ردپا

کد خبر: ۱۵۷۵۷۷

 سرعت گرفتن ضربه‌ها را درون سینه‌ات احساس می‌کنی. در امتداد نگاهت، مردت را می‌بینی که شانه به شانه زنی که تو او را نمی‌شناسی قدم می‌زند. ردپاهایشان را روی برف دنبال می‌کنی. به طرف رستوران مورد علاقه‌ات می‌روند. لبخندی که روی لب‌های مردت نشسته، تو را به یاد گذشته‌ها می‌اندازد. به یاد نمی‌آوری چند وقت است که این لبخند را ندیده‌ای؟! چشم‌هایت را می‌بندی و خیسی گرمی را روی گونه‌هایت احساس می‌کنی.

با گام‌هایی پرشتاب خودت را به داخل رستوران می‌رسانی. مردمک چشم‌هایت، هراسان، میزها را دور می‌زند. نفست درون سینه حبس شده است. تنها، زمانی که بالای سرشان ایستاده‌ای، می‌توانی آن را همراه با فریادی از دهانت خارج کنی. دست‌هایت را روی میز می‌کوبی و تمامی لبخند مردت تبدیل به گره‌ای میان ابروانش می‌شود. خسته و تنها در سرسرای دادگاه از این اتاق به آن اتاق می‌روی. گوشه و کنار دفترهای بزرگی را که نشانت می‌دهند امضا می‌کنی. صدای گریه دخترت را می‌شنوی که کشان کشان از در خارجش می‌کنند. حسرت وداع آخر بر دلت می‌ماند.

تلفن‌هایت بی‌جواب می‌ماند. جمعه‌ها چشمت به در خشک می‌شود. در نگاه دخترت، موج سرخ نمداری جریان دارد که گاه و بی‌گاه به روی صورتش شره می‌کند. مدت‌هاست که صدای خنده‌های کوکانه‌اش را نشنیدی.
چشم‌هایت را باز می‌کنی. شیشه ماشین را پایین می‌کشی. اجازه می‌دهی سرمای بیرون به داخل ماشین هجوم بیاورد. با دستمال، خیسی روی گونه‌هایت را پاک می‌کنی. نفس عمیقی می‌کشی. دستت را روی سوییچ می‌چرخانی و ماشین را روشن می‌کنی. دخترت، با خنده‌های کودکانه‌اش به انتظارت نشسته است.

میترا هنرمند

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها