یک دوره از زندگی‌ام تمام شد

لئوناردو دی‌کاپریو به روایت لئوناردو دی‌کاپریو

لئوناردو دی‌کاپریو فعالیت سینمایی خود را از 1991 در 16 سالگی آغاز کرد. در این سال اولین نقش اصلی‌اش را در یک فیلم سینمایی بازی کرد. او در فیلم «زندگی این پسر» که براساس رمانی از «توبیاس وولف» نویسنده آمریکایی ساخته شده بود، نقش ناپسری «رابرت دنیرو» را بازی کرد. این فیلم 2 سال بعد اکران شد. تا آن موقع بزرگ‌ترین فعالیت سینمایی دی‌کاپریو بازی در یک نقش کوچک در یک فیلم فراموش شدنی به نام «موجودات 3» بود.
کد خبر: ۲۱۱۲۶۶

او در زمان بازی این فیلم 16 سال داشت. در همین زمان در یک سریال تلویزیونی به نام «درد‌های رشد» حضور پیدا کرد. دی‌کاپریو به عنوان پاسخ به اولین سوال من توضیح می‌دهد که چگونه بازی‌اش در فیلم «زندگی این پسر» به او آموخت که برای بازیگری واقعا به چه چیز‌هایی نیاز دارد:

من تا وقتی که در فیلم «زندگی این پسر» بازی نکرده بودم نمی‌دانستم برای خلق یک شخصیت، باید کار را از کجا شروع کرد. «مایکل کیتون جونز» کارگردان آن فیلم برایم مثل برادری بزرگ‌تر و یک مربی بود. او به من اصول اخلاقی‌ای را که یک بازیگر سر صحنه باید رعایت کند، یاد داد. به من آموخت که صحنه فیلمبرداری، حرمت و قداست دارد، یاد داد که باید به کارت تعهد داشته باشی، باید حواست به همه چیزها باشد؛ مثل فیلمنامه، ژست‌ها، حرکات.

من در حالی که در صنعت سینما بزرگ می‌شدم فکر می‌کردم تمام کارگردان‌ها مثل او هستند: یک برادر بزرگ، کسی که حرف اول و آخر را می‌زند و به من می‌گوید که چه کار باید بکنم!

ولی حالا بعد از گذشت آن سال‌ها و بازی در کلی فیلم فهمیده‌ام کارگردان‌های بزرگی که من با آنها کار کرده‌ام چنین اخلاقی ندارند.

باید بین شما و کارگردان یک جور برابری وجود داشته باشد. کارگردان معمولا می‌خواهد که بازیگر، خودش توانایی‌هایش را عرضه کند. کارگردان‌ها هر کدام در مورد این که لحن و حال و هوای یک صحنه چگونه باشد و این که به لحاظ سینمایی چه کار می‌خواهند بکنند برای خودشان معیار‌ها و افکاری مخصوص به خود دارند. ولی آنها نهایتا جواب پرسش‌هاشان را از شمای بازیگر می‌خواهند.

من از تجاربم نکات زیادی آموخته‌ام. از آن زمان که 16 سال داشتم و وارد کار بازیگری شدم و تا الان که 33 سالم است یاد گرفته‌ام که یک بازیگر در ارتباط با کارگردان فیلم چقدر باید حس مسوولیت داشته باشد. آن موقع که تازه شروع به کار کرده بودم پیش خودم فکر می‌کردم هر جا که اشتباه بکنم کارگردان به من یادآور می‌شود. به جای این که جسورانه بگویم: این صحنه از نظر من باید همین طور باشد که من بازی می‌کنم منتظر می‌ماندم تا کارگردان به من بگوید که آن صحنه باید چگونه باشد. من همزمان با پیشرفتم فهمیدم که بازیگر باید موازی با کارگردان، حس مسوولیت داشته باشد.

چرا شما خودتان فیلم نمی‌سازید تا هر جور دلتان خواست نقشتان را بازی کنید و دیگر هماهنگی با خواسته‌ها و نظرات کارگردان نگرانتان نکند؟

می‌دانید، نکته جالب اینجاست که من در فیلم‌هایی بازی کرده‌ام که کارگردان کاری به کارم نداشته؛ فیلم‌هایی که فیلتر کارگردان در آن وجود نداشته. بنابراین حسابی در کار غرق می‌شوم و از ترفند‌های قدیمی‌ام استفاده می‌کنم.
پس اگر در فیلمی بازی کنم که خودم کارگردانش باشم دیگر کارگردانی وجود ندارد که بازی مرا فیلتر کند. من هرگز به فکر این موضوع نبوده‌ام که بخواهم کنترل فضای کار را در دست خودم بگیرم، من هنوز همان طرز فکر و دیدگاهی را دارم که حین بازی در فیلم «زندگی این پسر» داشتم، هرچند البته الان دیگر می‌دانم باید نحوه بازی یک نقش و ارائه یک شخصیت را از صافی افکارم عبور بدهم. وقتی در مورد چنین چیز‌هایی با کارگردان بحث و تبادل‌نظر می‌کنی باید یک جور برابری و موازنه بین بازیگر و کارگردان وجود داشته باشد. البته نهایتا من به نظر کارگردان احترام می‌گذارم، حتی اگر با بالا رفتن سن و سالم در مورد شیوه اجرای نقش، خودرای و یکدنده شده باشم. هنوز حرف، حرف کارگردان است.

دی‌کاپریو سال 1993 به خاطر بازی در نقش برادر کوچک و عقب مانده «جانی دپ» در فیلم چه چیزی گیلبرت گریپ را می‌خورد؟ نامزد جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل شد.

سپس در سال 95، او در فیلم فراموشی کامل، نقش یک نوجوان هرزه‌تر را بازی کرد، یعنی «آرتور رمبو» شاعر معروف فرانسوی در قرن نوزدهم.

داستان فیلم درباره هرزگی‌ها و رفتار‌های غیراخلاقی‌ رمبو بود. شرایط خاصی که بازی در این نقش برای لئوناردو دی‌کاپریو ایجاد می‌کرد، می‌توانست آینده حرفه‌ای یک بازیگر جوان را (که تازه در ابتدای راه قرار داشت)‌ با خطر مواجه کند.

من وقتی بازی در فیلمی را قبول می‌کنم، قطعا ارزش‌هایی را که آن فیلم بیان می‌کند مد نظر دارم. دوست دارم وقتی پیشنهاد بازی در فیلمی را قبول می‌کنم صرفا به خاطر همبازی شدن با یک عده بازیگر یا کارگردان خاص نباشد. وقتی فیلمنامه‌ای را می‌خوانم در خط داستانی آن جستجو می‌کنم تا ببینم آیا حقیقتی درباره انسان‌ها در آن گفته شده یا نه. این نکته برایم مهم است. دلیل این که در فیلم‌هایی که تاکنون از من دیده‌اید بازی کرده‌ام همین بوده و دلیل این که پیشنهاد بازی در دیگر فیلم‌ها را قبول نکرده‌ام نیز همین.

نکته مهم برای من این است که در فیلمنامه، شخصیت‌های حقیقی وجود داشته باشند و درباره دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم حرف‌های با ربط و صادقانه زده شود. من برای بازی در یک فیلم فقط به این نکات توجه می‌کنم. تنها دلیل این که من بازی در نقش آرتور رمبو را قبول کردم این بود که آن موقع تازه خواندن اشعار او را شروع کرده بودم.
او در جوانی نوشتن اشعار خودش را شروع کرد. اشعار او به طرز عجیبی زیبا هستند. رمبو در آن زمان پسرکی بیش نبود. او یک پسر واقعی بود؛ از خانه فرار کرد و خودش را ساخت. او برای این که در بین شاعران نخبه آن دوره پاریس برای خودش اسم و رسمی به هم بزند هم نبوغش را داشت هم جسارتش را. او یک جور‌هایی مثل باب دیلن بود.

ولی من فکر نمی‌کنم رمبو می‌دانست که چقدر به آن دوره و زمانه تعلق داشته است. او هم مثل تمام هنرمندان بزرگ زمان خودش نمی‌دانست که هنرش چقدر به دوره  زمانه‌اش مرتبط است. او یک آدم افراطی و شورشی بود و در همان اوان جوانی نبوغش به ثمر نشست. بعد یک روز در اوایل 20‌سالگی‌اش، دست از نوشتن شعر برداشت.
خیلی راحت گفت: چیزی که من می‌خواستم باشم این نبود. بعد هم رفت به آفریقا تا یک کار دیگر انجام بدهد.
خیلی صادقانه بگویم، وقتی تصمیم گرفتم در نقش رمبو بازی کنم اصلا و ابدا به ذهنم خطور نکرد که بازی در نقش چنین آدمی ممکن است برای حرفه‌ام خطر داشته باشد.

لئوناردو دی‌کاپریو می‌گوید: احساس می‌کنم یک دوره کامل در زندگی‌ام به پایان رسیده است. شلوار لی گل و گشاد و یک پیراهن آبی رنگ پوشیده، و یک کلاه لبه‌دار آبی رنگ را بر عکس روی سرش گذاشته. دی‌کاپریو که اندامی لاغر و کشیده دارد یکی از مطرح‌‌ترین ستارگان گیشه جهان است که با هر فیلمش 20 میلیون دلار به تنهایی در می‌آورد.

ولی او امروز بیشتر شبیه مرد جوانی است که انگار تازه از سر یک کار سخت و دشوار برگشته است. او خسته و غمگین به نظر می‌رسد. در حالی که می‌خواهد توضیح بدهد چرا فکور و غمگین است، می‌گوید: مادر بزرگم هفته پیش مرد. دیگر هیچ پدر بزرگ و مادر بزرگی ندارم. خیلی ناراحتم که «اوما» از پیش ما رفته است. اوما، مادربزرگ مادری او بود. لئوناردو به آلمان رفت تا در مراسم ختم مادر بزرگش شرکت کند، او تازگی‌ها به لس‌آنجلس بازگشته.
عینک آفتابی بسیار بزرگش از جیبش پیداست، وقتی آن را بیرون می‌آورد و به چشم می‌زند و کلاه لبه‌دارش را هم تا روی صورتش پایین می‌کشد می‌گوید: من با این کلاه و عینک، خبرنگاران مزاحم را از خودم دور می‌کنم!

مترجم: پویا قریشی/ منبع: مجله «پرید»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها