سگِ شهربازی ندیده

کد خبر: ۲۲۱۰۰۱

جوجه‌تیغی هم از بادکنک‌های رنگی می‌گفت که تو شهربازی هوا می‌ره و هرکی می‌تونه یکی از اونها داشته باشه که خودش تا حالا چند تا از اونها رو با تیغ‌هاش ترکونده و بچه‌های توی شهربازی رو از خنده روده‌بر کرده، یا گنجشکک از چوب‌های بلندی می‌گفت که دورش یه چیزهایی مثل پنبه است و بچه‌ها عاشق اونها هستن و تو دست هرکدومشون یکی از اون چوب‌های بلنده که پنبه‌های سفیدش رو تند تند تو دهانشون می‌برن و می‌خورن، یا خانم کفتره از الاکلنگ‌هایی می‌گفت که دوست‌های صمیمی ‌و مهربون با هم سوارش می‌شن و بالا و پایین می‌رن و قند تو دلشون آب می‌شه.

از همه این حرف‌ها واق‌واقی فقط یه رویای شیرین و رنگارنگ ساخته بود که دیگه وقتش رسیده بود بهش برسه. از دور که چشم‌هاش به صندلی‌هایی که تو هوا می‌چرخن و یه عالم چراغ‌های رنگارنگ و جیغ و داد بچه‌ها افتاد یهو دست مامانش رو ول کرد و پرید وسط خیابون که با بوق ممتد یه اتومبیل سر جاش میخ شد، بعد در حالی که از مامانش خجالت کشیده بود، برگشت و دستش رو انداخت دور کمر مامانش و با هم به طرف شهربازی راه افتادن.

واق‌واقی که از این همه خوشحالی چشم‌هاش دور می‌زد و مدام ‌هاپ‌هاپ می‌کرد تا شنید که ورود سگ به شهربازی ممنوعه یهو ساکت شد و از حال رفت، مامان واق‌واقی که خیلی ناراحت بود با دادن یه بادکنک، که یه گوشه‌ای افتاده بود، به پسرش خواست خوشحالش کنه و از دلش دربیاره اما واق‌واقی با این چیزها راضی نمی‌شد و دلش تاپ زنجیری و سرسره و الاکلنگ می‌خواست.

واق‌واقی همین‌طوری به نرده‌های دور شهربازی آویزون شده بود و به بازی بچه‌ها نگاه می‌کرد و غصه می‌خورد که یهو یه دختربچه کوچولوی نازنازی واق‌واقی رو بغل کرد و فهمید که اون خیلی دوست داره بیاد تو شهربازی اما نمی‌شه.

دختر کوچولو واق‌واقی رو آرومکی گذاشت تو کوله‌پشتی‌اش و از مامانش اجازه گرفت که چند ساعتی منتظر بچه‌اش بمونه تا برگرده.

واق‌واقی از ترس این‌که مامورهای شهربازی بویی از این ماجرا نبرن تو کوله‌پشتی اینقدر آروم بود که نفس هم نمی‌کشید، اما همین‌که اومدن تو شهربازی دختر کوچولو زیپ کوله‌اش رو باز کرد تا چشم‌های واق‌واقی از نزدیک شهربازی رو ببینه. بعد هم یه دونه از اون چوب‌های بلندی که دورش پنبه داشت و گنجشکک هم عاشق اونا بود، خرید و دوتایی خوردن و یکی یکی سوار تاپ و سرسره و الاکلنگ و... شدن و خیلی بهشون خوش گذشت. تازه دختر کوچولو برای واق‌واقی یه بستنی میوه‌ای بزرگ هم خرید که واق وقی هرگز نتونست اون رو به دوست‌هاش نشون بده چون چکه چکه تو راه آب شد و از بین رفت. خلاصه وقتی که حسابی خسته شدن از بازی، دختر کوچولو زیپ کیفش رو بست و آرومکی از در شهربازی زدن بیرون. واق‌واقی باز هم باورش نمی‌شد که خودش با پاهای خودش اومده شهربازی، واسه همین اون چوب بلند رو از دختر کوچولو گرفته بود که تا همیشه داشته باشه، اما واق‌واقی برای قدردانی بادکنک رنگی قشنگی رو که مامانش بهش داده بود به دختر کوچولو داد و با ‌هاپ‌هاپ از اون خداحافظی کرد و به همراه مامانش برگشتن خونه، اما تو راه اینقدر ‌هاپ‌هاپ کرد که سر مامانش رو خورد، آخه اون می‌خواست همه ماجراهای شهربازی رو یه‌جا تعریف کنه.

نرجس ندیمی‌دانش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها