در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چقدر سخت بود. حالا که آمده بودی از همکلامیات محروم بودم. یادت هست؟ روبهرویت نشستم و تمام حرفهایم را ریختم در حجم نگاهم. یادت هست چشمانم با تو چه گفت؟ من از سرزمین سکوت هجرت کردهام و میخواهم ناگفتههای قصهام را برای تو روایت کنم. میشنوی؟ پلک زدی یعنی میشنوم. بگو! من از سیاهی تقدیر و رج به رج رنجش، مثنوی بیپایان حرفهای منجمد دارم، میشنوی؟ پلک زدی یعنی... من دل دل کردن حادثه قلبم را از سمت نگاه خاموش تو آغاز کردم. آن بوی درد گرفته بودی و نالههای محزون پیکر زخمخوردهات را رنجورتر از قلب من کرده بود. نگاهت سراسر از زخمهایی میگفت که دیر زمانی دست مهربانت را سایه بانش کرده بودی. من از شومی تقدیر آن زمان رسیدم که تو از وداع میگفتی و خداحافظ به قول خودت قشنگترین واژه دنیایت شده بود. من هنوز خستگیها و غصههایم را از دلم نتکانده بودم که بهار نگاهت پاییز شد و وجود من زمستان.
افسانه دو چشمت شد بهترین بهانه برای بودنم. مگر میشد کنار نفسهای تو بود و عاشق نشد؟ من به انتهای دردهای تو کوچ کردم تا همنفسی باشم برای لحظههای به شماره افتادن نفست. تو غرق بیتابی بودی و من خیس از عشق. من لبریز از تو بودم، تو لبریز از دلتنگی. من آغاز بودم تو پایان. من باران دلتنگی چشمهایت را طاقت نداشتم، اما تو هر لحظه میباریدی بر من، بر وجودم، بر جوانه عشقم. شعله چشمانت در انتظار وزش اندکی نسیمی بود تا برای همیشه خاموش شود، میگفتی چه آرزویی از این بزرگتر؟ تو از رفتن میگفتی و من بیقرار بیقراریهایت ماندنت را التماس میکردم. نگاهم میکردی و با غصه میگفتی: «اگه من برم، بدون من تو...» سیل اشک هایم دیوانه وار بر گونههایم سقوط میکردند و تو پا به پای بارش غمهایم گریه نمیکردی، میشکستی. میدانستی که حالا که داشتنات را تجربه کردم، حضورت را لمس کردهام بیتو لحظهای نخواهم خندید. بدون حضور تو باز لحظههای تلخ مرگبار سکوت خواهم شد. شمارش معکوس زمان آغاز شده بود و تو بیتابیهایت به اوج غصه رسیده بود و من... من آن کتاب کهنهای شده بودم که لحظه به لحظه نفسهایت را در صفحه سینهام مینوشتم. من آن آلبوم قدیمی خاطرات شدم که لحظه به لحظه پلک زدنهایت را در صفحهاش جاودانه میکردم. من پروانه را کنار شمع وجودت تجربه میکردم و بال پروازم میسوخت و میسوخت. من به انتهای با تو بودن و آغاز بیتو بودن نزدیک و نزدیکتر میشدم. تهی میشدم از هر چه بودم و میخواستم باشم.
من درخت کهنسالی نبودم که ریشههای مقاومم در خاک امتداد یافته باشند. من نهال کوچکی بودم در زمین زندگی که زمانه با دستان غارتگرش آمده بود همنشین روزها و شبهای رویاهایم را از من بگیرد. آرام آرام غروب میکردی و دلگیری و سکوت را لمس میکردی و چه کار بر میآمد از اشکها و نالههای سوزناکم؟ بدون وقفه نامت را فریاد میزدم و تو سکوت کرده بودی. من هق هق درد تنهایی سر میدادم و تو با سکوت لبخند میزدی.
دستهای بیرمق من، تکان شانههایت و بیحرکتی و خاموشی تو را باور نکرده است هنوز. تو پلکهایت سنگینی کوه را به یاد میآورد و سردی دستانت انجماد زمین در دی ماه را زنده میکرد. صدای از نفس افتادن تپش قلب را در خیالم هم راه نمیدادم. حالا که بودنت تار و پودم را حس زندگی بخشیده بود. تو که میدانستی لالایی قلب آرامش زندگی من است پس چرا تنهایم گذاشتی؟ دیشب باز هم به خوابم قدم گذاشتی. از دور دست دستانت را تکان میدادی. تو در بهشت بودی و من در جهنم نبودنت دست و پا میزدم. پلی نبود میان ما... من با نگاه ملتمسم از تو تمنای آمدن به کنارت را میکردم. لبخند محزونی زدی و گفتی «عزیزم تو خواب میام بهت سر میزنم تا جبران روزهای نبودنم رو بکنم. من همیشه با توام.» امروز پنجشنبه است و من بیتاب گفتن حرفای نگفتهام. حلوا را آماده کردهام. با خودم میگویم: «حواست باشه، گلاب یادت نره...».
خیلی دیر شده
مطلبی که میخوانید بخشی از نامهای است که برایمان فرستاده. او در این نامه داستان عشقی را روایت میکند که قرار بود به ازدواج ختم بشود اگر امیر دست از خودخواهیهایش برمیداشت و سعی میکرد برای نامزدش حقی قائل شود. به هر حال اکنون امیر مانده و پشیمانیهایش. او فقط امیدوار است که آینده لحظهای را برای جبران کردن در اختیارش بگذارد. لحظهای که برای به دست آوردنش حاضر است تن به سختیهای بزرگی بدهد:
«... حالا فقط میخواهم بگویم که زندگی مشترک فقط یک اسم نیست. من گمان میکردم به هزار و یک دلیل واهی، باید حرف، حرف من باشد. گمان میکردم تصمیم اول و آخر را باید من بگیرم و اگر اجازه بدهم که کمی از همسرم مشاوره بگیرم آن وقت مهار زندگی از دستم در رفته و دیگر «مرد» خانهام نخواهم بود. اشتباه کردم. خیلی اشتباه کردم. هر کس دیگری هم بود نمیتوانست چنین وضعیتی را تحمل کند. و من نادان هیچ وقت نفهمیدم، آنقدر صبوری همسرم فقط از سر دوست داشتن است نه ضعف یا ترس یا هر چیز دیگری. نفهمیدم که از سر بزرگواری این رفتار خودخواهانه مرا تحمل میکند نه از سر ناچاری و حالا به اندازه تمام دقایق زندگیم از رفتارم پشیمانم. حاضرم هر کاری برای دوباره به دست آوردنش انجام دهم. حاضرم هر تضمینی که بخواهد بدهم تا به او ثابت شود دیگر آن کسی که قبلا بودم نیستم. ولی برای این کارها خیلی دیر شده. خیلی دیر و من هر چقدر فکر میکنم نمیدانم چطور باید این ویرانهای را که فقط حاصل رفتار من است آباد کنم. کاش معجزهای اتفاق میافتاد و همه چیز به عقب برمیگشت. کاش میشد دوباره از اول آغاز کرد. کاش این ای کاشها نبود. کاش... .
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: