در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نه اینکه ندانی، اما میگویم تا باور کنی: نمیخواهم حجم سنگین این تردیدهای بیامان، بودنت را از من بگیرد.زیباترین آواز لحظههای خاموش من، دلم برایت به اندازه تمام لحظههای خوب گذشته، تنگ است.
آرتینا
تنگی دلت را بفروش به اولین سمسار دورهگردی که سراغ داری. به جایش نگاهی فراخ و ذهنیتی وسیع بخر در دشت سرسبز و حاصلخیزِ خردورزی، تا تمام لحظههای خوب آینده را همین فردا، درو کنی و روشنی و نور را نغمه همیشگی قناریهای تخیلت سازی.
آه... کلئوپاترا
چرا ما همیشه سعی میکنیم ابراز احساساتمون رو بذاریم واسه روز مبادا که هیچ وقت هم اون روز نمیاد؟ چرا تو بعضی از خانوادههای ایرونی روابط بین پدر و پسر اینقدر سرده؟ چرا تو بعضی خانوادههای قدیمی پدر یا مادر ابراز احساسات به همدیگر رو بیشرمی میدونن؟ یعنی دادن یک شاخه گل ناقابل که نشانه عشق به همسره، تو این خانوادهها اینقدر سخته؟! نه واقعاً چهقدر دشواره که پدر من با 100 کیلو وزن، نمیتونه بار یک شاخه گل رو تا خونه تحمل کنه و بیاره بده به مامانم و همیشه از این کار سر باز میزنه؟
پیمان
تبادل احساس قلبی به شریک زندگی برای هر کسی متفاوت است. شاید کسانی از حرکتهای کلیشهای خوششان نیاید. مثل دو همکار من که حتی کادوی ازدواج و تولد هم به یکدیگر نمیدهند اما قلبشان برای یکدیگر شدیدتر از جوانها میتپد. آنها به جای گل دادن، دلهایشان را به یکدیگر دادهاند. کدام بهتر است؟ (بیا قبل از گل دادن،همهجانبه فکر کردن را بیاموزیم)
اینکه بدیهیه داداش
...از اونی که اولین بار توی سلمونی صفحه بروبچ رو دستش گرفت و با خودش گفت این دیگه کیه، تا الان که این قدر طرز و روش زندگی و افکارم عوض شده و همهش رو هم مدیون تو و صفحهت هستم، زمین تا آسمون فرق کردم. ممنون که باعث شدی یه آدم دیگه بشم. آدمی که به جای نق زدن و آطل و باطل گشتن حداقل مفید و باشعورتر شده و حالا میفهمه کجای جهان واستاده. فقط یه سوال: وقتی میگی بدیهیات رو زیر سوال بکشیم تا تمرین فکر کردن کرده باشیم یعنی چی؟ آخه آدم راهی رو که دیگران رفتن که نمیره.
دوستدار جوابهای پاسخگو از تهران
ههه... هه... ههه، ههه! وُپیییییییی...! این تنسی تاکسیدو، این هم چاملی (شیرماهی کودن!). بگذار ببینیم این تخته سیاه سهبُعدی کجاست!! بعله... ببین عزیزم، ما یک عبارتی داریم به نام «باور عمومی غلط». یعنی هر وقت گفتی «ای بابا، این که دیگه بدیهیه»! همین یعنی ممکن است مسالهای باشد پر از غلط غلوط و اشتباه در اشتبوه والمشتبه!! فرض کن همه به دلیل نیاموختن روش درست فکر کردن، گمان کنند چیزی که همه میگویند درست است و تو یکی باشی مثل نیوتن که بدیهیات را به سوال کشید. حالا اگر نتوانی اسمت را در تاریخ ثبت کنی حداقل زندگیات را بر باوری غلط بنا نکردهای. کوپرنیک و گالیله میتوانستند دل خوش کنند به آنچه همه باور داشتند و بدیهی مینمود اما به مرکز عالم بودن زمین و مسطح بودن ارض شک کردند و با تحقیق و تأمل و تفکری دوباره باور دیگری ساختند که اول برای خودشان هم غیر قابل باور بود. شنیدهای که میگویند ناخن و مو بعد از مرگ مدتی رشد میکنند؟ دانشگاه ایندیانا چندی پیش بعد از تحقیق درباره هفت «باور علمی»! اعلام کرد همچین چیزهایی از اساس غلط است.
طالعبینی و انواع فال و چهمیدانم بختگشایی و غیره و ذلک و هکذا هم همین طور. چرا راه دور برویم؟ از هر که دمِ دستت هست بپرس: ننه! (حالا اگه ننه هم نبود، بابا!) چند ساعت خواب، ضروری است؟ گفت 8 ساعت، نه؟ قاه قاه قاه! میبینی؟ این هم یک موضوع بدیهی اما اشتباه دیگر. ضریب 90 مقدار مفید خواب انسان است که میتوانی خودت را «عادت» (یاد بگیر که روی هر کلمه و معنای واقعی هر یک از آنها دقیق شوی) دهی به یکی از آنها. 8 ساعت خواب اشتباه و اتفاقاً مضر است. من 6 ساعت بخوابم سرِ حالم ولی خیلی مواقع فقط 4 ساعت و نیم یا گاهی 3 ساعت میخوابم (ضرایب دیگری از 90) و احساس خستگی یا خوابآلودگی هم نمیکنم (اگر وسط روز، با یکیدو چُرتِ جداگانه 15 دقیقهای، نه بیشتر، دوپینگ کنم التبه!) بنابراین در حالی که همه 2 ساعت از عمرشان را هدر میدهند من با همان 6 ساعت، هر روز 2 ساعت از دیگران جلوترم و به کارهای عقبافتاده، تفریح، مطالعه و... میرسم. فایل زیپ شده این همه حرافی این است که مثل طوطی هر چه را شنیدی، دیدی یا خواندی بر زبان و ذهنت جاری نکن؛ اول دربارهشان تحقیق کن تا باور عمومی غلطی نباشد. این طوری اطلاعاتت که بالا میرود هِچچچچچچ! ازدواج و کار و بچهداری و هر گونه تصمیمگیری و کلاً زندگیات هم بر تصورات اشتباه شکل نگرفته تا بعداً طوری پشیمان شوی که به باور عمومی: دیگر سودی ندارد! دیویدی همه اینها هم میشود معنای زیر سوال کشیدن بدیهیات.
اگر می خواهی جزو مخترعین یا کاشفین یا حداقل موثر ترین افراد دوروبرت باشی حتما طرز فکر و زندگی آنها را در فکر و زندگی خودت وارد کن .
ای داد از این فاصلهها
اون وقتها که خودمون کوچیک بودیم اما دلامون بزرگ بود، بزرگترها خیلی چیزها بهمون یاد دادن. مثلاً یاد دادن اگه وسط بازی عمو زنجیرباف، یکی زمین خورد دستش رو بگیریم و نذاریم زنجیری که با دستای کوچیکمون به هم وصل شده پاره بشه، یا اگه توی بازی گرگمبههوا گرگ شدیم برای برنده شدن، ضعیفترها رو دنبال نکنیم و اگه یه روز زیر بارون، همکلاسیمون رو بدون چتر دیدیم، چترمون رو سایهبون دو نفر کنیم... خوب فکر کن! ببین از روزای کودکی چقدر فاصله گرفتی؟
نشمیل نوازی از بوکان
ماهی به جای موش
بیایید امسال بگذاریم ماهی قرمز و کوچک اندیشهمان در حوضچه زندگی براحتی بازی کند، بیآنکه بگذارد ترس از گربه سیاه بالای دیوار، تماشای آسمان آبی و آفتابیای را از او دریغ کند که با پرتوهای طلاییاش، پولکهای قرمز او را نوازش میکند. بیایید همان ماهی قرمز کوچکی بمانیم که در دلش جز مهر و نیکی و سادگی ندارد؛ ماهیای که در ذهن خود، خیال دریا را پرورش میدهد. بیایید به دریای بیکران و پر غرور زندگی بیندیشیم و با اینکه در حوضچهی اکنونیم، بکوشیم این خیال را به آرزویی سبز و آرزوی سبزمان را به هدفی شایسته و هدف شایستهمان را به سامانی بایسته برسانیم.
(بشمار ببین 30 حرف میشه: «هوایم هوایت، زندهام به یادت، حسامی جان»!)
آنه شرلی 21 ساله از اردبیل
«زمینم زمینت! مُردم از این پاچهخواریات»!! تولدت مبارک ولی حالا که یک سال به سنت اضافه شده تأملی، درنگی، چیزی فرمودهای ببینی به مخچه مبارک هم چیز بهدرد بخوری افزودهای یا نه؟ اگر آره... پس: بیا شمعا رو فوت کن، فقط بپا نسوزی!!
لیلی و مجنون اومدهن
(یه شعر، مثل همون قدیما دست و پا و دهن و دماغ شکسته، خونین و مالین و لگدمال و تصادفی و بهکُما رفته و الیالموت شده گفتهم! کَل اگر طبیب هستی یه نگاه به شعر ما بینداز! امید است اگه حتی نشد دُرستشون کنید، یه نظر خشک و خالی به ما بدهید. اِهِم:)
«چنان پُر شد فضای سینه از دوست»/ که جان را هم قِلِفتی کنده از پوست/ دلم از یاد یارم خورده است پیچ/ ز احوالات من، دیگر نگو هیچ / گَهی سازد فراغش چشممان خیس/ زنم بر سر گَهی، گَه برکَنَم گیس/ «کلنگ از آسمان افتاد و نشکست»/ شکست اما سر و یک پا و یک دست/ ببین پاسخبگوی چاردیوار چی نوشته/ چه راز و چه کلیدهایی برایت باز هِشته/ بکن گوش و بگو چَشم و بزن دست/ بخوان هر خط او را یک صد و شصت. (خوب بید؟)
زینب فخار 20 ساله از کاشمر
«لیلی و مجنون اومدهن، شیرین و فرهاد اومدهن/ مثل دو تا دستهی گل، عروس و دوماد اومدهن»!/ حرفای فخار رو وِلِش، کاشمر و کاشغر رو وِلِش! / برای طرح شکایت، مجنون و فرهاد اومدهن/ فرهاد میگه: «بدبخت شدم!» مجنون میگه: «این دو تا زن/ برای برکندن ما، از بیخ و بنیاد اومدهن»/ لیلی میگه: «ننهم کجاس؟»، شیرین میگه: «بابام کجاس؟/ قاتلای احساسمون، به اسم دوماد اومدهن»!!/ از این طرف حسامی رو، ببین که باز چیها میگه:/ «یک جوری باش که ما بگیم هر دو چه دلشاد اومدهن»!
(حالا بگو بینم، شعر من چی؟ بهترک نبید؟! کل اگر طبیب، شعرت را کلی مالهکشی و بخیهزنی و درزگیری و روفوکاری و وصلهدوزی و... [واییی! نَفَسم!] چسبمالی کرد تا قابل چاپ شود! زین پس، شعرهای غیر تصادفی بفرست عزیز مادر. پاچهخواریاش را حذف نکردم چون دیگر چیزی نمیماند! خلاصهش که بپّا بعد از ازدواج استعدادهای هنریات را سرسری نگیری)
بدآموزی
امتحان فیزیک داشتیم و حجم درسها خیلی زیاد بود. با بچهها تصمیم گرفتیم یکی یه سوسک با خودش بیاره و موقع امتحان ولش کنه تو کلاس بلکه امتحان منتفی شه!
فردا شد و سوسک مذکور سر کلاس توی قوطی خودش حضور داشت که معلم اومد و شروع کرد به پخش کردن برگههای امتحان. دوستم در قوطی رو باز کرد تا سوسکه بپره بیرون اما هر چی صبر کردیم بیرون نیومد! قوطی رو سر و ته کرد تا سوسکه بیفته بیرون که دیدیم ای بابا، سوسکه رو به موته! هر چی هُلش دادیم حرکتی نکرد که نکرد. بیچاره اصلاً نای حرکت نداشت چون دوستم فراموش کرده بود در قوطی رو سوراخ کنه بلکه اکسیژن به سوسک بیچاره برسه! چه امتحانی بود!
نتیجه اخلاقی: هیچ وقت فسفرای مغزتون رو برای کشیدن نقشه فرار از امتحان نسوزونین. خودتون مثل بچه آدم بدون ادا در آوردن برید درستون رو بخونین که از هر چیزی مفیدتره.
فهیمه از رفسنجان
اوج خودخواهی
...آقا ما رفتیم پشت بوم، کولرمون رو تروتمیز کنیم. دیدیم یکی از این همسایههای کمی تا قسمتی محترم یا نامحترم، برای اینکه گچ درست کنه و دودکش بادانداختهی شومینهشون رو تعمیر کنه این شیلنگ کولر ما رو که از همه دم دستتره کشیده و بعد هم همین طور رهاش کرده رفته! رفتیم در خونهشون رو زدیم گفتیم آخه قربونت، یعنی درسته آدم واسه راحت کردن کار خودش، دیگران رو به زحمت بندازه؟ خب اگه درسته که ما هم همین کار رو انجام بدیم (هر چند الان دیگه همه همین کار رو میکنن!!) اسم این کار رو آخه چی میشه گذاشت؟
...من نمیدونم ما کی میخوایم راه درست زندگی کردن، راه یه ذره فکر کردن قبل از انجام یه کاری رو، راه دست برداشتن از فرهنگها و عادتهای غلطمون رو یاد بگیریم؟ بابا آخه تا کی؟
نیما زیدی از تهران
چیکار کردی بااااااااا
خزان با بوستانم چه کردی؟/ ببین آن دوستانم چه کردی؟/ گلی پرورده بودم در گلستان/ خزان با آن گلستانم چه کردی؟/ تو بردی از گلستان گلشن من/ تو با همراه دستانم چه کردی؟/ بهار آمد ولی دیگر گلی نیست/ ندانم با زمستانم چه کردی/ معما بوستان زندگانیست/ خزان با چیستانم چه کردی؟/ نخواهد «رهنما» دیگر گلی را/ خزان با بوستانم چه کردی؟
محسن کریمی 24 ساله از رزن
تا توانی دلی به دست آور
...دست همهتون درد نکنه که یک سال با هم اما دور از هم، مطالبی نوشتین تا از تجربههای هم استفاده کنیم. امیدوارم حالا از بهار و شادیهای دلمون بنویسیم... یادتون هم باشه که درد تموم بروبچههای باهوش چاردیواری با داشتن هدفهای درست حل میشه جز درد بچههایی که به پدر و مادرشون احترام نمیذارن و دلشون رو میشکنن.
سیده لیلا جباری از آمل
نردبان ترقی
تا حالا به پله نگاه دقیقی کردین؟ یه پله بهتنهایی میتونه ما رو فقط یک قدم بالا ببره اما وقتی چند تا پله با نظم و ترتیب روی هم قرار میگیرن پلکانی رو میسازن که میتونیم به قسمتهای بالاتر برسیم. اگه یه روز دوستی ازمون کمک خواست مبادا غرور سد راهمون بشه. خوب نیست که همیشه فقط تنها قدم برداریم. بهتره همواره پلکانی برای پیشرفت همدیگه باشیم تا همگی بتونیم از پلههای زندگی با موفقیت بیشتری بالا بریم.
ستاره 22 ساله از اراک
هیولایی به نام کنکور
نمیخوام همین اول کاری نقنق رو شروع کُنما، نه... ولی آخه دیگه جونم به لبم رسیده. بابا چرا یکی نمییاد یه ذره مشاوره به مامان باباها بده؟ من یه پشت کنکوریام و امسال به اندازه کافی زجر کشیدهم. نفهمیدم شب و روزم چه طوری گذشت، کی شب شد و کی روز شد، اما دیگه کم آوردهم شدید. بابام هر وقت من رو تو خونه بیکار میبینه، میگه: برو درسِت رو بخون. مامانم هم. حالا دایی و عمه و خاله هم به اونها پیوستهن! با اینکه پارسال رشته مورد علاقهم قبول شدم همین بابام نذاشت برم و روز ثبت نام جلوی دانشگاه اشکم رو درآورد. حالا دارم از بهترین روزای عمرم واسه درس مایه میذارم ولی میخوام بگم مگه آدم چند بار 19-18 ساله میشه؟ چرا کسی نمیفهمه آدم کنکوری، خودش داره کلی فشار رو تحمل میکنه، داره تلاش میکنه، اما دیگه این همه فشار و مثل غوره ازش آب گرفتن واسه چیه؟ آخه مگه زندگی همه باید به دانشگاه ختم بشه؟ مگه دانشگاه نری دیگه نمیتونی زندگی کنی؟ مگه آدم فقط با مدرک لیسانس خوشبخت میشه؟ باور کنید من خودم درس خوندن رو خیلی دوست دارم اما اینکه تو کنکور آزمایشی نمره خوب نیاری واقعاً ارزش داره که بشه سوهان روح آدم؟ این حرفها رو خیلیهای دیگه هم زدن و رفتن اما کو گوش شنوا؟! مثل اینکه ما فقط باید رو آب خط بکشیم.
شایلان از گرگان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: