همین طوری که داشتیم صفحه پیشنهاد را ورق میزدیم دیدیم که خواندنی هفتههای ما تبدیل به رمان نامه و مجموعه داستان نامه شده است.یک تلنگر از طرف سردبیر سردبیرمان هم کافی بود تا ما بلافاصله برویم سراغ یک مجموعه شعر و چه مجموعه شعری بهتر از شعرهای سلمان هراتی.
این طوری شد که این هفته رفتیم سراغ مجموعه کامل شعرهای زنده یاد سلمان هراتی که دفتر شعر جوان آن را منتشر کرده است.
کد خبر: ۱۷۰۴۸۹
اول یکی از شعر هایش را بخوانید تا بعد برسیم به معرفی سلمان:
«باور سبز من سپیدارا/ دوست دارم تورا و دریارا/ هر شب از چشمهات میشنوم/ نفس پاک صبح فردا را/ برنمیگیرم از دوچشمت چشم/ رونقی دادهای تماشا را/ مه ابهام آسمان در پیش/ به کجا میبری دل مارا/ برتر از آفتاب میتابی/ چون نظر میکنیم بالا را/ رودها بیشکیب میرانند/ تا تو در آب مینهی پا را/ بینصیم زلطف شبنم هم/ کی توانم نوشت دریارا.»
سلمان هراتی سال 1338 به دنیا آمده بود و در سال 1365جوانمرگ شد. آنها که او را میشناسند، میگویند خودش هم مثل شعرهایش ساده بود و بیآلایش. فرصت زیادی برای زنده ماندن نداشت. حاصل کار شاعریاش حالا که یکجا جمع شده 394 صفحه است.
از این ستاره تا آن ستاره، دری به خانه خورشید، از آسمان سبز و افزودهها دفترهای شعر این مجموعه را تشکیل میدهند.
در این مجموعه همه جور شعری میتوانید پیدا کنید،از رباعی و دوبیتی و غزل و چهار پاره گرفته تا شعرهای سپید و نیایش وارههای خاص سلمان هراتی.
سلمان اگرچه زود از دنیا رفت، اما شعرهایش جوانمرگ نشدند و سالهای سال است که با مخاطبان ادبیات زندگی میکنند، خصوصا غزلهای سلمان که بیانی تازه و تصویری دلنشین دارند.
خیلیها میگویند تازه به مرز پختگی رسیده بود که اجل مهلتش نداد، شاید اگر میماند کارهای کارستانی میکرد، شاید بهتر از همه آین شعرهایی که جا گذاشته شعری میسرود، اما این اتفاق نیفتاد و او خیلی زود راه سفر را در پیش گرفت.
او حتی آنقدر عمر نکرد که مثل قیصر امینپور پایان جنگ را ببیند و در سالهای بعد از جنگ هم نفس بکشد و شعر بسراید.
شاید آنهایی که میشناختنش راست میگویند، شاید اگر میماند، شعرهای بهتری هم میگفت، اما مگر یک شاعر چند شعر خوب باید داشته باشد که سلمان ندارد. این غزل را بخوانید: «ما بیتو تا دنیاست دنیایی نداریم/ چون سنگ خموشیم و غوغایی نداریم/ ای سایه سار ظهر گرم بیترحم/ جز سایه دستان تو جایی نداریم/ تو آبروی خاکی و حیثیت آب/ دریا تویی ما جز تو دریایی نداریم/ جورشید چشم توست، چشمان تو خورشید/ تا نشکفد چشم تو فردایی نداریم/ وقتی عطش میبارد از ابر سترون/ جز نام آبی تو آوایی نداریم/ شمشیرها را گو ببارند از سر بغض/ از عشق ما جز این تمنایی نداریم».
در مقدمه این مجموعه نوشته شده «او (سلمان) یکپارچه شتاب شدن و یکپارچه شوق بیامان رسیدن بود. سلمانی که میخواست بود و میتوانست بود، بسی فراتر از سلمانی بود که بود! سلمانی که بود تازه آغاز سلمان بود. یک آغاز شگفت، ولی ناتمام و بیفرجام! سلمان تازه آغاز شده بود. دیگران ممکن است اینها را حمل بر تعارف و تمجید کنند، اما چه باک! دوستان سلمان، آنان که از نزدیک او را میشناختند، میدانند که سلمان اینچنین بود. بلکه بسیار اینچنینتر.»
با این حساب شاعری که این شعر را سروده تازه در آغاز شدن بوده و اگر مهلتی پیدا میکرده چه کارهای میتوانسته انجام دهد. بخوانید: «بس سالهایی که بیهوده بیهوده بودیم/ بس کوچههایی که تا هیچ پیموده بودیم/ دلها به اندازه خنده کوچکی بود/ دل را در آرامی پوچ فرسوده بودیم/ بر چشم هامان گذر داشت خوابی هزاره/ ای کاش آن روزها را نیاسوده بودیم/ ای کاش فواره روشن جستجو را/ باخاک خیس تغافل نیندوده بودیم/ دلها به زیر غبار غریبی نهان بود/ ای کاش آینهها را نیالوده بودیم/ موسقی چشمهها را شنیدیم رفتند/ وقتی که آن سوی تنهایی آسوده بودیم».
یا این دبیتی ساده و صمیمی «نه دارم مهربانیهای هابیل/ نه بخل و بغض بیپایان قابیل/ تمام حاصلم مشتی ترانه ست/ مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل».
با این اوصاف زیاد نه خودمان را خسته کنیم و نه شما را هیچ چیز لذت خواند شعرهای سلمان را ندارد. پس برویم سراغ شعرهای زنده یاد سلمان هراتی که زود رفت.