سریع پریدم توی آب و رفتم به طرفش، از زیر آب کشیدمش بیرون و از پشت خواباندمش روی آب، اما او به صورتم چنگ زد و برعکس همه به من میگفت (ولم کن، ولم کن). داشتم شاخ درمیآوردم. خلاصه با هر جان کندنی بود آوردمش ساحل.
مردم دور ما جمع شدند و خسته نباشید و آفرین به من گفتند. ولی آن پسر گریه میکرد و من را چپ چپ نگاه میکرد. میگفت: چرا نجاتم دادی؟ میخواستم خودکشی کنم مزاحم! من که ماتم برده بود، باجدیت گفتم: اگه میخواستی خودکشی کنی، میرفتی خارج از طرح و ما را گرفتار نمیکردی!
خلاصه بعد از چند دقیقه رفت توی جمعیت و گم شد. 4 سال بعد یک روز ظهر که من در همان منطقه سالم سازی ناجی غریب بودم، یک نفر با یک کالسکه بچه اومد پیشم نشست و گفت: من رو میشناسی؟ من گفتم: بجا نمیآورم! گفت: من همونم که 4 سال پیش میخواستم اینجا خودکشی کنم و تو نجاتم دادی. تازه شناختمش.
بعد از احوالپرسی از من خیلی معذرت خواست به خاطر رفتاری که4 سال پیش با من کرده بود و تشکر کرد به خاطر نجات جانش و گفت، که من زندگیام را مدیون توام و الان فکر میکنم که خوشبختترین آدم روی زمینم.
عباس چهره سنبل - چالوس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم