نام تو را پرنده به گوش بهار خواند
صدها درخت پیر جوان شد جوانه زد
چتر اقاقیا به سر کوچهها نشست
گیسوی باغ را نفس باد شانه زد
گیسوی شهر عطر تو را پخش میکند
بیشک عبور کردهای از این کنارها
دلدادگان رفته کفن پاره میکنند
صوت سلام میشنوم از مزارها
این انتظار پشت زمین را شکسته است
آقا تو شانههای زمان را تکان بده
تنها به دست تو کمرش راست میشود
لطفی کن و دوباره خودت را نشان بده
این انتظار را به بهاری تمام کن
یا ذرهای به ما بده از آن صبوریت
بیتو نفس کشیدن و مردن بدون تو
تقدیرمان مباد که سخت است دوریت!
نغمه مستشارنظامی
دستور زبان نمیدانم
چونان لکه بزرگی از برف
یخ زدهام پشت پنجره
این را درختان میدانند
سنجابها میدانند
موجوداتی که نامشان را نمیدانم
میدانند!
پسر بچه بازیگوشی
که کفشهایش را
لای برفها جا گذاشته
حالا
پاهایش یخ زدهاند
این را مادرم میداند
انسان عجیبی
که دستور زبانش را لای واقعیات
گم کرده است!
این را پدرم میداند
***
حالا قندیل بزرگی هستم
که قطره قطره آب میشوم
لای خاطرات
کاش حداقل
تو این را میدانستی
عشق من!
جواد سلطانی
از...
از میدان انقلاب
تا بلوار کشاورز...
از میدان تجریش
تا کوچه پس کوچههای زرگنده...
مردم تو را با چشمهایت میخوانند
مرا به نام
تو را به نام میخوانند
مرا به دشنام
همه چیز به همین سادگی اتفاق میافتد
خیابان شریعتی
در انبوه ویترین مغازهها گم شده است
در خیابان دولت
من با شاخه گلی
به سمت دیباجی قدم میزنم
زندگی!
چقدر زیبا!
چقدر دور!...
علیرضا سلطانی
1
جوانی من
مثل یک پیراهن سبز گلدار
بر بند آفتاب
تاب میخورد
شتاب کن به تماشا
پاییز میخواهد
گلها را
نخنما کند
2
میشود آن دو پنجره را وا کنی یا نه؟
3
و بیایی
با دو پیاله اردیبهشت؟
چشمان من سفره انداختهاند
زودتر بیا
پیش از آن که نگاهم بیات شود
ساغر شفیعی
پیامبر بیکتاب
با یاد چشمهای تو خوب است خواب من
از ابرها کناره بگیر آفتاب من
رو بر کدام قبله به چشم تو میرسم؟
چیزی بگو پیامبر بیکتاب من
چشم تو را کجای جهان جستجو کنم؟
پایان بده به تاب و تب بیحساب من
دور از شمایل تو چنانم که روز و شب
خندیدهاند خلق به حال خراب من
از تشنگی هلاک شدم، ساقیا بیا
چیزی نمانده از قدح پرشراب من
ناصر حامدی
1
...مجسمهای شنی،
در آستانه دریا
موهایم را باد میبرد
دستهایم را باران
2
از من چه مانده است،
بگردم،
نبودنت را پیدا کنم،
بگردم، پیدا کنم،
زندگیام رو به راه است،
رو به راهی که رفتهای،
رو به راهی که ماندهام،
از من چه مانده است
بگردم،
نبودنت را پیدا کنم
هاجر فرهادی
برف
کز کرده است دهکده لای لحاف برف
دستان آسمان شده گم در کلاف برف
هی دانهدانه میتند او تا به تن کند
بانوی سرو، پیرهن ریزباف برف
یلدا کنار پنجره بیدار مانده و
زل میزند به جذبه رقص و طواف برف
اندام رودخانه کرخت است و یخزده
خورشید هم نشسته در این اعتکاف برف
شاید بهار، گم شده باشد میان راه
وقتی که نیست رد تو بر قلب صاف برف
تنها و خسته بی که بداند مجاز نیست
بذری سرک کشیده کمی از شکاف برف
انگار تشنه لب خورشید بوده است
خندان، کفن شده است میان غلاف برف
آسیه برهانی - اصفهان
آوازهای تازه
نفسهایم
بوی لاشه پرندگانی را میدهد که بیهوا دق میکنند
تفنگت را بردار
چشمانت را ببند
و سینهام را هدف بگیر
پیش از آن که آوازهای تازه سر از تخم دربیاورند
بیخبر از همه جا!
سمیه جوادزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم