کهورینژاد همواره در آثارش گرایش به بیان تصویری و فاصلهگرفتن از دیالوگمحوری داشته و در همکاری تازه با محمد چرمشیر نیز همین مسیر را ادامه داده و نمایش را بر پایه تصویر، ماسک، موسیقی زنده و آیینهای بومی بنا کرده است. این کارگردان معتقد است زبان واژهها گاهی از انتقال تجربههای عمیق انسانی ناتوان میشود و تصویر میتواند راهی مستقیمتر برای ارتباط با ناخودآگاه مخاطب باشد. از همینرو در «چهل گیس» جهان متافیزیکی شخصیتها، آیینهایی چون زار، روایت دیو و عروس در هم میآمیزند تا قصهای کهن در بستری امروزی دوباره جان بگیرد. او در این نمایش، دیو را نمادی از تحول درونی انسان میبیند؛ تحولی که میتواند شر را به خیر بدل کند. در گفتوگویی که پیشرو دارید، کهورینژاد از بازگشتش به صحنه تئاتر شهر و تالار چهارسو بعد از جنگی که اتفاق افتاد و شیوه اجرایی مبتنی بر تصویر و نسبت این افسانه با مسائل معاصر، از جمله نگاه به زن و قدرتهای مردانه، سخن میگوید.
افسانه «چهل گیس» در فرهنگ جنوب ایران چگونه روایت میشود و شما چطور آن را با کهن الگوهایی مانند دیو و عروس پیوند زدید؟
افسانه چهلگیس یکی از داستانهای کهن ایرانی است که اگر به قصههای شاهنامه برگردیم زندگی دیوها در آن دیده میشود و میتوانیم با ترفندی این کهنالگوها را بهدست آوریم. ما این کهنالگوها را در جهان متافیزیکی شخصیتهای جمعه و صفورا با واقعهای که در بستر نمایش رخ میدهد، پیوند زدیم.
ما مدتها بود که شما را روی پرده سینما و عرصه هنرهای دیگر نمیدیدیم؛ چه شد که تصمیم گرفتید با این داستان با مخاطبان خود ارتباط برقرار کنید؟
بهطور معمول آدمی نیستم که بخواهم غوغا بهپا کرده یا حاشیهسازی کنم و همیشه یک زیست هنری آرام داشتم؛ نمایش و تصویر کار میکردم، ولی زندگی پرهیاهو و جنجالیای نداشتم اما پیرو صحبتهایی که با محمد چرمشیر داشتم، تصمیم گرفتیم با یکدیگر کار کنیم.
چرا در این نمایش، خلاف بسیاری از کارهای قبلی محمد چرمشیر که دیالوگمحور هستند، تمرکز اصلی روی خلق تصاویر بصری، ماسکها و موسیقی زنده قرار گرفته است؟
این جزو تمهیدات من برای اجرای نمایش است. زمانی که آقای چرمشیر برایم مینویسد؛ بیشتر تصویری مینویسد تا اینکه بخواهد به دیالوگ اکتفا کند. کارهای من چندان دیالوگمحور نیست و بیشتر تصویری کار میکنم؛ بهدلیل اینکه احساس میکنم با وجود آنکه در فلسفه چرخش زبانی اتفاق میافتد اما زبان و دیالوگ در نوع معمول خود الکن هستند برای اینکه بخواهیم تصویری را به تعریف برسانیم. همیشه خاطرات ما نیز بهشکل تصویر در ذهنمان شکل میگیرد و زمانی که صحبت میکنیم، در حال انتقال تصاویر به کمک واژهها به مخاطبان هستیم. اینکه مخاطب با توجه به اطلاعات و محفوظات خود تا چه اندازه میتواند خاطرات تصویری را از راه واژهها منتقل کند، جای سؤال دارد. درواقع این نمایش بیش از دیالوگمحوری با زبان تصویر با مخاطبان ارتباط برقرار میکند. ما تصویر را به مخاطبان منتقل و عنصر واژه و زبان را حذف میکنیم. این زبان تصویری ممکن است در کهنالگویهای مخاطبان ما وجود داشته باشد و شاید گرد فراموشی روی آن نشسته باشد و این نمایش کمک میکند تا آن را بهیاد بیاورند.
نقشمراسم زاردراین نمایش چیست وآیا فقط یک عنصر بومی است یااستعارهای برایرهایی ازشردرونی بهشمار میرود؟
در همه فرهنگهای جهان، ساختارهایی برای مواجهه با شر، وهم یا نیروهای متافیزیکی وجود دارد؛ از فرهنگ ایرانی و آفریقایی گرفته تا اسکاندیناوی و استرالیا. وقتی میخواهیم از جهانی وهمآلود صحبت کنیم، به عناصر و آیینهای بومی مانند مراسم زار که به آنها آشنا هستیم، پناه میبریم. در این نمایش، مراسم زار را بهعنوان عنصری برای رقمزدن تحول و رهایی بهکار بردیم و هیبتی از آن ساختیم که امروز هم قابل فهم و تاثیرگذار باشد.
در گفتوگوهایتان اشاره کردید در این نمایش دیو بهشکلی نمادین به انسان تبدیل شده است. این تغییر چگونه در اجرا نشان داده میشود؟
من اعتقاد ندارم که شر بهصورت یک عنصر مستقل وجود داشته باشد. همه ما انسانها کنشهایی از خیر و شر داریم. اگر با دقت نگاه کنیم، شر در درون، قابلیت خودزایی و تحول دارد و میتواند دچار تحول و تبدیل به خیر تبدیل شود. باورهای ما نسبت به جهان پیرامون تغییر و رشد میکند و آنچه قبلا تاریکی یا دیو میپنداشتیم، با تحول فکری و درونی ما دگرگون میشود. در این نمایش، دیو بهعنوان موجودی که «دیوانه» خوانده میشود، متحول میشود؛ صفتهای منفی را کنار میگذارد و به صفتهای مثبت تبدیل میکند و با چهلگیس ازدواج میکند. این بهطور دقیق، نشاندهنده همان تغییر درونی و باور است که ما را از آنچه شر مینامیم، رها میکند.
حضور شما بهعنوان بازیگر و کارگردان، چهتاثیری روی حسوحال گروه و هدایت آن داشته است؟
بهعنوان بازیگر، سعی کردم شخصیت خودم یعنی «جمعه» را روی صحنه محقق کنم و روایتها و تجسم رویدادها را جدا از بحث کارگردانی که خودم انجام میدهم، در نظر گرفتم. بحث تصویری، طراحی و ساخت عناصر را هم پیش بردم اما در نهایت نوعی طراحی و تجسم رویداد داریم و من بهعنوان بازیگر، در نقش یکی از عناصر نمایش کار میکنم. بحث کارگردانی جدا از بازیگری است و سعی کردم بتوانم هردوی اینها را بهخوبی انجام دهم.
آیا بازیگری، کارگردانی و طراحی صحنه بطور همزمان، برایتان سخت نبود؟
اگر بتوانیم اینها را از هم جدا کنیم، سخت نیست. البته وقتی چندکار را همزمان بخواهید انجام دهید، زمان زیادی از شما میگیرد و باید برایش وقت بگذارید؛ چون در مقابل چشمان زیبای تماشاگرمان نمیتوانیم کمکاری کنیم. من در هر بخش از کار، سعی کردم بهترین شکل باشم.
نمایش شما چگونه از عناصر آیینی جنوب مانند زار، باورهای عامیانه و افسانهها برای نقد یا بازتاب مسائل معاصر مثل حقوق زنان، ترس جمعی و قدرت استفاده میکند؟
زنان، ترس و قدرت جمعی، همه جزو کنشهایی است که وجود دارد و با آن سروکار داریم و بعضی اوقات اینها با هم همساز میشوند. در زندگی انسان، انواع مختلفی ازحسادت، قدرت، خیانت و خیلیچیزها وجود دارد.وقتی قرار است رویدادی را برای انسان در رابطه با کنشهای مختلف تاریخی و اجتماعی امروز ودیروز روایت کنیم،تماشاگر در ناخودآگاه جمعی خودش تمام اینها را ترکیب میکند و طبیعی است که برداشتی مختصبهخود ازآن اتفاق دارد. درواقع تماشاگر میتواند این موضوع را به هرچیزی که بخواهد ربط بدهد اما ما قصه خودمان را روایت میکنیم. خود چهلگیس و اینکه گیسش به ماه و زمین و آسمان متصل است، باعث میشود که نوعی آواتار محسوب شود و انگار تمام جهان و مام زمین و موجب تحول در قدرتهای مردانه جهان است؛ بههرحال، تغییر باید اتفاق بیفتد و ساختاری بهنفع بشریت شکل بگیرد.
درباره طراحی صحنه، ماسک و چیدمان صحنه توضیح دهید؟
هرکدام از عناصر چیدمان صحنه و ماسکها یک شخصیت هستند و کمک میکنند جهان نمایش شکل بگیرد. بهدلیل اینکه با تصویر سروکار داریم؛ هر تصویر یک دیالوگ است و تصویر در کنش معاصر ما موجب میشود که تماشاگر به ریشههای دیرینه خود مراجعه کند. تصویری که تماشاگر میبیند، بهسمت دیرینهسازی و گفتار تصویری حرکت میکند.
بعد از سالها کار، اجرای نوشته آقای چرمشیر برای شما چطور بود؟
هرکسی، چه نویسنده و چه کارگردان، دچار تغییر میشود. نویسنده و کارگردان نوشتههای مختلفی را میخوانند، با جهانهای مختلف آشنا میشوند، فیلم میبینند و بهطورکلی جهان درحال تغییر است؛ رودخانهای است که مدام شاخهشاخه میشود و تغییر میکند. من هم تغییر میکنم و طراوت فکری خودم را دارم. با توجه به این موضوع، وقتی به همگرایی میرسیم، طبیعی است که همگرایی برای خلق اثر سخت باشد اما حاصل همین همگرایی است که در چارچوب اجرا قرار میگیرد. حاصل این همگرایی همین نمایشی میشود که در سالن چارسو در حال اجراست. ما وقتی این همگرایی را با یکدیگر انجام میدهیم، خلاقیت فردی مطرح نیست بلکه تمام فرآیندها گروهی است. ما تئاتر کار میکنیم و تئاتر نیز یک کار گروهی است. وقتی که گروهی کار کنیم، جهانی از مسائل مختلف و برآمده از نگاه افراد کارکشته، زبده و خلاق شکل میگیرد تا بتواند با تماشاگر ارتباط برقرار کند.
قصه مادرانه «چهلگیس» را ببینید
ببینید، من چندان اعتقاد ندارم به اینکه پیامی بدهم، چون به مخاطب بسیار احترام میگذارم و فقط حس میکنم اگر همیار باشند میتوانند احساس کنند ما نیز برای این قشر زحمت میکشیم و انتظاراتشان برای ما محترم است. خیلی دوست دارم که میبینم اینقدر تماشاگران از ما انتظار دارند و به نمایش توجه و نسبت به آن انتقاداتی وارد میکنند. ما هنرمندان نیز باید در حد مردم بزرگ باشیم و خودمان را رشد بدهیم. همیشه این تصور وجود دارد هنرمند از اجتماع خود جلوست اما من چنین تصوری ندارم. اگر بخواهم معرفیای از این نمایش داشته باشم، میگویم چهلگیس نمایش امروز ماست؛ داستان یک ازدواج اجباری است که گاهی در کشورمان اتفاق میافتد و ما نیز بهنوعی در نمایش خود به مساله زن میپردازیم و خوب است که این قصه مادرانه را تماشا کنیم.