شعر امروز در گفتگو با محمدکاظم کاظمی‌

تفنن ادبی به نام شعر پست مدرن‌

همه آنهایی که شعر فارسی را در سال‌های اخیر دنبال کرده‌اند، با جریان قدرتمند شعر شاعران مهاجر افغانستانی در ایران آشنایند؛ جریانی که در ایجاد پیوندهای تازه میان شاعران پارسی زبان ایرانی و افغانستانی تاثیر درخشانی داشت.
کد خبر: ۱۸۹۷۰۱
محمدکاظم کاظمی یکی از نام آورترین شاعران این جریان است که نه تنها در عرصه سرودن، که در حوزه‌های پژوهش و تالیف در ایجاد ارتباط فرهنگی مستحکم‌تر میان فرزندان زبان و تمدن پارسی نقشی بارز ایفا کرده است.

او سال گذشته منتخبی از دیوان بیدل منتشر کرد که حاصل دو دهه انس و همدمی دائم با شعر این شاعر بزرگ پارسی زبان است و در آن بخشی از دشواری‌ها و اشتباهات در خوانش شعر بیدل برطرف شده است. کاظمی همچنین در حال نوشتن کتاب نقدی بر شعر شاعران جوان است که در این گفتگو به این کتاب هم اشاره شده است.

در پایان گفتگو بحث بر سر بیت‌هایی از بیدل و ظرفیت‌های شعری او برای بیان بخشی از ناگفته‌های زندگی اجتماعی به زبان شعر پیش آمد و به کاظمی پیشنهاد کردم در این خصوص کتابی منتخب جمع‌آوری کند که او هم از این پیشنهاد استقبال کرد. فکر می‌کنم موضوع کتاب بعدی این شاعر افغانستانی را خیلی زود لو داده‌ام!

از کتاب نقد شعر جوان که در حال نگارش آن هستید بگویید.

اصل قضیه تالیف کتاب شعر جوان به ملاقات سال گذشته شاعران با رهبر معظم انقلاب برمی‌گردد که در آنجا ایشان بر این که شعر جوان نقد بیشتری شود تاکید کردند. برهمین اساس مجله شعر ویژه‌نامه‌ای برای نقد شعرجوان منتشرکرد که من هم در آن شماره نقدی نوشتم.

پس از آن تصمیم بر آن گرفته شد که در هر شماره بخشی به یکی از شاعران جوان اختصاص داده شود و آثارشان توسط چند نفر نقد شود و یکی از کسانی که به طور ثابت برای شاعران جوان نقد می‌نوشتند من بودم و پس از چند شماره دوستان به این فکر افتادند که خوب است این نقد‌ها به صورت کتاب منتشر شود و به دیدار سالانه با رهبر معظم انقلاب برسد.

بر همین اساس آقای محدثی و آقای مودب 20 شاعر جوان در مقطع زیر 30 سال از شهرستان‌های گوناگون انتخاب می‌کنند و آثارشان در اختیار من قرار می‌گیرد تا نقدی بر آثارشان بنویسم و در کنار این نقد تعدادی از شعرهای شاعر نیز می‌آید تا خواننده بتواند قضاوت درستی درباره شعرهای آن شاعر داشته باشد. نقد حدود 15 نفر را تا حالا نوشته‌ام.

شما طی این سال‌ها شعر شاعران جوان را به صورت آموزش، نقد مستقیم و نوشتن کتاب‌های آموزشی دنبال کرده‌اید. اگر بخواهید دوره‌های مختلف شعر جوان را با هم مقایسه کنید، به چه نتایجی می‌رسید؟

نمی‌توان داوری مطلق کرد و گفت جریان شعر جوان در همه جهات رو به پیشرفت مطلق بوده است یا رو به ضعف. از برخی جوانب شعرها کیفیت بهتری پیدا کرده و از برخی جوانب ضعف‌هایی در این حوزه وجود دارد.

در مجموع فکر می‌کنم شاعران اوائل دهه 70 در شعرشان هدفمندتر و با انگیزه‌تر بودند. از نیمه دهه 70 ارتباط من با شاعران جوان قطع شد و تصور من این بود که این جریان رو به افت باشد و با توجه به برخی جریان‌ها از جمله غزل‌هایی با گرایش‌های افراطی و عاشقانه سرایی‌های سطحی من فکر می‌کردم شعرجوان به همین طرف سیر می‌کند ولی با شعرهایی که بتازگی خواندم، فکر می‌کنم باید در دیدگاهم تجدیدنظر کنم. در برخی از شعرها توانمندی‌های خاصی از نظر فنی و در شعر گروهی جهت‌مندی خاصی از لحاظ محتوایی وجود دارد.

منتها طبیعی است که خداوند همیشه همه چیز را به یک نفر نمی‌دهد. از این رو احساس می‌شود این توانمندی‌ها بین شاعران تقسیم شده است؛ یعنی برخی از لحاظ صوری و برخی از نظر محتوایی توانمندی‌هایی دارند.

این‌که می‌گویید هدفمند یعنی چه؟

یعنی شاعر بر اساس احساس نیاز باطنی شعر می‌سراید. اگر شعر عاشقانه یا اجتماعی یا مذهبی می‌گوید، اینها ابزاری برای بیان احساسات اوست. در برابر شعر برای شاعری ابزار تفنن است و طبع آزمایی. شاعر تعهدی در برابر شعر ندارد. این‌که می‌گویم تعهد به معنی ایدئولوژیک آن نیست، تعهد در عاشقانه سرایی، توصیف طبیعت حتی تعهد در بی‌تعهدی!

به نظر می‌رسد برخی دوستان شاعر ما شعر را با هدف تفنن دنبال می‌کنند و می‌خواهند همه نوع گرایش را پیش ببرند. در دوران پیشین این هدفمندی بیشتر بود، اما امروز در رعایت نکات بلاغی، رعایت برخی هنرمندی‌ها و ظرافت‌های بیانی، شاعران سال‌های اخیر موفق‌ترند و برخی تکنیک‌ها و هنرمندی‌هایی که در دوران قبل کم بود، در شعر شاعران این دوره خودش را نشان می‌دهد.

شاید این به مدد تربیت مستمری باشد که آنها در جلسات مختلف در سراسر کشور پیدا کرده‌اند. از دهه 70 به بعد جلسات نقد شعر در کشور رواج یافت. در دوره‌های قبل، نقدی اگر هم بود برخاسته از فضا و دیدگاه سنتی بود؛ اما از اوائل دهه 70 با رواج یافتن این جلسات، شعر هم تکان خورد.

در همین خراسان بعد از این‌که شاعران سبزوار توسط شاعرانی چون آقای شنوایی جلسات نقد برگزار کردند شعر این خطه در ابتدای دهه 70 رشد روشنی پیدا کرد و شاعرانی چون جواد جعفری و حسن دلبری پیدا شدند و پس از آن شاعران نیشابور توسط شاعرانی مثل آقای عباس کرخی جلساتی را پایه‌گذاری کردند و شعر این خطه هم رشد چشمگیری پیدا کرد به گونه‌ای که شعر سنتی دهه 60 این شهر با شعر دهه 70 به صورت چشمگیری تفاوت کرد.

درباره نسل اخیر شعر جوان به جز برخی تک چهره‌ها انتقادی که مطرح است اتکای بیش از حد به جریان‌ها و ایجاد شعری بی‌شناسنامه و بی‌وطن است. وقتی یک جریان شعری در کشور ایجاد می‌شود، ناگهان همه شاعران جوان در شش گوشه کشور به ضرورت پست‌مدرنیسم در هنر یا نقش زبان در هنر پی می‌برند و حاصل این ناگهان پی بردن‌ها، شعرهایی شبیه هم با تکنیک‌هایی تکراری می‌شود. آیا با این نظر موافقید؟

اگر ما تک‌چهره‌ها را در نظر بگیریم، ویژگی‌های سبکی خاصی دارند؛ اما اگر دامنه وسیع‌تری را در نظر بگیریم، حس می‌کنیم برخی تکنیک‌ها و هنرمندی‌های خاص ناگهان در شعر عده زیادی شیوع پیدا می‌کند و جالب این است که خیلی از اینها وجه و ضرورت هنری قدرتمندی هم ندارد.

وقتی نقدهای 10 شاعر جوان به بعد را می‌نوشتم، این قضیه برایم ملموس‌تر شد و حس می‌کردم نقدکردن این شعر‌ها هم به دلیل تکراری شدن تکنیک‌ها سخت‌تر شده است.

حتی در محدوده 20 نفر هم می‌بینیم که این قضیه مشهود است و به نظر من این هیچ خوب نیست؛ بخصوص درباره بعضی تکنیک‌های خاص.

می‌توانید بخشی از این تکنیک‌ها را مثال بزنید؟

مثلا قطع کردن ناگهانی و گاه بیجای مصراع و پیوستن مصراع به مصراع بعدی یا قطع کردن مصرع در وسط کلمه به‌گونه‌ای که از کلمه‌ای مثل سر بریده، سر را در یک مصراع نگه می‌دارند و بریده را به مصراع بعد می‌برند. درشعر قدیم به تفنن این کارها بوده است مثلا سوزنی سمرقندی می‌گوید: شادمان باد مجلس مستو/ فی دولت حمیددین و جو/ هری آن سطر در جواهر ال/ فاظ او اهل دین و دانش و دو/لت تفاخرکند...

ولی اینها تفنن بوده است نه این‌که ببینیم ناگهان ده‌ها شاعر به صورتی غلیظ‌تر این کار را تکرار کنند. تفننی که می‌توانست سبب آرایش یک شعر در یک جای خاص شود نه تنها باعث زیباتر شدن شعر نمی‌شود بلکه باعث می‌شود ذهن مخاطب را مغشوش کند.

آن چیزی که یکی از شاعران معاصر به طنز گفته بود: رفیق مهربان من ابوالقا/سمش در مصرع اول نشد جا ! ضرورت هنرمندانه‌ای دارد اما در شعر خیلی از شاعران جوان این قطع شدن مخل لذت بردن از شعر است.

خیلی از جاها نوآوری‌ها در شعر شاعران جوان به جای نوآوری به مضحکه تبدیل می‌شود.

این حرف درستی است و حتی در خیلی جاها شاعر برای این‌که تمایز شدید خود را در همه ابعاد شعر نشان دهد، بی‌دلیل نقطه و ویرگول و سه نقطه می‌گذارد و به همین هم قناعت نمی‌کند و کلماتی مثل حتما و فعلا و تماما را به جای تنوین با نون می‌نویسد و فکر می‌کند تمایز هنوز به حد کافی نرسیده است.

شاید یک دلیل این کارها این باشد که ما در سال‌های قبل این مقدار شاعر قابل قبول در این سطح نداشتیم. یعنی در هر شهر و استانی دو سه چهره‌ای بودند که شناخته شده بودند و در محافل ادبی و جشنواره‌ها آنها را می‌شناختند و شاعران توانا تک چهره و تک خال بودند.

در مشهد در دوره اول علیرضا سپاهی لائین و دو سه نفر از شاعران جوان بودند و بعد کسان دیگری مانند عباس چشامی، جواد جعفری، انسیه موسویان و حسن دلبری آمدند اما یک نسل بعد از آنها این تعداد خیلی وسیع شد و امکان تمایز و برجسته شدن سخت شد و مانند این است که در جمعی انبوه از آدم‌ها این که کسی دیده شود یا به این دلیل است که او براستی خیلی بلند قامت است یا خودش را قدبلند نشان می‌دهد.

خیلی‌ها معتقدند شاعران ما در بسیاری موارد بیماری نوآوری دارند و می‌خواهند خود را به عنوان پدیدآورنده برخی اتفاقات و ابداعات ثبت کنند. این بیماری نوآوری از کجا می‌آید؟

این بیماری وقتی تشدید می‌شود و به صورت یک عارضه در می‌آید که میل به تمایز به صورت طبیعی ارضا نمی‌شود. شاعر یک نسل قبل که می‌خواست وجاهتی در محافل پیدا کند، راه برایش خیلی بسته نبود چون جمع شاعران جوانی که به موقعیت برجسته‌ای رسیده بودند اندک بود و شعرهای آنها بزودی به مطبوعات راه می‌یافت و آثارشان بر سر دست می‌رفت و به نوعی احساس شهرت‌طلبی که در همه انسان‌ها هست و باید هم کمابیش باشد بدرستی ارضا نمی‌شود.

امکان مطرح کردن خود که در حال حاضر راحت‌تر شده است و همه این شاعران جوان وبلاگ دارند و نیازی به‌ منت کشیدن از مطبوعات ندارند که کارهایشان را چاپ کنند!

بله، ولی به همان نسبت مخاطب زیاد نشده و این مساله کمی خطرناک‌تر شده است. در دوره قبل اگر شاعری امکان مطرح شدن نمی‌یافت، می‌گفت رسانه‌ها به شعر ما اقبال نشان نمی‌دهند، اما حالا که شاعر وبلاگ دارد و نوشته‌هایش در همه جای جهان قابلیت خوانده شدن دارد، مخاطب چندانی ندارد زیرا مخاطب شعر به نسبت شاعر زیاد نشده و مخاطبی هم که هست بین همه شاعران تقسیم می‌شود.

بعضی وبلاگ‌های دوستان به خاطر همین ترفندها به محبوب‌ترین وبلاگ‌های فارسی تبدیل می‌شود و شاید به همین علت شاعر در پی آن است که با این ترفندها مخاطب جذب کند.

این مخاطبان، چقدر مخاطب کیفی شعر هستند؟

از پیام‌هایی که می‌گذارند، معلوم است که مخاطب کیفی چندانی نیستند.

به نظر شما در این میان مجموعه عوامل پررنگ‌تر است، زیرا همیشه شاعران به بخشی که به خودشان مربوط بوده پرداخته‌اند و از زاویه دید مخاطبان موضوع را بررسی نکرده‌اند. شاید بخشی از مشکل هم به شاعران برگردد که نتوانسته‌اند به طور صحیح با جامعه‌شان ارتباط برقرار کنند؟

نوعی بی‌انگیزگی هم در خود شاعر مشاهده می‌شود. وقتی شاعر هدفمند نیست، مخاطبی هم که انتظار برآورده شدن آن هدف را از شاعر دارد وقتی این انتظار را برآورده شده نمی‌بیند از شعر دلزده می‌شود. خود من شعر بسیاری از دوستان شاعر را که می‌خوانم آخرش به این می‌رسم که: خوب که چی؟

به فرض این شعر زیبا و روان باشد و صورت شعر زیبا و محکم باشد، اما در پایان شعر چیزی ندارد که به دیگران بدهد.

حالا یک مساله دیگر هم هست. مثلا اگر شما به کنگره میلاد آفتاب اصفهان بروید، می‌بینید در یک سالن بزرگ مخاطبان ساعت‌ها پای شعر می‌نشینند و برای شعر یا حتی یک بیت خوب ابراز احساسات می‌کنند. یعنی این ‌که مخاطبان همچنان به شعر علاقه دارند و شعرشناس هستند. شاید ما همچنان در ایجاد اتصال بین شاعر و مخاطب مشکل داریم یا این ‌که مخاطبان ما همچنان مخاطب شفاهی باقی مانده‌اند. برای این مشکل چه باید کرد؟

من چون در این سال‌ها ارتباط مستقیم زیادی با مخاطبان نداشته‌ام، نمی‌توانم قضاوت درستی کنم، اما حداقل این است که مخاطبان از خود من انتظار شعر بیشتری دارند تا انتظار نوشتن نقد و تحلیل.

از زمانی که کارهای مطبوعاتی را کنار گذاشتم و به سمت کارهای تالیفی آمدم، اطلاعاتم نسبت به مسائل شعر کم شده است؛ ولی ما آدم‌هایی بودیم که وقتی کتاب کم بود، یک کتاب را چند بار می‌خواندیم ولی امروز حتی فرصت خواندن کتاب‌هایی که به ما هدیه می‌دهند را هم نداریم.

به نظر من این موضوع را می‌توان به دیگران هم تسری داد. به هر حال اتفاقاتی افتاده است که ما کم کتاب می‌خوانیم. در برخی از این اتفاقات ما مقصریم و در برخی نه، این اتفاقات منجر به این می‌شود که مخاطب شفاهی شعر همچنان حفظ شده، اما مخاطب مکتوب آن کم شده باشد.

حالا که دارید شعر شاعران جوان را می‌خوانید، فکر می‌کنید آشنایی و بهره‌مندی این نسل از پشتوانه‌های ادبیات فارسی به اندازه لازم است یا نه؟

نه به نظرمن این اطلاعات کم به نظر می‌آید و فقط در برخی از آنها علاقه‌مندی‌هایی به شعر قدیم می‌توان دید. در برخی جلسات شعر لازم می‌شود متونی از ادبیات گذشته بخوانیم. در گذشته شاهد ابراز علاقه به این متون بودیم، اما در حال حاضر این علاقه‌مندی را نمی‌بینیم. در مجموع نسبت به متون دوره سبک خراسانی تا زمان مولانا و حافظ کم‌اعتنایی را شاهدیم و اتفاقا این دوره‌ای است که شعر ما در آن برجستگی‌های زیادی دارد و شاید نبودن این برجستگی‌های زبانی در شعر شاعران ما به همین دلیل باشد.

هر چه به این طرف آمده‌ایم و نسل پشت نسل آمده، دیده‌ایم که اقبال به ادبیات کهن کمتر شده است.

ولی از طرف دیگر می‌بینیم برخی نحله‌های شعر جوان مصرند این گونه وانمود کنند بشدت امروزی و به روز هستند حتی فیلسوفی مثل دریدا که در کشور خود تازه سر بر خاک گذاشته و حرف‌هایش فهم نشده، در اینجا طرفداران سینه چاک پیدا کرده است. این تب گریز از خود و به روز نشان دادن افراطی خود چقدر اصیل است و چقدر پایدار خواهد ماند؟

من نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد که جریان فرهنگی ما که پس از انقلاب به سمت خودی شدن بیشتر می‌رفت ناگهان برگشت. شاید مقصر اصلی متولیان فرهنگ و ادبیات کشور بودند که تشنگی نسل جوان را به چیزهای خاص و نو از طریق ادبیات خودمان جوابگو باشند و طبعا عطش این نسل برای نوجویی و نوخواهی او را به طرف جاهای دیگر خواهد کشاند.

از سوی دیگر تظاهر به روشنفکری که فکر می‌کردیم با آمدن انقلاب رخت برخواهد بست، دوباره در بین نسل جدید خود را نشان داده و این یک مساله عام فرهنگی در همه ابعاد و جوانبش است منتها در شعر حداقل این است که ما از این علاقه‌مندی ویژه ثمر چندانی طی این دوره ندیدیم.

در زمان نیما یوشیج و پس از او این توجه به زمانه با اصالت و پشتوانه‌ای که شاعرانی نظیر اخوان، شاملو و شفیعی کدکنی داشتند همراه شد، ولی شاعران امروز ما غالبا این پشتوانه را ندارند و سعی می‌کنند حرف روز را هم بزنند و به همین دلیل زودتر محو و جذب جریان‌های روز می‌شوند و آن جریان‌سازی هم که شما در ابتدا اشاره کردید، از همین مساله نشات می‌گیرد.

به نظر شما ایرادی دارد که شاعری متکی به آموزه‌های شاعران روز دنیا شعر بگوید و حرفش با جریان‌های روز شعری کشورما متنافر هم باشد چنان که صاحبان این جریان‌ها می‌گویند گفتمان ما با گفتمان غالب ادبی متفاوت است و مشکل از دیگران است که ما را نمی‌فهمند؟

به نظر من می‌رسد که دغدغه‌ها باید اصیل و ابزار بیان امروزی باشد.

دغدغه اصیل یعنی چه؟

دغدغه‌ای که یک انسان شرقی در مقطع زمانی و مکانی خاص کنونی می‌باید داشته باشد. دغدغه‌ای که حقش این است که درگیر آن باشیم تا حداقل موقعیت مکانی و زمانی خود را فهم کنیم. این موقعیت در بسیاری موارد درک نمی‌شود و حتی به درک آن دلبستگی نداریم.

و بعد برای این ‌که شعرمان را دغدغه‌مند نشان دهیم، چیزهایی را اقتباس می‌کنیم و در شعر بازتاب می‌دهیم.

بله این اقتباس‌ها و تفنن‌های صوری نتیجه همین مساله است.

آیا آثار شاعرانی را که مدعی پست مدرنیسم هستند خوانده‌اید؟

زیاد نه. به طور کلی نه نظریات پست مدرنی و شعرهایشان را چندان خوانده‌ام چراکه در این سال‌ها سرم در کارهای دیگری بوده است و اگر از متون ادبی چیزی خوانده‌ام بیشتر بیدل و شاعران کهن را خوانده‌ام و هنگامی هم که به شعر معاصر رسیده‌ام ترجیح داده‌ام برای بار چندم شعرهای اخوان و فروغ را بخوانم. اگر در برخی موارد هم به ضرورت این آثار را خوانده‌ام چیزی در این شعرها نبوده است که مرا به سمت خود بکشد و شاید دلیل آن هم عادت و پسند نسبتا سنتی خود من بوده است زیرا آنقدر که یک قصیده سنایی مرا جذب می‌کند، شعرهای نوی بسیاری از شاعران امروز چنین نیست.

با یک نظر ذوقی عرض می‌کنم که پست‌مدرنیسم نباید نسبتی با این تفنن‌ها داشته باشد، چراکه در این صورت پست‌مدرنیسم باید بسیار حقیر باشد ولی این طور نیست. زیرا در دنیا برای خود طرفداران و خریدارانی دارد و بنابراین باید گفت کسانی که تفنن‌های صوری را وسیله رسیدن به پست‌مدرنیسم می‌دانند، آن را درست فهم نکرده‌اند.

گفتید ما در ادبیات کهن خود نتوانسته‌ایم چیزهای نو را به مخاطبان جوان عرضه کنیم.

بهتر است بگوییم تلاش نکردیم که چنین کنیم. ادبیات کهن ما غالبا به صورت متون آموزشی یا رسانه‌ها به مخاطبان جوان عرضه می‌شود که در هیچ کدام ادبیات ما بازتاب خوبی نداشته است.

یعنی چه اتفاقی باید می‌افتاد؟

باید ادبیات کهن حضور بیشتری می‌داشت. من شنیده‌ام بسیاری از دانش‌آموزان ترکیه ناچارند متون بازگردانده شده اشعار مولانا را حفظ کنند. مقداری از این گونه تلاش‌هایی هم اگر در ایران صورت گرفته به حوزه ادبیات معطوف نبوده و به حوزه مباحث دینی مربوط بوده است.

در مسابقه‌هایی که مثلا در صداوسیما برگزار می‌شود، سوالاتی که مطرح می‌شود چه مقدار از آن به بخش زنده ادبیات ما مربوط است؟

به نظر می‌رسد توازن خوبی بین جوانب مختلف فرهنگ ما در قدیم برقرار نشده است. ما چندین سریال خوب در مورد شخصیت‌ها و عالمان دینی خود داریم و در مورد شاعران تنها بتازگی سریال شهریار را شاهد بودیم و امسال دیوان شهریار پرفروش‌ترین کتاب نمایشگاه کتاب شد؛ خوب اینچنین اتفاقی در مورد دیگر شاعران هم می‌تواند روی دهد.

برخی از دوستان ما گلایه دارند که فلان کشور عربی قرارداد بسته است که درباره مولانا فیلمی بسازد؛ خود من چند سال پیش در کتابی نوشته بودم مولانای بلخی و یکی از دوستان شاعر ما نقدی بر آن کتاب نوشت و گفت چرا مولانای رومی را مولانای بلخی نوشته‌اید! وقتی چنین نگاهی حاکم باشد، نتیجه‌اش همین می‌شود. گذشته از آن، آنها برای مولانا کاری کرده‌اند و مجموعه‌ای ساخته‌اند و معلوم می‌شود که مولانای ما شخصیتی جهانی دارد.
شاید ما خودمان روزی این مجموعه را نمایش بدهیم و تبادل فرهنگی صورت گیرد و ما می‌توانیم به این وسیله با آن آدم‌هایی که چنین مجموعه‌ای را ساخته‌اند دوست‌تر باشیم نه این‌ که خودمان هم کار نکنیم و چشم دیدن کار دیگران را هم نداشته باشیم.

چرا ما تا به حال یک فیلم کوتاه هم درباره مولانا نساخته‌ایم؟ کسی که به گمان من اگر نگوییم مطلقا یکی از بزرگ‌ترین شخصیت‌های تمدن ایرانی  اسلامی است و چه کسی را با درخشندگی و نفوذ و تعالی شخصیت او داشته باشیم؟ درباره دیگرانی نظیر فردوسی و حافظ و سعدی چه کرده‌ایم؟ به داستان‌های شاهنامه با ویژگی‌های دراماتیک آن بجز در یک سریال با کیفیت بد نپرداخته‌ایم.

حالا خود شما که در ادبیات کهن بخصوص در شعر بیدل پژوهش کرده‌اید چقدر جاذبه در ادبیات کهن می‌بینید که جوانان را جذب کند و از حرف‌های جاذب و پرزرق و برق بیرون محافظت کند؟

من فقط دو بیت از بیدل می‌خوانم تا شما ببینید در شعر فارسی و حتی جهان شعری تا این اندازه درخشان و مدرن‌تر چقدر داریم؟

می‌گوید: نه بر صحرا نظر دارم/ نه در گلزار می‌گردم/ بهار فرصت رنگم/ به گرد یار می‌گردم.

در این بهار فرصت رنگ چقدر زیبایی و ایجاز نهفته است. هم می‌گوید من مثل بهارم هم رنگم مثل بهار فرصت اندکی دارم و این را هم نمی‌گوید که من مثل بهارم یا فرصتم مثل بهار اندک است، بلکه می‌گوید من بهار فرصت رنگم که من نمی‌توانم این گونه ترکیبات را در شعر دیگران بیابم. در همان غزل بیت دیگری دارد که می‌گوید: تو حرفی نذر لب کن تا دلی خالی کنم من هم/ که برخود همچو کوه از بی صدایی بار می‌گردم.

شما تصور کنید این تصویر چقدر مدرن است که کسی مثل کوه خودش بار شده از بس صدایی ندارد و باز می‌دانیم که کوه در لحظه پژواک به سخن درمی‌آید چنان که سهیل می‌گوید: کوه جز لحظه پژواک صدا حرف نزد. اینجا شاعر می‌گوید تو یک حرف بگو تا من اصلا دل خالی کنم چراکه من از بس حرف نزدم برخودم سنگینی می‌کنم. حرف نذر لب کردن به جای حرف زدن هم چقدر زیبا است.

این بیت در لحظاتی که انسان نیازی به یک هم‌سخن دارد چقدر می‌تواند کارآمد باشد. این تنها دو بیت از یک غزل بیدل است. من چند سال پیش در همایش عرس بیدل مقاله‌ای ارائه کردم درخصوص موارد کاربردی شعر بیدل در زندگی امروز و در آنجا نشان دادم تقریبا در تمام حالات و لحظاتی که ما از نظر عاطفی نیاز به شعر داریم و می‌خواهیم با شعر یا خودمان را آرام کنیم یا دیگری را تحت تاثیر قرار دهیم، شعر بیدل به کمک ما می‌آید.

در عید، عزا، وصال، فراق، عروسی، وداع مسافر، استقبال مسافر و حتی در انتقاد و مسائل اجتماعی شعر بیدل می‌تواند کارگشای ما باشد؛ اما ما در این زمینه‌ها غالبا کار نکرده‌ایم یا احیانا اگر کاری شده، کار جدی و پیوسته‌ای نبوده است.

چرا هیچ کدام از ما به این فکر نیفتاده‌ایم که مجموعه‌ای از حالات این گونه در شعر استخراج کنیم. مثلا بیت‌های عاشقانه بیدل که می‌دانیم بعضی از آنها چقدر لطیف است یا بیت‌های فراقی‌اش. به نظرتان این کار چقدر در کاربردی کردن شعر تاثیرگذار است؟

اگر بیم این ‌که این کار مثل برخی کتاب‌های مشاعره نشود نبود، من خود این کار را می‌کردم. برای مثال درخصوص سفر تمام لحظات سفر از لحظه وداع تا پایان سفر در شعر بیدل بازتاب دارد.

برای لحظه وداع:

دل با تو سفر کرد و تهی ماند کنارم‌
دیگر چه دهم عرض خود آیینه ندارم

برای طولانی شدن فراق:

تو می‌رفتی و من شور قیامت ساز می‌کردم‌
شکست رنگ تا پر می‌فشاند آواز می‌کردم‌

اگر به نامه‌اش جواب نمی‌دهد:

اینجا جواب نامه عاشق تغافل است‌
بیهوده انتظار خبر می‌کشیم ما

اگر می‌خواهد اشتیاقش را به نامه نگاری بیان کند:

ای بی‌خودی! بیا که زمانی ز خود رویم
جز ما دگر که نامه رساند به یار ما
در لحظه بازگشت فرد سفرکرده:
باز از جهان حسرت دیدار می‌رسم‌
آیینه در بغل به بر یار می‌رسم‌

این فقط برخی بخش‌های مربوط به سفر بود و از این مثال‌ها در شعر بیدل فراوان است.

این ‌که فرمودید بیم آن می‌رود به کتاب‌های مشاعره شبیه شود، چه اشکالی دارد که شبیه شود؟ چنان که مشاعره از راه‌های ارتباط مخاطب و شعر بوده است.

اتفاقا مشاعره بخشی از سرگرمی‌های خوب گذشته و حال من بوده است و شاید اصلا بشود در یک جلسه شعری بین شاعران مشاعره برگزار کرد.

شطرنج‌

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود
صفحه چیده می‌شود دار و گیر می‌شود
 این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رخ‌
در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود
فیل کجروی نمود، این سرشت فیل‌هاست‌
کجروی در این مقام دلپذیر می‌شود
اسب خیز می‌زند، جست و خیز کار اوست‌
جست و خیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود
آن پیاده ضعیف راست راست می‌رود
کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود
هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌
این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود
آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد
خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود
ناگهان کنار شاه خانه‌بند می‌شود
زیر پای فیل پهن‌، چون خمیر می‌شود
آن پیاده ضعیف عاقبت رسیده است‌
هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود
این پیاده‌، آن وزیر...  انتهای بازی است
این وزیر می‌شود، آن به‌ زیر می‌شود

محمدکاظم کاظمی‌

آرش شفاعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها