اینگونه فیلمها هم به اخبار جنگ میپرداختند و هم به نمایش حضور خانواده سلطنتی در نقاط مختلف ایران ازجمله: مراسم ازدواج شاه و فوزیه، مراسم افتتاح کارخانه ریسباف، افتتاح رادیو ایران و مراسم افتتاح پیشاهنگی. اما در این میان انگلیسیها فعالیت گستردهتری داشتند و سینما «اخبار» را به نمایش فیلمهای خبری خود اختصاص دادند و همچنین به چاپ مجله «هولیوود» - مجلهای که در آن صریحا به مسائل سیاسی و تبلیغ دولت پرداخته میشد - هم کمک کردند. حضور متفقین تاثیر دیگری نیز در ایران داشت و آن حضور آنان در عرصه سانسور بود. به همین منظور در وزارت کشور بخش ویژهای تحت عنوان «اداره نمایش» به سرپرستی «نیلکرام کوک» انگلیسی فعالیت خود را آغاز کرد و از طریق همین اداره نظارت خود را بر فیلمها اعمال میکرد.
در سالهای پس از جنگ جهانی دوم، «زندانی امیر» اولین فیلم «استودیو پارسفیلم» به کارگردانی اسماعیل کوشان ساخته شد. این فیلم که به عقیده محققان سنت ساخت آثار شبهتاریخی را در پارسفیلم بنا نهاد، راوی داستان نبرد 2 طایفه است که در آن دختر جوانی پس از اسارت به حرم امیر فرستاده میشد و یکی از جوانان نیز او را نجات میداد. یکی از نشریات آن زمان درباره این فیلم مینویسد: «...موضوع فیلم، گوشهای از تبعیضات و بیعدالتیهای اجتماعی و تیرهبختیهایی که از جهالت و طمع به وجود میآید را مجسم مینماید و مسلما برای جامعه عقبمانده بیسواد و جاهل جامعه ما نشان دادن و مجسم کردن این حقکشیها...لازم است.» این متن که نشاندهنده نگاه حداقل بخشی از مخاطبان آن زمان به این فیلم است نمایانگر برداشتی است که از قصه فیلم وجود داشته.
در سالهای 1331 و 1332 دو فیلم کمدی با نامهای «خوابهای طلایی» اثر معزالدین فکری و «حاکم یکروزه» اثر پرویز خطیبی نوری ساخته شد که حمیدرضا صدر در کتاب «تاریخ سیاسی سینمای ایران» آنها را با وقایع مربوط به مصدق و کودتای 1332 مرتبط میداند. این فیلمها، هر 2 قصه شاهزاده و گدا را به عنوان مضمون خویش برگرفتند. در هر 2 فیلم مردی روستایی جانشین کوتاهمدت شاه میشود و پس از آن از قصر بیرون میرود. از نظر حمیدرضا صدر، داستان این فیلمها شباهت بسیاری به دوره کوتاه روی کار آمدن مصدق و فرار شاه و پس از آن کودتا و بازگشت شاه دارد.
فیلم «ولگرد» که به کارگردانی مهدی رئیس فیروز و در سال 1331 ساخته شد با سایر فیلمهایی که در آن دوران ساخته میشد تفاوتی اساسی داشت و آن پایان تلخ فیلم برخلاف دیگر فیلمها بود. در این فیلم ناصر ملکمطیعی در نقش مردی ظاهر میشود که پس از ترک زن و فرزندش آنها را تصادفی پیدا میکند و هنگامی که دوباره آنها را ترک میکند، توسط یک پاسبان کشته میشود. این فیلم به نوعی در پی بیان این بود که در چنین اوضاع و زمانهای نمیتوان امید خوشی و آرامش داشت و پایان تلخ آن نیز شاید تاکیدی بر همین مساله بوده است. فروش قابل توجه فیلم در آن زمان را نیز میتوان به عنوان تاییدی از جانب مردم بر فیلم دانست.
مهدی رعنایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم