حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
اعصابم از دستت خرد شده است. نمیفهمم کارهایت را، حرفهایت را و زندگیات را. یک جایی مشکلی هست. تو با منطقی که من آموختهام منطبق نیستی. یک معادلهای که تعداد مجهولهایش 100 برابر معلومهایش است. آخر نه کراواتی، نه ریش چپهتراشی، نه عینک ریبنی، نه ادایی، نه ادعایی آن وقت دانشجوی مهندسی دانشگاه آذرآبادگان؟ عزیز من دانشجوی مهندسی که حساب و کتاب و هندسه و ریاضی خوانده، باید بیشتر متوجه باشد که باید بنشیند درسش را بخواند و از امکانات دولت شاهنشاهی برای دانشجویان استفاده کند. باید به فکر آینده درخشانش در این رشته تحصیلی باشد نه این که ساواک مجبور شود دم به ساعت برایش بپا بگذارد و شنبه به یکشنبه گزارش بنویسد و یکشنبه نظریه بدهد که این جوان لاغر یکلاقبا و داداشهایش را که کلهشان بوی قرمهسبزی میدهد، یک لحظه بیخیال نشوید. برادر من! شما مهندسی یا چریک که یک روز ردت را از جلسات مخفی تفسیر میگیرند، یک روز مشهد پیش آیتالله سیدعلی خامنهای، یک روز میریزند توی خانهات نوارهای ضدامنیتی پیدا میکنند، یک روز ساواک رضائیه ماموریت ویژه پیدا میکند تو را تحت نظر بگیرد.
تازه درست که تمام میشود، میروی سربازی. برو سربازیات را تمام کن مدرکت را که گرفتهای مهندس هم که آن روزها کم است و ارج و قربی دارد مهندسی. برو پی کارت. امضا بفروش و بشو مهندس مشاور این شرکت و آن شرکت. یک مشاوره بده پولش را بگیر. از سربازی در میروی که چه؟ که بروی زندگی مخفی شروع کنی؟ چه کارهایی میکردهاید شما جوانهای دهه 50! از بچههای دهه 70 یاد بگیرید که غش میکنند برای یک دریبل نیکبخت واحدی، آخر من نمیفهمم تو با چه منطقی توی آن وضعیت ناهنجار و بگیر و ببند رفتهای لب مرز تا اسلحه گیر بیاوری برای جنگ مسلحانه و توی وضعیتی که آدم و عالم دنبالت بودهاند تا بگیرندت، با چه جراتی شیشه شیشه کوکتل مولوتف میساختهای تا دخل مشروبفروشیهای تبریز را بیاوری؟
خب انقلاب که پیروز شد چه دلیلی داشت به بقیه بگویی لازم نیست بگویید برادرهایت شهید و شکنجهدیده ساواکاند و خودت و خانوادهات تحت تعقیب بودهاید؟ آخر برادر من! تو و خانوادهات برای این انقلاب زحمت کشیدهاید، زجر کشیدهاید، حالا که به هدف رسیدهایم باید سهم خود را از این پیروزی میگرفتید. شاید سهمخواهیهای دهه 70 و دهه 80 را پیشبینی نمیکردی. برو یک جایی پست بگیر. بنشین پشت میزت. امضا کن. دستور بده و حقوق بگیر. آفرین! شهردار شدهای؟ شهردار ارومیه! خیلی خوب است. نقطه پرتاب خوبی است. همین جا را که سفت بچسبی وزارت روی شاخت است. وزیر شدن کم چیزی نیست، شما هم ماشاءالله لیاقتش را داشتید. اصلا شهرداری نقطه پرتاب است. تو که مهندس هم هستی دیگر نور علی نور است. مبارک است. شنیدهام شهرداری ارومیه بنز شیکی دارد. برو بنشین پشتش به رانندهات بگو بچرخد توی شهر. چراغ قرمزها را برایت سبز کنند. جولان بده پشت بنزت؟ بنز که نباید خاک بخورد عموجان. شنیدهام فقط یک بار استارت خورده است در دوران مدیریت تو آن هم وقتی گل زدیاش و کردی ماشین عروس یک زوج که از یتیمخانه آمده بودند. حقوق 11 هزار و 200 تومانی شهرداری دیگر ارزش این همه جان کندن داشت؟
دارم ناامید میشوم. شهرداری که برود آشغال جمع کند و بیل دستش بگیرد و کت و شلوار تنش نکند که نمیشود شهردار. ای بابا این چه حرفی است آقای شهردار که: من افتخار میکنم بیل دستم بگیرم.
آخرش هم که از شهرداری رفتی. جهاد سازندگی را انتخاب کردی؟ باشد ولی چه فایده که صبح تا شب توی روستاها از این ور به آن ور شوی؟
آخرش هم سپاه را انتخاب کردی؟ آخر آدمی مثل تو که دلش نمیآید بزند توی سر یک بچه چرا باید برود بشود نظامی؟ کشور درگیر جنگ بود؟ ببخشیدها ولی به شما چه ارتباطی داشت؟ شما مهندس مکانیکی از دانشگاه آذرآبادگان. برو مهندسیات را بکن. برو امضای طلایی بگیر. برو زندگیات را بکن. دنیا را بگرد. خمس و مالیاتت را هم بده دیگر پولت حلال است. توی کوچههای این شهر استخوان شتر نمیافتد زمین که کسی بزند توی کلهات. تو برادر من اصلا کارهایت عجیب و غریب است با برادرت و رفیقت 2 تا خمپارهانداز دستتان میگیرید و میروید آبادان؟ آخر این جوری هم مگر میجنگند؟ آبادان محاصره بود که بود تو که بچه آذربایجانی اخوی دنبال شر میگشتی؟ تازه مگر با یک خمپارهانداز میشد حصر آبادان را شکست؟
خوب است دارم خوشحال میشوم. شنیدهام بعد از مدتی کوتاه تیپ مستقل زدهای. خوب است دارم امیدوار میشوم. تیپ 31 عاشورا. میدانم که توی یکی دوتا عملیات رشادت نشان دادهای از خودت. حالا وقت آن است که از این موقعیت استفاده کنی. زمان رشد عمودی است. فرمانده باید یک نعره که میزند یک لشکر آدم بلرزند. آقا مهدی جان کمکم باید یاد بگیری که فرمانده نظامی دیگر نباید دلش برای این و آن بسوزد. ماشین را پر کند از خواربار برود توی دهکورههای اطراف بنشیند با پیرزن پیرمردهای کور و کر اختلاط کند. تو باید اسمت که بیاید همه حساب کار دستشان بیاید. در جنگ هم منطق این است: بکش تا کشته نشوی. دیگر من سر درنمیآورم که چرا به واحدهایت دستور میدهی کانال را دور بزنند تا از روی جنازه سربازان دشمن رد نشوند و بگویی: اینهایی که اینجا افتادهاند هر کدام عزیز یک خانوادهاند! هستند که باشند! دشمن دشمن است! نظامی که چون و چرا نمیکند. تو نظامی بشو نیستی اخوی.
میگویم نظامی بشو نیستی نگو نه! نمیگذاری آن پاسداری را که کوملهها شکنجه کرده بودند و فریاد انتقام سر داده بود، به خط بفرستند چراکه برای انتقام گرفتن به جنگ میرفت. برای یک بسته خرمایی که دور انداختهاند جوش میآوری که: اینها را مردم از روزی بچههایشان میزنند میفرستند جبهه شما آنها را اسراف میکنید؟ آخر فرماندهای که بشقاب و قاشق کثیف سربازش را نیمهشب بشورد و مرتب بگذارد توی سنگرش میشود بهش گفت فرمانده؟! فرماندهای که بنشیند و نقاشیهای بچههای مدرسهای برای رزمندگان را با چسب و قیچی روی مقوا بچسباند و با سوز بگوید: این نقاشیها با ما حرف میزنند واقعا نمونه است! عجیب نیست برای معرفی یک سرباز خاطی به دادگاه نظامی زیر برگهاش اضافه کنی: در ضمن من که فرماندهاش هستم هم یک سیلی بهش زدهام، اگر خلاف قانون بوده است با من هم برخورد شود! واقعا فرماندهای که توی بحبوحه جنگ فرمان 22 مادهای برای نیروهای تحت امرش بنویسد در کجای دنیا دیدهاند؟ فرمانده باید به فکر خودش باشد، چراکه وجود ذیقیمت او جزو ثروتهای ملی است. اگر خدای نکرده به دلیلی ناخوش شد چند روزی تمدد اعصاب و کمیسیون پزشکی و ویلای شمال و سواحل قبرس مفید است نه این که روپوش دکترهای بیمارستان را تنت کنی و با سینه گلوله خورده و کمر ترکش خورده از بیمارستان فرار کنی تا در مرحله دوم عملیات رمضان نیروهایت تنها نمانند و در حین رزم دائم کمرت خم شود از دردی که در سلولهایت میپیچد.
آقای مهدی باکری! من نمیفهمم، واقعا نمیفهمم شما در زندگی دنبال چه بودید؟ چرا این همه رنج، این همه محروم کردن خود از نعمتهای دنیا؟ من یک سوال از شما دارم آیا شما که این همه برای این مملکت زحمت کشیدی، شمایی که با یک حرکت ارتفاعات رقابیه را آزاد کردی، جزایر مجنون را تصرف کردی و تیپ 31 عاشورا را تا لشکر 31 ارتقا دادی و در رمضان و مسلم و خیبر و بدر آن همه شجاعت به خرج دادی به اندازه نجات دادن پیکر بیجان برادر ارزش نداشتی؟ چرا حاضر نشدی نیروهایت که فقط امکان انتقال یک جنازه را به عقب داشتند جنازه حمید را عقب بیاورند؟ چرا حاضر نشدی اشکت را ببینند؟ بیوفایی نبود؟ من نمیدانم اگر آدمی مثل من در موقعیت تو بود باز هم حاضر بود کاری را بکند که تو کردی؟ تویی که وقتی دیدی دشمن دارد به مجروحان ما تیر خلاص میزند، غیرتت اجازه ترک صحنه را نداد و هر چه به تو دستور فرماندهی دادند که برگرد و هر چه دوست همرزمت احمد کاظمی التماست کرد، برنگشتی تا آن گلوله بدذات آمد و سرت را شکافت و رفتی تا آن سوی زندگی و حتی قایق حامل جنازهات را زدند و سوختند.
آقای مهدی باکری! اگر یقین نداشتم آدمی با گوشت و پوست آدمیزاد معمولی به نام مهدی باکری روز
12 فروردین 1333 در میاندوآب به دنیا آمده و به شماره شناسنامه 16 برایش سجل گرفتهاند و آن سجل روز
25 اسفند 1363 از نظر ثبت احوال باطل شده است، فکر میکردم همه این حرفها افسانه است و در روزگار ما آدمیزادی مثل شما دیگر یافتشدنی نیست. خط آخر وصیتنامهتان را که میبینم، آرزو میکنم برای من و امثال من شفاعت کنید تا دعایی که خودتان کردید و مستجاب شد برای همه ما مستجاب شود که خدایا! مرا پاکیزه بپذیر!
آرش شفاعی
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....