باید وقتی کوپههای قطار تلق و تلقکنان پیش میرود، هجوم فشرده سربازهایی را که رهسپار جبههها میشدند، به یاد بیاورد یا هر پوتین کهنه و زهوار دررفتهای باید پای قطع شده همسنگری در درمانگاه جبهه را برایش تداعی کند. کسی که در آن سالها زندگی کرده باشد، باید با دیدن هر تکه نان به مزه تکه نانهای مربایی آن سالها فکر کند و دیدن هر ته سیگاری که جوانی بیخیال آن را روی زمین انداخته یادآور اردوگاههای اسارت و پک زدن به ته سیگارهاست.
اما واقعیت این طور نیست. واقعا همه آنهایی که آن روزها را تجربه کردند، همه آن جمعیت عظیمی که مغرورانه به عضوی از اروپای کهنسال افتخار میکردند، در طی سالهایی که پس از جنگ از راه رسید، سعی کردند تا همه گذشته غمبار و تلخ نسلی را که پژمرده شده بود، فراموش کنند و به خود بباورانند که میتوانند همان آدمهایی باشند که پیش از جنگ بودند. در این میان و در حضور این خیل آدمهای گریزان از دیروز خودشان، خیلی سخت است نویسندهای باشی که بخواهی بار سنگین همه تجربههای تلخ را به دوش بکشی و سعی کنی تا به دیگران یادآور شوی که زندگی چقدر ساده و در عین حال چقدر دشوار است.
هاینریش بل بیگمان همه سالهایی را که جنگ نتوانست از او بدزدد، صرف نوشتن درباره جنگ کرد؛ جنگی که همه خاطرات خوش گذشتهاش را از او گرفته بود و او را تا ابد با سنگینی بار وجدان آدمی به جا گذاشت.
هاینریش بل برای ما، برای کتابخوانهای ایرانی چهرهای شناخته شده است. شاید تجربه مشترک از جنگی که ما هم پشتسر گذاشتیم، عاملی باشد که خواندن کتابهای او را برایمان ملموس میکند و شاید توانایی او در نوشتن زندگی در جنگ آنقدر قوی باشد که موجب میشود تا ما به راحتی با آثار او ارتباط برقرار کنیم، اما مهم این است که او همیشه از جنگ نوشته است و همیشه در قالب رمانها و بیشمار داستانهای کوتاهش جنگ را از زاویههای متفاوت یادآور شده است. او نمیتواند اجازه دهد تا خاطره همه آن جوانهایی که سوار آن کوپههای قطار به جبههها اعزام شدند و هرگز باز نگشتند، به سادگی فراموش شود و از همه مهمتر او نمیتواند اجازه دهد جهان اسیر جنگی ناخواسته شود. برای همین چیزهاست که هاینریش بل به عنوان وجدان آدمی در قرن بیستم مشهور میشود.
رویا دیانت
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم