صبح تاریک و روشن شنبه، فاطمه بیشتر از هر روز عجله داشت. لنگه گوشوارهاش افتاده بود روی بتهجقههای فرش لاکی و صورتی محو. خواهرش کبری گفت: صبرکن لنگه گوشوارت رو بندازم.
جواب داده بود: این نشونی من، گوشواره لنگهبهلنگه ... . خندید و سایه چالگونهاش عمیقتر، در برابر صورت سبزه و براقش رنگباخت. دواندوان، با شتاب و با عجله ۲۰دقیقه راه را تا سر جاده میناب رفت. سرویس مدرسه همان روز چند دقیقه زودتر جلوی پای فاطمه ترمز کرد. ساعت دل به جلورفتن نمیداد. صدای زنگ گوشی کبری خلید توی هوای دمکرده خانه: آبجی دعاکن، بیت رو زدن ... . خبر جنگ مثل باد، زود وزید در کوچه پسکوچههای میناب.
قامت طلایی نور خورشید افتاده بود روی پنجره. شیشهها لرزیدند. صدای مهیب انفجار تنوره کشید وسط خانه. کبری دوید در خیابان، دور و برش را پایید. زن و مرد چشم به آسمان دوختند. کبری اندازه یک درنگ تا پوشیدن چادر بندری و دویدن تا سر خیابان زمان لازم داشت که بفهمد مدرسه شجره میناب موشک خورده است. شهر یک لحظه نفسنکشید. انفجار بعد، انفجار بعدتر ... . پسر همسایه که با دوچرخه لنگ میزد در خیابان گفت: مدرسه شجره پودر شد.
شهر یک خیابان شد، یک بلوار رسالت، یک مدرسه. کبری تا به خودش بجنبد دم اورژانس ایستاده بود. دنبال خواهرِ شاید مجروح میگشت. پی راننده آمبولانس پرسه میزد. سمت راننده هجوم برد. راننده تنش را عقب کشید و زیر لب گفت: تا الان ۵۰ تا جنازه خودم بردم سردخونه ... .
صدایی میان همهمه پیچید. پسربچهای چند بخیه و لکهخون را روی لبهایش به جان خریده بود. وسط جمعیت میدوید و گریه میکرد. میگفت: من رسولم من رسولم ... .
آدمهای آشنا، حتی سری به نشانه سلام برای هم تکان نمیدادند. مردی میان هیاهو فریاد زد: الان بیمارستان رو میزنن!
جمعیت از در و دیوار بیمارستان بالا رفت و فاصلهگرفت. کبری ماند و راننده آمبولانس. باز چشم در چشم شدند و به دستهای پر از لکه غبار و گردوخاک خیره ماند. آفتاب از میانه آسمان به سمت دریا سر خم کرد. صدای آژیر آمبولانس بعدی پیچید در محوطه. نگهبان در حیاط فریاد زد: برید تو اتاق نگهبانی. پخش عکسها داشت شروع میشد.
کبری دوید به پرده سفید و بزرگ در اتاق سیاه و تاریک زل زد.عکس پیکرها یکییکی جلو میرفت. یک، دو، سه، کبری به کد۳۷ خیره شد. چهره واضحی نبود، اما یک لنگه گوشواره کوچک و ریزراشناخت.از آن روز به بعد کبری شد خواهر کد۳۷.