در میراث سیاسی ناگواری دارد که حتی در فلسفه آلمان نیز مقاومت میکرد. در سالهای بعد، من به طور هر چه آشکارتر طرز فکر کسانی همچون مارتین هایدگر، کارل اشمیت، ارنست یونگر، و یا آرنولد گهلن را تشخیص دادم. همه آنها در تحقیر تودهها و انسانهای متوسط از یک طرف، و ستایش از شخصیتهای خود رای، برگزیده و ابرمرد متحد بودند.
هنگام پژوهشهایم در مورد "دگرگونی ساختاری حوزه عمومی" من به عنوان دستیار پژوهشی تئودور آدورنو در موسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت کار میکردم. نظریه اجتماعی انتقادی به من چشماندازی نوین ارائه کرده بود که از طریق آن میتوانستم بر روی پیدایش دموکراسی انگلستان، فرانسه و امریکا، و شکست مکرر تلاشها برای استقرار آن در آلمان، در زمینه گستردهتر مدرنیزاسیون اجتماعی کار کنم. در اواخر دهه 1950 فرهنگ سیاسی در آلمان در هیچ معنایی ریشه نداشت. معلوم نبود که اصول نظم دموکراتیک که از خارج طرح شده بود، در قلبها و ذهنهای شهروندان آلمانی جای گیرد. و آشکار بود که چنین تغییری در ذهنیت سیاسی نمیتواند در انزوا رخ دهد و یا توسط دولت کنترل شود. تنها گونهای پرتکاپو، و تا حد امکان استدلالی از شکلگیری افکار عامه میتوانست به مثابه موتور چنین فرآیندی عمل کند.
در نتیجه توجه نظری من به حوزه عمومی سیاسی متمرکز شد. من با توجه به نیروی اسرارآمیز بینسوژهای، قابلیت آن برای یکپارچه کردن اجزاء جدا از هم بدون حذف تفاوتهای میان آنها، همیشه به پدیده کلی "حوزه عمومی" که از تعاملات ساده ناشی میشد، علاقهمند بودم. اشکال انسجام اجتماعی در ساختارهای حوزه عمومی آشکار میشد. آیا نوع معینی از انسجام در یک جامعه معین با درجه پیچیدگی آن متناظر است؟
در جوامع مدرن، یک فضای اجتماعی خاص، یعنی حوزه عمومی سیاسی یک اجتماع دموکراتیک نقش مهمی در انسجام شهروندان ایفا میکند.
یورگن هابرماس
ترجمه و تخلیص: وحید ولی زاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: