صبح روز پنجم نازنازک خودش راه افتاد مثل بقیه رفت. وسط صحرا که رسیدن، دیدن ای داد بیداد تنبلک نیست.
بعضی گفتند که بابا این گوسفند درست بشو نیست باید زودتر به دست قصاب بسپرنش. نازنازک از این حرفها خیلی ناراحت شد و شروع کرد به داد و بیداد کردن با بقیه که این چه حرفیه، برادرم گم شده و باید پیداش کنند.
خلاصه رفتن و به سگ گله خبر دادن و اونهم ماجرا رو به چوپون فهموند، رفتند و هر جای صحرا که فکرشون میرسید گشتند. ولی اثری از تنبلک نبود که نبود. همه خسته و نیمه جون دیروقت برگشتند طویله، بعضی میگفتند حتما حواسشون نبوده گرگ کار تنبلکگ ساخته، بعضی گفتند که چون بابا و مامانش سخت گرفتند فرار کرده و خلاصه هرگوسفندی یه حرفی زد. اما وقتی رسیدن توی طویله دیدن، به به، آقا تنبلک خوابه و نصف رختخواب کاهی شو خورده . خانواده تنبلک حسابی شرمنده گله شدند، بعضی داد و بیداد راه انداختند که این چه وضعه شه، این همه توی صحرا سرگردون بودند آخرشم این بچه توی طویله خواب بوده. بابا و مامان تنبلک تصمیم گرفتند که تنبیه سختی برای اون درنظر بگیرند، اما نازنازک گفت بهترین تنبیه اینه که همه با تنبلک قهر کنند تا سرعقل بیاد. همین کار رو هم کردن. تنبلک وقتی دید که اوضاع این طوری شده خیال کرد خیلی هم بد نیست.
هروقت دلش خواست میره صحرا هروقت هم دلش نخواست نمیره صحرا و خلاصه یک گوسفند متفاوت باقی میمونه. یه روز وقتی برای دل خودش رفت صحرا و یه گل زنبق را به دندون گرفت چشمش به نازنازک افتاد. نازنازک خیال کرد حتما داداشش از کاری که کرده پشیمون شده و به همین خاطر یک گل زنبق برای اون آورده توی دلش خیلی خوشحال شد. اما تنبلک همین طور که داشت به خواهرش نگاه میکرد گل زنبق روخورد و قورت داد. این کارش دیگه اوضاع رو خرابتر کرد و دل نازنازک روحسابی شکوند .
یه روز ظهر که تنبلک از خواب پاشد و بعد طبق برنامه خودش راه افتاد بره صحرا سرراهش دوتا گرگ پیدا شدند. ای داد بیداد اونقدر از طویله دور شده بود که نمیتونست برگرده و به طویله پناه ببره، اونقدر هم از گله دور بود که نمیتونست به گله برسه. گرگها هم داشتند نزدیکتر میشدند. سعی کرد خودشو به طرف گله برسونه هرچی باشه شاید یکی به کمکش بیاد. یه قدم گرگها نزدیک شدند، یه قدم تنبلک عقب رفت و بعد پا گذاشت به فرار و شروع کرد به داد و بیداد کردن. حالا بشنوید از اون طرف که همیشه نازنازک سعی میکرد یه شکلی نفر آخر گله باشه که بتونه از دور اومدن تنبلک رو ببینه، آخه اون میدونست که یه روزی تنبلک کار دست خودش میده. تنبلک به خاطر تنبلیهاش چاق شده بود و هرچی میدوید به گله نزدیک نمیشد و داشت از نفس میافتاد. گرگها هم داشتند به اون میرسیدند که نازنازک اونها رو از دور دید و خیلی زود سگ گله و چوپون رو متوجه کرد، سگ و چوپون درست یه قدمیگرگها به تنبلک رسیدن و گرگها رو فراری دادن. نازنازک و بابا و مامان هم پشت سرچوپون و به تنبلک رسیدن و اون رو آوردن پیش گله. بعضی میگفتند خوب شد، تا بفهمه دنیا چه خبره. بعضی گفتند این هم عاقبت بینظمی. بعضی نگاهی به دورکردند و گفتند اگه گرگها بلایی سرش میآوردند، راستی راستی همه چند روز حسابی ناراحت میشدیم. اما نازنازک و بابا و مامان همچنان بنا گذاشتند به قهر با تنبلک. تنبلک هم یه چند قدمی با خودش خلوت کرد و بعد با یه شاخه گل زنبق رفت سراغ خواهرش، نازنازک این بار فکر کرد تنبلک میخواد گل رو بخوره اما اون گل زنبق رو به خواهرش داد و گفت:«با این اتفاق حالا فهمیدم که من باید با تو و بابا و مامان باشم، اما هرچقدر دلم خواست متفاوت باشم.»
نرجس ندیمی دانش