دوباره اوج می‌گیرم‌

پرونده ماجرا زمان: 1375 مکان: تهران‌ شخصیت‌ها: «کاظم. چ»: زندان سابق‌ بهنام:‌ صاحب فروشگاه کامپیوتر کیان:‌ مرد کلاهبردار لیدا:‌ همسر کاظم‌
کد خبر: ۱۸۵۹۷۵

لیدا زن خوبی بود اما فقط تا وقتی همه چیز آرام بود و او می‌‌توانست مثل ریگ پول خرج کند. اصلا اهمیتی نمی‌داد این پول از کجا و چه طور فراهم می‌شود. البته من هم اعتراض نمی‌‌کردم. در آمدم خوب بود و کار شرکت حسابی گرفته بود تا این که گرفتار یک کلاهبردار شدم. به بهانه وارد کردن جنس بخشی از سرمایه‌ام را از چنگم در آورد و فرار کرد. تقصیر خودم بود که به کیان اعتماد کردم. هر چند،‌ او خیلی خوب نقشش را بازی و کاری کرد که اصلا به ذهنم خطور نکند ممکن است شیاد باشد. بعد از فرار کیان به مشکل برخوردم شرکت به زیادندهی افتاد و بدهی بالا آوردم تا این که بالاخره طلبکارها حکم جلبم را گرفتند و مرا انداختند زندان. هر چه هم گفتم به خدا من مال‌مردم‌خور نیستم، فقط بدآورده‌ام و اگر آزاد باشم و بتوانم کار کنم تمام بدهی‌هایم را تسویه می‌کنم، به گوششان نرفت که نرفت. یک سالی را در حبس ماندم. بعد توانستم حکم رای باز بگیرم و لااقل در روز ساعاتی را پیش همسرم باشم.
در همان ایام بود که متوجه شدم رفتارهای لیدا تغییر کرده. او آن لیدای همیشگی نبود. برای اولین بار در زندگی‌اش مجبور بود طعم بی‌پولی را بچشد. بر خلاف من که با این درد از کودکی آشنا بودم. به هر حال لیدا دیگر طاقت نیاورد. یک روز که از زندان برگشتم دیدم یک نامه به آیینه دراور چسبانده و تویش نوشته: «کاظم‌جان من برای این نوع زندگی ساخته نشده‌‌ام. نمی‌توانم تحمل کنم. برای طلاق اقدام کرده‌‌ام. مهریه نمی‌خواهم. امیدوارم مشکل تو هم زودتر حل شود. خداحافظ.»

نامه را که دیدم بی‌اختیار گریه‌ام گرفت. من بی‌گناه به زندان افتاده بودم و حالا زندگی‌‌ام هم این طور متلاشی شده بود. چاره‌ای نداشتم. آبی بود که ریخته شده بود و دیگر نمی‌شد جمع‌اش کرد. او اولین کاری که کردم خانه را پس دادم و با پول رهن بدهی یکی از شاکیانم را پرداختم اما هنوز به 5 نفر دیگر بدهکار بودم. ماشینم را قبلا فروخته و حساب‌‌های بانکی‌‌ام را تا قران آخر صاف کرده بودم. دوباره به زندان برگشتم، اما این بار در ساعات آزادی شروع به کار کردم. مسافرکشی آن هم با ماشین امانتی دوست برادرم. پدر من مرد پولداری نبود. کارگر بازنشسته تامین اجتماعی بود و درآمد چندانی نداشت.

در واقع من به هر جا که رسیده بودم همه‌اش با تلاش خودم بود. با زحمت بسیار درس خواندم. مهندس کامپیوتر شدم. شرکت راه‌انداختم، به اوج رسیدم و یکهو دوباره سقوط کردم. بعد از رفتن لیدا نمی‌دانم چه اتفاقی در من رخ داد که عزمم را جزم کردم تا دوباره و هر چه زودتر بلند شوم. به خاطر رسیدن به هدفم هم هیچ کاری را عار نمی‌دانستم به همین دلیل مسافرکشی را بدون هیچ حس منفی انجام می‌دادم. سال سوم زندان بود که یکی از شاکیانم در ازای گرفتن سفته حاضر شد مهلتی دوباره به من بدهد. البته مبلغ سفته بیشتر از مبلغ بدهی‌ام بود.
یکی دیگر هم پذیرفت نصف پولش را بگیرد و اعلام رضایت کند. اگر می‌‌‌توانستم با سه شاکی دیگر هم به توافق برسم، مشکلم حل می‌شد. از زندان بیرون می‌آمدم، در شرکتی،‌ جایی کار می‌کردم و کم‌کم بدهی‌هایم را می‌پرداختم. 8 ماه دیگر طول کشید تا آن 3 نفر را هم راضی کنم با گرفتن سفته اجازه بدهند آزاد شوم.

بلافاصله بعد از خلاصی از زندان دنبال کار گشتم. قبلا در بازار کامپیوتر و سخت‌افزار خیلی‌ها مرا می‌شناختند با این وجود چون بدنام شده بودم همه از من روی بر می‌گرداندند. بعد از مدتی جستجو بالاخره در بازارچه... به عنوان فروشنده و تعمیرکار مشغول شدم. هر چه حقوق می‌گرفتم به علاوه پولی که از مسافرکشی در می‌آوردم دو دستی تقدیم طلبکارها می‌کردم. خودم هم شب‌ها در خانه برادرم می‌خوابیدم.بعد از 3 ماه زندگی طاقت‌فرسا، به این صرافت افتادم که به جای پرداخت ماهانه بدهی‌‌هایم، درآمد چند ماهم را جمع کنم، خودم قطعه کامپیوتری بخرم اگر این کار انجام می‌شد، می‌توانستم سود خوبی به دست بیاورم. البته هدفم این بود که برای فروش قطعات به یک شهرستان بروم. اهواز، تبریز یا مشهد. باید درباره‌اش خوب فکر می‌کردم و می‌دیدم کجا تقاضا بیشتر است.
همه برنامه‌ریزی‌ها را انجام دادم، کمی هم از برادرم قرض گرفتم و آماده شدم تا نقشه‌ام را عملی کنم که دوست برادرم گفت ماشین‌اش را دیگر نمی‌تواند اجاره بدهد. می‌خواست آن را بفروشد و برای دخترش جهیزیه بخرد. پیکان را پس دادم، دوباره نقشه‌هایم نقش بر آب شد. بخشی از درآمدم که کم هم نبود از دست رفت. با پدرم مشورت کردم تا شاید او بتواند کمکی بکند، اما او خودش با مستمری ناچیزی که می‌گرفت برای امرار معاش مشکل داشت. دوباره سرخورده و ناامید شدم. موعد بخشی از سفته‌ها فرا رسید و هرچند من درصدی از آنها را از قبل پرداخت کرده بودم، اما هنوز بخش عمده‌ای از سفته‌های اول باقی مانده بود.

چاره‌ای نداشتم. دوباره در بن‌بست گرفتار شده بودم و داشتم خودم را برای زندان رفتن آماده می‌کردم که پدرم خبر داد توانسته مبلغ کمی وام بگیرد. خوشحال شدم. این پول می‌توانست ناجی من باشد. بلافاصله با آن پول از یکی از همکاران قدیمی‌ام چند قطعه کامپیوتری  مودم  خریدم و راهی اهواز شدم. فروشندگان کامپیوتر را در آنجا از قبل می‌شناختم. تقریبا همه‌شان روزگاری مشتری خودم بودند. مودم‌ها را با حداقل سود فروختم، اما پولی که گیرم آمد آنقدر نبود که فکرش را می‌کردم. به ناچار اصل وام پدر را به همراه سود مختصری که عایدم شده بود به 2 نفر از طلبکارها دادم و دوباره فروشندگی و تعمیرکاری را ادامه دادم. با جدیت کار می‌کردم. طوری که خیلی زود همه من را به‌عنوان کاربلد شناختند. مغازه‌های دیگر هم هر وقت سرشان شلوغ می‌شد از من کمک می‌گرفتند و مبلغ کمی می‌دادند که البته درصدی از همان پول هم به صاحب مغازه می‌رسید. همان موقع‌ها بود که فکر خرید کامپیوتر دست دوم به سرم زد. موضوع را با بهنام، صاحب مغازه، در میان گذاشتم و گفتم اگر این کار را انجام بدهیم پول خوبی گیرمان می‌آید. از کیس تا پرینتر و اسکنر می‌خریدیم، من آنها را رو به راه و مثل روز اولشان می‌کردم و به چند فروشگاه  در شهرستان‌های مختلف می‌فرستادیم. از این راه سود خوبی به بهنام می‌رسید که طبق قرارمان 30 درصدش را به من می‌داد. همین روال تا موعد سری دوم سفته‌ها ادامه یافت و من این بار برای پرداخت بدهی‌ام زیاد به مشکل برنخوردم. از آنجا که در نرم‌افزار و راه‌اندازی شبکه‌های کامپیوتری هم اطلاعاتی داشتم به بهنام گفتم اگر سفارش بگیرد من کارهایش را  انجام می‌دهم. این طور شد که یک گام دیگر جلو رفتم، اما متاسفانه در همین دوران بود که پدرم فوت شد. همیشه همین طور است وقتی فکر می‌کنی کارها دارد رو به راه می‌شود یک اتفاق همه چیز را به هم می‌زند. حالا تنها‌تر از پیش شده بودم. از زمان آزادی‌ام از زندان تا حدود 5 ماه شب‌ها خانه برادرم بودم اما بعد پدرم مرا پیش خودش برد. هر شب دلداری‌ام می‌داد. به حرف‌هایم گوش می‌کرد و سنگ صبورم شده بود. حالا همین پشتوانه عاطفی را هم از دست داده بودم.

حدود دو ماه بعد از مرگ پدرم به پیشنهاد برادرم، خانه پدری را به یک بسازوبفروش نشان دادیم.

قرار شد 50 ‌ 50 شریک شویم. او چهار طبقه بسازد. دو واحد برای خودش و دو واحد هم برای من و برادرم.

ساخت خانه یک‌سال و دو یا سه‌ماه طول کشید. من در این مدت بعضی شبها در خانه برادرم می‌ماندم ولی بیشتر شب‌ها به خانه بهنام که پسری مجرد و با معرفت بود می‌رفتم. خانه که آماده شد من بلافاصله واحد خودم را فروختم، سودی را که از کارهای مختلف تا آن زمان گیر آورده بودم رویش گذاشتم،‌ مبلغی از بهنام و کمی هم از برادرم قرض گرفتم و بالاخره بعد از چهار سال بدهی‌هایم را کاملا تسویه کردم. حالا می‌توانستم نفس راحتی بکشم و شب‌ها آسوده بخوابم. البته هنوز بدهکار بودم اما این بار خیالم راحت‌تر بود چون فقط باید پول بهنام و برادرم و دو وامی که از بانک‌های ملت و صادرات گرفته بودم می‌پرداختم که آن هم برایم سنگین نبود.

با گذشت زمان و انباشته شدن بازار از قطعات کامپیوتری دیگر خرید و فروش لوازم دسته دوم هم از رونق افتاد. به همین خاطر فکر تازه‌ای به سرم زد. به بهنام پیشنهاد دادم شرکت خدمات اینترنتی راه بیندازیم. پیگیری‌هایی که در تهران انجام دادیم نتیجه نداد و در این راه موفق نشدیم اما با تلاش‌هایی که  انجام دادیم توانستیم نمایندگی فروش محصولات شرکت ... را بگیریم. حالا اجناس ارزان‌تری می‌خریدیم و هم به صورت عمده و هم به صورت جزئی می‌فروختیم. البته بیشتر سود به بهنام می‌رسید و من فقط کارمند او بودم. سه سال دیگر به این منوال گذشت تا این‌که او تصمیم گرفت به کانادا مهاجرت کند. برادران و مادرش آنجا بودند و او هم می‌خواست نزد آنها برود. قبل از رفتن می‌خواست مغازه را برای فروش بگذارد اما من منصرفش کردم و گفتم اگر برود آنجا و نتواند زندگی کند بعد از بازگشت چیزی ندارد. بالاخره بهنام راضی شد آنجا را به من اجاره بدهد و من ماه‌به‌ماه اجاره را برایش حواله کنم.

2 سال در آن مغازه کار کردم تا این که بهنام به تهران برگشت و گفت اوضاعش در کانادا روبه‌راه است و تصمیم گرفته مغازه‌اش را بفروشد تا سرمایه‌اش را بیشتر کند. چاره‌ای نداشتم. آنجا را تحویل دادم اما توانستم با پس‌اندازم که حاصل کار شبانه‌روزی بود مغازه دیگری در خیابان... اجاره کنم. 2 سال دیگر هم آنجا کار کردم و در کنارش با شراکت برادرم و یکی از دوستانش 3 آپارتمان در شهرک اندیشه، فردیس کرج و مارلیک ساختیم که سود خوبی عایدم شد و توانستم این بار با پول خودم ملکی را در تهران، حوالی خیابان اسکندری بخرم و 5 طبقه دو واحدی بسازم. یک واحد را برای خودم نگه‌داشتم و 9 واحد دیگر را فروختم و با سود زیادی که گیرم آمد، بهمن ماه پارسال شرکت جدیدی ثبت کردم. در این چند ماه به سختی مشغول کار هستم و اطمینان دارم با توکل به خدا و پشتکار که دو عامل اصلی موفقیت است بار دیگر به اوج برمی‌گردم.

مرجان لقایی‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها