داستانک

کوچه بن‌بست‌

کد خبر: ۱۶۸۷۴۱

تصویر دوم‌

به بالا نگاه کرد. عجب روشنایی خیره‌کننده‌ای داشت اونقدر که چشمو می‌زد. عجیب بود،
به خاطر این که همیشه سیاه سیاه بود. اصلا هیچ وقت نوری ندیده بود یا شاید برای اون تاریک بود. مطمئن بود که کابوس بود، کابوس.

تصویر آخر

بارون تندتر شده بود. دیگه جایی رو نمی‌دید، فقط می‌خواست تموم شه این کوچه و دیگه اون خونه رو نمی‌خواست ببینه. سنگفرشا لیز لیز بود و چند بار نزدیک بود بخوره زمین. بالارو نگاه کرد، از خونه خبری نبود. همین طور جلو رفت و با سر به دیوار ته کوچه خورد و از خواب پرید. نفس راحتی کشید. کوچه تموم شده بود.

بهاره سدیری‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها