برخی برای پاسخ به سؤالات مذکور نقاشی همچون پیکاسو را مثال میآورند که قبل از نقاشی به سبک کوبیسم به صورت کلاسیک نقاشی میکرده و این را مستمسک قرار میدهند برای قائل شدن به لزوم آموزشهای کلاسیک و ادعای اینکه برای ساختارشکستن لاجرم میبایست ساختار دانست. ابتدا باید قواعد را شناخت و بعد آنها را زیر پا گذاشت. برخی دیگر اما معتقدند اشتغال به اصول و قواعد کلاسیک ذهن را محدود میکند و بداعت و خلاقیت را میخشکاند و تمسک به معدود نوابغ جسوری که توانستهاند خود را از بند بایدها و نبایدها برهانند نمیتواند اطلاق و عمومیتی در پی داشته باشد. و اصلا منطقی هم نیست که چیزی را یاد بگیری برای آنکه فراموشش کنی و به آن پایبند نمانی.
پیداست که هر کدام از این طرز تلقیها آفتهایی دارد. نمونه این آفتها را در برنامههای تلویزیونی و فیلمهای سینمایی خودمان به وضوح میتوانیم مشاهده کنیم. بعضیها (عموما کارگردانهای پیشکسوت) بدیعترین و تازهترین ایدهها را هم به سیاق کلاسیک کارگردانی میکنند و وقتی هم میخواهند نوآوری داشته باشند اوج خلاقیتشان خلاصه میشود در پرداختی فرمالیستی برای عقب نماندن از قافله نوآوریهای دنیای مدرن امروز و این در حالی است که خودشان کوچکترین اعتقادی به پیشترفتهای رسانهای امروز ندارند و بسیاری از بداعتهای ساختاری و مضمونی فیلمها را مورد تمسخر قرار داده و جنگولکبازی و رایانه بازی مینامند!
بعضی دیگر (عموما کارگردانهای جوان) از آن طرف بام افتادهاند. اصلا فراموش کردهاند که رسانه چه اقتضائاتی دارد، برای چه اختراع شده، کارکردش کدام است و وجه تمایزش از روشهای بیانی هنری دیگر چیست. در یک کلام آوانگاردیسم بیمار و تجربهگرایی خودمحورانه ماحصل این نوع نگاه به هنر و به طور خاص فیلمسازی و برنامهسازی است.
این دو اما حد وسطی هم دارند. به نظر میرسد این حد وسط فقط از آن نوابغ و نخبگان هنری است و نمیشود روش ایشان را برای تولید هنری تحلیل نمود و به صورت قاعده و قانون کلاسی درآورد. البته تا حد زیادی همینطور است ولی نه اینکه قضیه فقط و فقط نوعی شهود ذوقی و شخصی باشد و بتوانیم بر این اساس قائل شویم که فیلمساز و برنامهساز موفق باید اهل طریقت باشد نه شریعت.
در واقع اصول کلاسیک قواعد خشک و بیانعطافی نیستند که برای بداعت و خلاقیت لزوما نیازمند خلق آنها باشیم. اطلاقانگاری، خود، نوعی برداشت از قوانین کلاسیک است که همچون همه دیگر جزماندیشیهای رایج بشر غیر قابل اعتناست. درست است که ابتدا آثار هنری بوجود میآیند و پس از آن قواعد ساخته میشوند اما آفرینش هنری خلق از هیچ نیست. همیشه اصولی ولو ابتدایی بودهاند که قابلیت بهتر شدن و پخته تر شدن را داشتهاند. هنر هنرمند، تعالی این اصول و قواعد و به کمال رسانیدن آنها است نه شکستنشان و
بر ویرانههای آنها سازهای تازه با مصالح جدید بنا نهادن؛ چراکه این تنها ادعایی بیش نیست. ادعایی که لازمه اش انکار واقعیت قطعی تأثیرپذیری از گذشتگان و پیشرفتهای هنری آنها است.
حال اگر بخواهیم تعریفی درست از نوآوری و خلاقیت در تولید هنری برای سینما و تلویزیون ارائه دهیم میبایست از این تقسیمبندیهای رایج پا فراتر نهیم و با کنکاشی دوباره در ماهیت اصول و قواعد کلاسیک فیلمسازی و برنامهسازی به جای استناد به برداشتهای شخصی به خود اصول استناد کنیم. دست از تحریف برداریم و صادقانه قابلیتهای قوانین کلاسیک را مورد ارزیابی قرار دهیم. اگر خوب نبود اصرار بیجا بر حفظ و رعایت آنها نداشته باشیم و اگر خوب بود به بهانه ساده و متفاوت بودن، تیشه به ریشه آنها نزنیم در حالی که خودمان بهتر از هر کسی میدانیم حتی قدرت بنا کردن دوباره چیزی شبیه به آنچه نابود کردهایم را هم نداریم.
بایدها و نبایدهای کلاسیک همه از یک جنس نیستند. مثل باید و نباید شرعی میمانند. بعضی اصولند و بعضی فروع. بعضی از آنها خدشهناپذیرند و در بعضی دیگر میشود اجتهاد کرد و درستش هم همین است. جمود و یکسونگری با آفرینش هنری سنخیتی ندارد. هنر، نمایش واقعیت از صافی ذهن و قلب هنرمند است. هنرمند انسان است و بشر همواره در حال تغییر و تبدیل. با این وصف چگونه میشود برای هنر اصولی ازلی و ابدی متصور بود؟
آن دسته از قواعد کلاسیک که شبیه اصول دین عنوان شدند قوانینی هستند که بدون آنها ممکن است زبان بیانی از اساس دچار دگرگونی شود. به عنوان مثال تئاتر اگر طوری به نمایش ویدئویی روی پرده آمیخته شود که وجه تمایز آن از سینما که امکان مواجهه بیواسطه بازیگر با تماشاگر است از میان برود ممکن است دیگر تئاتر نباشد. همینطور شعر، نقاشی، موسیقی و غیره اصولی دارند که وجوه تمایزشان از اقسام دیگر بیان هنری است و تخطی از آنها را نمیتوان خلاقیت و نوآوری دانست. البته این نکته مهم را هم نباید فراموش کرد که در هنر خاتمیت وجود ندارد و کسی نمیتواند مدعی اطلاق درخصوص هفتگانه یا هشتگانه بودن هنر شود.
برخی از قواعد کلاسیک کارگردانی هم هستند که نه خدشهناپذیرند و نه اجتهاد در آنها ضروری و لازمالاجراست. این قواعد اگر امروزه منافی خلاقیت و آزادی خلق هنری قلمداد میشوند به دلیل همان خوانشهای غلط و تحریفهای بی اساس است وگرنه خود آنها به اندازه کافی انعطاف برای مطابقت با خواستهای هنرمند را دارا هستند. به عنوان نمونه میتوان به قوانین مربوط به اندازههای نما و کارکردهای بصری آنها اشاره کرد. اینکه مثلا لانگ شات با سردی احساسی و کلینگری همخوان است و کلوزآپ با جزئینگری و نمایش نزدیک عواطف و احساسات انسانی. اینها قواعدی اساسیاند اما تنها کارکردهای یک نما به صورت مجزا را مورد تحلیل قرار میدهند. آیا قواعد کلاسیک محدود به این معرفیهای جزء به جزء است و به عبارت دیگر تنها با تجزیه و بررسی جداگانه جزئیات بصری به فرآیند آموزش میپردازد؟ بدیهی است که اینگونه نیست. عمده قوانین کارگردانی به عامل مهمتر ترکیب ناظر است. از همین روست که از ابتدای ورود تدوین به سینما تاکنون بخش مهمی از دانش کارگردانی سینما و تلویزیون را مونتاژ تشکیل میدهد. با اندکی دقت نظر در آثار بزرگترین کارگردانان امروز جهان که به وصف ساختارشکن متصف شدهاند میتوان دریافت که عمده نبوغ آنها صرف کشف قابلیتهای وسیع قواعد ترکیبی کلاسیک شده است نه ویران کردن ساختارهای جواب پس داده و موفق بزرگان پیش از خود به قصد عصیانگری و خودنمایی شبه هنرمندانه.
آزاد جعفری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم