در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
قاضی: اختلافات از کجا شروع شد و مشکلت با شوهرت چیست؟
نسترن: من حمید را به درستی نمیشناختم، اما تا به خواستگاریم آمد قبول کردم، حمید را برای خودم یک ناجی میدانستم ولی نمیدانستم از چاله به چاه میافتم. من شوهر کردم که معنی زندگی را بفهمم اما شوهرم تا جایی که توانست آزارم داد و کاری کرد که از فرزندانم هم بگذرم.
مشکلت در خانواده چه بود که میخواستی هر چه زودتر ازدواج کنی؟
پدرم مرد بداخلاقی بود، دو همسر داشت، اصلا حاضر نبود با ما صحبت کند حق مخالفت هم نداشتیم، اگر کاری که میگفت، انجام نمیدادیم، عصبی میشد و کتک میزد. پدرم فکر میکرد، ما فقط احتیاج به جا و غذا داریم، من هیچ وقت مهر پدر را متوجه نشدم. چون از همسر دوم پدرم بودم مرتب عذاب میدیدم، خواهران و برادرانم از همسر اول پدرم بودند و من و برادرم را اذیت میکردند، آنها ما را دوست نداشتند و فکر میکردند زندگیشان را گرفتهایم.
مادرت با همسر اول پدرت در یک جا زندگی میکرد یا این که فقط شما با خواهران و برادرانت در ارتباط بودید؟
پدرم خانه بسیار بزرگی دارد که در ساختمان اصلی همسر اول و فرزندانش زندگی میکنند و در ساختمان کوچکتر ما زندگی میکنیم، پدرم طوری رفتار کرده بود که در ظاهر هیچکدام از همسرانش باهم مشکلی نداشتند، امادر خفا بشدت باهم بدبودند. برادرانم پنهانی مرا در باغ کتک میزدند و برادرم را اذیت میکردند، برای برادرم پاپوش درست میکردند. من که بزرگ شدم و به سن دبیرستان رسیدم، کاری کردند که نتوانستم دیپلم بگیرم و آنچنان در پدرم نفوذ کردند که دیگر اجازه نداد به مدرسه بروم.
مادرت در این مساله دخالتی داشت یا این که سکوت میکرد؟
مادرم از پدرم میترسید و حرفی نمیزد، به من میگفت تحمل کن، همان کاری که خودش میکرد، اما من نمیتوانستم به همین خاطر هم وقتی حمید به خواستگاریم آمد، بدون هیچ فکری پذیرفتم. چون بیرون آمدن از خانهای که حتی درس خواندن در آن برایم جرم بود به هر قیمتی ارزش داشت، در آن زمان به زندگی مشترک فکر نمیکردم فقط میخواستم از خانه پدری دور باشم.
چطور شد که حمید به خواستگاریت آمد؟
حمید از دوستان برادر بزرگم بود، او از همسر اول پدرم بود و مثل سایر خواهر و برادران هیچ علاقهای به من نداشت.
حمید مرا در خانه پدری دیده بود و بعد هم مرا از برادرم خواستگاری کرده بود، برادرم میدانست که شرایط سختی دارم و شاید هم میدانست خیلی راحت حاضرم پیشنهاد حمید را قبول کنم و قبل از من پاسخ مثبت را داده و به حمید قول داده بود، هر طور که شده نظر مرا هم جلب کند.
پدرت با این ازدواج مخالفتی نداشت؟
پدرم فکر میکرد دختر باید زود ازدواج کند و زیاد در خانه پدرش نباشد، فکر میکرد حمید چون دوست برادرم است پس پسر خوبی است و میتواند شوهر مناسبی برای من باشد. به همین خاطر هم با ازدواج من مشکلی نداشت. فقط مادرم راضی نبود و به من میگفت اگر با حمید ازدواج کنم بدبخت میشوم. مادرم سرنوشت خودش را برایم مثال میزد. چون او هم به خاطر فرار از فقر پدرش با پدرم ازدواج کرده بود. پدرم، مادرم را از یک روستا به شهر آورده بود و همه امکانات را برایش فراهم کرده بود، اما مادرم هیچ وقت احساس خوشبختی نمیکرد، به من هم میگفت اگر با عجله ازدواج کنی و درباره زندگی آیندهات فکر نکنی شکست خواهی خورد. به حرفهای مادرم گوش نکردم و اینطور گرفتار شدم.
وقتی ازدواج کردید، به همسرت گفتی به چه دلیلی پذیرفتی با او ازدواج کنی؟
من به حمید اعتماد کرده بودم و به همین خاطر هم به او گفتم که چه مشکلاتی در خانه پدریام داشتم. دلم میخواست همچنان با او باشم و آرامش داشته باشم. انگار کسی را پیدا کرده بودم که میتوانست روی زخمهایم مرهم بگذارد و به این خاطر ممنونش بودم. اما حمید از این مساله سوءاستفاده کرد.
با خانواده شوهرت رابطه خوبی داشتی؟
با آنها مشکلی نداشتم، ناراحتیام این بود که چرا از کارهای غلط حمید حمایت میکنند و نمیخواهند کمک کنند زندگی ما آرام باشد. حمید خیلی من را آزار میداد و آنها هم این مساله را میدانستند. اما هیچ وقت کمک نکردند مشکل حل شود.
آزارهای شوهرت چطور است که نمیتوانی تحمل کنی؟
حمید به مشروب معتادشده و هر بار که مشروب میخورد تا سر حد مرگ مرا کتک میزند. حمید از گذشته من سوءاستفاده میکند و هر بار که به رفتارهایش اعتراض میکنم، میگوید: <تو حتی در خانواده خودت هم احترام نداری.> رفتارهای حمید آنقدر وحشیانه است که برادر بزرگم یکبار وقتی مرا خونین دید دلش برایم سوخت و با حمید دعوا کرد، از آن به بعد بود که رابطهام با برادر بزرگم بهتر شد و هرازگاهی برای این که از حال من باخبر شود به خانهام میآمد، اما زمانی به یاد من افتاده بود که خیلی دیر شد و من در بدبختی کامل بودم.
در سالهایی که با هم زندگی کردید بچهدار هم شدید؟
من 2 دختر دارم که یکی از آنها چند ماه بعد از ازدواجمان به دنیا آمد و حالا 7 سال سن دارد، دخترم کلاس اول ابتدایی است و از هوش بالایی برخوردار است، اما رفتارهای پدرش باعث شده روحیهاش تحتتاثیر قرار بگیرد و نمیتواند درس بخواند. روزهایی که پدرش در خانه نیست خیلی راحت و آرام کارهایش را میکند و درس میخواند اما زمانی که پدرش در خانه است و پرخاشگری میکند، دخترم به شدت پریشان است، دختر دیگری هم دارم که حالا 2 ساله است حتی، او هم تحتتاثیر قرار میگیرد و بهشدت گریه میکند، با این که میدانم از پس نگهداری بچهها برنمیآید اما سماجت میکند و مرا تهدید کرده در صورت جدایی اجازه نخواهد داد، بچهها پیش من باشند.
خانوادهات چه واکنشی نشان میدهند؟
پدرم راضی نیست که از هم جدا شویم و با همان لحن خشن همیشگیاش به من میگوید که باید تحمل کنم، اما مادر و برادرم با جدایی من مخالفتی ندارند، آنها میدانند که دیگر این زندگی سرانجام خوبی نخواهد داشت و به همین خاطر هم میگویند جدایی بهتر است، هر بار که کتک میخورم به خانه پدرم میروم تا چند ساعتی با مادرم باشم و آرام بگیرم، پدرم وضعیت مرا میبیند و آشفتگی حالم را درک میکند اما همچنان به این جدایی رضایت نمیدهد. با این حال من میخواهم جدا شوم چون دیگر نمیتوانم این شرایط سخت را تحمل کنم، اگر جدا شوم به هر حال میتوانم بعد از چند سال هم شده بچهها را از شوهرم بگیرم اما حاضر نیستم دوباره برگردم.
فکر میکنی، بتوانی به تنهایی هزینههای زندگیات را تامین کنی و خانوادهات کمکت میکنند؟
میدانم پدرم هیچ کمکی نمیکند اما مادر و برادرم قول دادهاند که این کار را بکنند، حتی برادرم برایم وکیل گرفته که بتوانم حق و حقوق و بچههایم را از شوهرم بگیرند. برادرم گفته کمک میکند تا بتوانم صلاحیت نداشتن شوهرم را در دادگاه ثابت کنم و بچهها را بگیرم. خودم هم تمام تلاشم را میکنم، حتی شده سرکار میروم و سختی کار را به جان میخرم تا مجبور به تحمل این زندگی اسفبار نباشم.
اگر شوهرت قول دهد که رفتارش را درست کند چطور، بازمیگردی؟
درست نمیشود. بارها به من قول داده و باز هم کار خودش را کرده، من دیگر تحمل حمید را ندارم و آنقدر آزارم داده که اگر هم تغییر کند حاضر نیستم تحملش کنم.
مریم عفتی
نظر یک کارشناس
دختران بسیاری هستند که درست به ازدواج فکر نمیکنند و آگاهیهای لازم به آنها داده نمیشود. این دختران در خانوادههایی زندگی کردهاند که والدین با فرزندانشان رابطه درستی نداشته یا این که بدسرپرست بودند. پدر و مادرانی که رابطه دوستانهای با فرزندانشان ندارند، شرایط را آنقدر برای این بچهها سخت میکنند که آنها برای فرار از خانه پدری ازدواج میکنند درست مانند اتفاقی که در این پرونده رخ داده است. نسترن برای فرار از شرایطی که پدر در خانواده حاکم کرده ازدواج میکند و این ازدواج در سن بسیار پایین اتفاق افتاده است. رفتارهای پدرسالارانه و دیکتاتوری در خانواده آن هم در شرایط کنونی و در جامعهای که زنان نقش پررنگتری دارند، مشکلات فراوانی را به وجود میآورد در موارد بسیاری مردانی که به طور همزمان 2 همسر دارند، برای خانوادههایشان مشکلات فراوانی را به وجود میآورند، فرزندان در این گونه خانوادهها مشکلات رفتاری زیادی دارند و با کمبودهای عاطفی شدید پرورش مییابند و در مواقعی حتی با هم دشمن هم میشوند و حاضر به حمایت از هم نیستند.
در مورد نسترن هم این اتفاق افتاده است، نسترن و خواهران و برادرانش به خاطر این که مادرانشان یکی نبودند با هم مشکل داشتند و فرزندان همسر اول مادر نسترن را مقصر میدانستند و به همین خاطر وی را از کودکی اذیت میکردند. حتی برادر بزرگ نسترن در یک انتقامجویی ناآگاهانه و بسیار تلخ باعث میشود تا خواهرش در ازدواجش شکست بخورد عذاب وجدان ناشی از این مساله باعث میشود که وی به کمک خواهرش برود، آن هم در شرایطی که او 2 فرزند هم دارد و مسلما دیگر همان دختربچه سابق نیست. اما نکته مهم حفاظت این 2 دختربچه از آسیبهایی است که دیدهاند و پس از این مسلما پس از جدایی هم خواهند دید. در چنین شرایطی کودک زیر 2 سال تا 7 سالگی قانونا نزد مادر است و پس از پایان 7 سالگی هم اگر پدر صلاحیت نداشته باشد، راههای قانونی وجود دارد که فرزند را برای نگهداری به مادر سپرده شود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: