با آن همه دبدبه و کبکبهشان، با آن تانکهای مرکاوا، با آنهمه نیرو و ادوات، در آن شهر تخلیهشده حتی جرات نکردند وارد شوند و بر سرش بریزند.
آنها اصلا در مخیلهشان هم نمیگنجید یحیی آنجا باشد؛ زیر زمین دنبالش بودند و روی زمین پرواز میکرد. آنها از سربازان سنوار هم میترسیدند چه برسد به خودش ... .
ــ خودمانیم یحیی! چه خطونشانی کشیدی! چه چوبی نشان دادی ... . راستش دلم برای آن لحظه غنج میرود؛ نشسته بودی در اوج اقتدار، در اوج مناعت، تو گویی بر تخت پادشاهی تکیه زدهای در قصر بزرگت، چه پایان باشکوهی ترسیم کردی، مثل نقشههایت مثل راهبردهایت؛ کارت حرف نداشت ... .
شهدا شبیه هم هستند، همانطور که راهشان و هدفشان یکی است، انگار در لحظه شهادت هم شبیه هم میشوند ... .
تهران ۹ اسفند خیابان کشوردوست؛ آقا نشسته بودند زبان روزه به خواندن قرآن. کسی چه میداند شاید دستی زیر مصحف شریف و دستی روی کلمات داشتند؛ شاید آیه بشارت را میخواندند و با هر کلمه جانشان سیراب میشد ... .
نمیدانیم، اما دستهایشان. داستان دستهایشان؛ آنیکی که گره کرده بود عجیب خطونشان کشید برای موشکها.
کذابان گفته بودند ۴۰ طبقه زیر زمینید! اما نه، مثل همیشه در بیت بودید. آقا! نقشههایشان را چه خوب برملا کردید؛ چه خوب بر دهانشان کوبیدید ... .
قبلترها که داستان شهادت سنوار را مرور میکردم میگفتم این دیگر آخر یک شهادت باشکوه در عصر حاضر است، اما لحظه شهادت شما، نحوه شهادت شما، روح مرا به پرواز درمیآورد. اینهمه عادی بودن، اینحجم از سادگی را چگونه باور کنیم؟ حسینوار زندگیکردن و حسینوار شهیدشدن را چگونه در قلب این تهران با آن شب و روزهای پرحاشیه تاب بیاوریم؟ حقیقت کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا را ما نهتنها به چشم که با دل و جانمان دریافت کردیم ... .
میخواستند تحریفت کنند، میخواستند حرفهای لجنزار ذهنشان را به تو نسبت دهند و بگویند رهبر ما تکیه زده بود بر تخت طلای پادشاهیاش با تاجی که گرانترین الماس خاورمیانه بر آن نقش بسته بود، خدم و حشمش به دورش چنین و چنان ... لعنت بر آنان.
نتوانستند، هیچ نتوانستند ... نهتنها زور ۳۰ موشک که بر سرتان ریختند به شما نرسید که زور تمام تجهیزات نظامیشان با نام «آبراهام لینکلن» و آن «جرالد فورد» و ... و تمام شبکههای رسانهایشان هم نتوانست شما را تحریف کند. عجیب بر دهانشان کوبیدید ... .
دستهایت! داستان دستهایت؛ با آن مشت گرهکرده مشتشان را باز کرد و همه دنیا دیدند حرفهایشان دروغ است. همه جهان دیدند که شما با دستانت، دستان خدا را گرفته بودی.
داستان مشت گرهکردهات قلبمان را آتش زد. مثل دستان سنوار، مثل دستان حاجحسین خرازی، مثل دستان در بند امامکاظم(ع)، مثل دستان در غل و زنجیر امامسجاد(ع)، مثل دستان خونین امامحسین(ع)، مثل دستان بریده ابوالفضل(ع)، مثل دستان بسته امیرالمومنین(ع) ... .
و حالا من که در غم تو، دستهایی به سوی آسمان دارم ... .