نگاهی به فیلم تلویزیونی «روزهای به هم ریخته»

ساختاری به هم ریخته و شتابزده‌

«بی گناهیت داد زدن نداره، ثابت کردن داره» این یکی از دیالوگ‌هایی است که لاله اسکندری در فیلم «روزهای به هم ریخته» به همسرش می‌گوید. همسر او، محمد که سروان نیروی انتظامی‌ است به بیماری ایدز مبتلا شده و روزهای سختی را پشت سر می‌گذارد. ایدز باعث شده محمد از دیدن همسر و دختر خود محروم شود چون خانواده همسرش او را یک خیانتکار می‌دانند. در این شرایط، برای محمد اثبات بی‌گناهی‌اش مهم‌تر از زنده بودن است. محمد باید به همسرش ثابت کند که به او خیانت نکرده و انسان سالمی‌ است.
کد خبر: ۱۶۷۱۷۳
فیلم روزهای به هم ریخته به نویسندگی حمید نعمت‌الله و کارگردانی محمد آهنج، چند شب پیش از شبکه 3 سیما به نمایش در آمد. موضوع فیلم و بخصوص دیالوگ‌هایی که بین شخصیت‌های فیلم رد و بدل می‌شد هر بیننده‌ای را وسوسه می‌کرد تا این فیلم را به تماشا بنشیند. ایدز، یکی از جدی‌ترین بیماری‌های روز دنیاست که مردم جهان را بشدت تهدید می‌کند و از آنجا که برای این بیماری هنوز درمانی پیدا نشده است اطلاع رسانی از راه‌های آلودگی به ویروس HIV قطعی‌ترین راه پیشگیری به شمار می‌آید. اما واقعیت این است در کشور ما معلوم نیست به چه دلیلی از این بیماری که طبق آمار روزبه‌روز بر تعداد مبتلایان آن افزوده می‌شود، کمتر سخن گفته می‌شود و فقط در روز مبارزه با بیماری ایدز است که رسانه‌ها از این بیماری یاد می‌کنند و نسبت به آن هشدار می‌دهند. بنابراین برای کسانی که درخصوص سلامت خود و دیگر افراد اجتماع نگران هستند، دیدن فیلمی‌که موضوع آن بیماری ایدز است می‌تواند جالب توجه باشد.

فیلم «روزهای به هم ریخته» فیلمنامه خوبی داشت، این که یک مامور نیروی انتظامی‌ به ویروس HIV آلوده شود، می‌تواند برای مخاطب جذابیت لازم را داشته باشد چون در نظر عموم مردم، ماموران پلیس افراد آگاه و پاکی هستند که می‌توانند سلامت جامعه را تضمین کنند. به همین دلیل وقتی یکی از  آنها مورد اتهام واقع می‌شود، این کنجکاوی را در مخاطب پدید می‌آورد تا دلایل این اتهام و یا تبرئه شدن از آن را مورد توجه قرار دهد. محمد آلوده شده است، او می‌داند دیر یا زود خواهد مرد اما مردن در تنهایی و اتهام به عملی که مرتکب نشده برای او سخت است و این‌که جامعه او را مانند دمل چرکی از خود دور می‌کند و هیچ‌کس حاضر نیست به او نزدیک شود.همه از آلوده شدن می‌ترسند بنابراین محمد روز به روز تنهاتر می‌شود و فقط سرهنگ است که به دیدن او می‌آید و او را به زندگی دلگرم می‌کند. تا اینجا تقریبا همه چیز بخوبی پیش می‌رود، اطلاع رسانی فیلم مفید است.اطرافیان محمد در لفافه به او می‌گویند که یک رابطه پنهانی باعث آلودگی او به ایدزشده است. بنابراین یکی از راه‌های شایع  آلود‌گی به این بیماری که نزد مردم و خانواده‌های ایرانی منفور نیز هست به بیننده معرفی می‌شود. این راه سرایت اولین چیزی است که به ذهن همه می‌رسد اما راه‌های دیگری نیز برای ابتلا وجود دارد. یکی از این راه‌ها زمانی معرفی می‌شود که محمد از بیمارستان مرخص می‌شود. در بخش دوم فیلم محمد در انزوایی خود خواسته به زندگی دردمند خویش ادامه می‌دهد. او از همه حتی سرهنگ نیز دوری می‌کند. بیماری او هر روز شدت بیشتری می‌گیرد و علائم آن بیشتر ظاهر می‌شود و در این شرایط کار کارگردان نیز سخت‌تر می‌شود. او باید به تمام ریزه کاری‌ها دقت کند چون همان‌گونه که گفته شد، فیلمی ‌چون روزهای به هم ریخته می‌تواند تاثیر زیادی بر مخاطبان داشته باشد و آموزش‌های خوبی را به آنها بدهد. اما واقعیت این است که ساختار بخش دوم فیلم بسیار به هم ریخته و شتاب زده بود و نشان می‌داد تیم سازنده اصلا متوجه نبوده‌اند که درباره چه بیماری مهلکی فیلم می‌سازند و نباید حداقل از چگونگی نمایش  راه‌های آلودگی به این بیماری بسادگی عبور کنند.

محمد در خانه به مرور خاطرات خود مشغول است.او فیلم جشن تولد خود را می‌بیند و این فیلم باعث می‌شود به گذشته برود و در ذهنش روزی را که برای دستگیری یک معتاد تزریقی رفته بود بازآفرینی کند. سرنگ مرد معتاد به دست او فرو می‌رود و او را زخمی‌ می‌کند. محمد اکنون می‌تواند خود را از اتهامی‌که به او زده اند تبرئه کند،پس باید مرد معتاد را پیدا کند و او را به خانواده‌اش نشان دهد.

نویسنده در اینجا هم تم و ایده خوبی را نوشته است.یک پلیس آلوده در سطح شهر به راه می‌افتد تا با نشانی‌هایی که دارد، مرد معتاد را پیدا کند. اما در ساختار و کارگردانی، این ایده خوب هدر رفته بود.محمد با دریافت این واقعیت به محل کارش می‌رود تا از دوستانش کمک بگیرد، اما آنها او را طرد می‌کنند. این طرد کردن یکی از ضربه‌های بزرگی بود که می‌توانست برای محمد گران تمام شود، اما بی‌توجهی و بهتر بگوییم بی سلیقگی در اجرای این سکانس آن را به صحنه‌ای خنثی تبدیل کرد. محمد تنها به راه خود ادامه می‌دهد و خیلی ساده به محل کار و زندگی مرد معتاد و آلوده به ایدز می‌رسد. این مرد در کارگاهی دور افتاده کار می‌کند که در آن مواد مخدر جدید بسته‌بندی و توزیع می‌شود. گردانندگان این کارگاه خیلی زود متوجه می‌شوند که محمد پلیس مبتلا به ایدز است؛ بنابراین تصمیم می‌گیرند او و مرد معتاد را بکشند. آنها محمد را زخمی‌می‌کنند در حالی‌که می‌دانند خون و زخم او یکی از راه‌های آلوده شدن است اما بی محابا به او و مرد معتاد نزدیک می‌شوند و به آنها دست می‌زنند. این بی‌توجهی زمانی اوج می‌گیرد که نیروهای پلیس نیز که معلوم نیست از چه راهی کارگاه را پیدا کرده‌اند سر می‌رسند و محمد را از ته حوضچه آب، زنده، زخمی ‌و درحالی‌که خون تمام بدنش را فرا گرفته است بیرون می‌آورند اما بازهم بدون حتی استفاده از دستکش به او دست می‌زنند و او را داخل آمبولانس می‌گذارند و...

 شتاب زدگی در ساخت فیلم، عدم اطلاعات کافی از موضوعی که کارگردان و تهیه کننده، آن را برای ساخت یک فیلم انتخاب کرده‌اند و عبور از ظرایفی که در فیلم‌هایی چون روزهای به هم ریخته لازم است، این فیلم را که می‌توانست یک فیلم پلیسی و آموزشی خوب و هیجان انگیز باشد به اثری ضد آموزشی و در یک کلام بدآموز تبدیل کرد.      
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها