راز زیر خاکستر

پرونده جسد سوخته‌ای را که سال‌ها بی‌نام ماند تا با اعترافی دیرهنگام پرده از یک جنایت خانوادگی بردارد، این هفته به نقل از یک افسر جنایی مرور کرده‌ایم.
پرونده جسد سوخته‌ای را که سال‌ها بی‌نام ماند تا با اعترافی دیرهنگام پرده از یک جنایت خانوادگی بردارد، این هفته به نقل از یک افسر جنایی مرور کرده‌ایم.
کد خبر: ۱۵۴۸۶۶۴
 
سال‌ها از آن روزها گذشته اما هنوز بوی دود و صحنه‌ای که اولین ‌بار با آن مواجه شدم، از ذهنم پاک نشده است. آن روزها تازه به اداره مبارزه با جرائم جنایی یکی از استان‌های اطراف تهران منتقل شده بودم؛ جایی که هر پرونده‌اش می‌توانست سرنوشت چند زندگی را تغییر دهد. به‌عنوان افسر ویژه قتل، هر کشیک برایم یک دنیای ناشناخته بود؛ دنیایی که گاهی با یک تماس تلفنی شروع و به سال‌ها درگیری ذهنی ختم می‌شد. 
یکی از همان روزها کشیک قتل بودم. هنوز چند ساعتی از شروع شیفتم نگذشته بود که تلفن به صدا درآمد. مأمور کلانتری از کشف جسدی در حاشیه شهر خبر داد. لحنش جدی بود؛ از آن تماس‌هایی که می‌فهمی با یک پرونده عادی طرف نیستی. آدرس را گرفتم و بلافاصله همراه تیم تشخیص هویت راهی محل شدیم. 
هوا نیمه‌ابری بود و جاده خاکی ما را به نقطه‌ای دور از هیاهوی شهر رساند. وقتی به محل رسیدیم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد سکوت سنگین اطراف بود. چند متر جلوتر، جسدی روی زمین افتاده بود یا بهتر بگویم آنچه از یک جسد باقی مانده بود. مردی به طرز فجیعی سوخته بود، به‌گونه‌ای که شناسایی‌اش تقریبا غیرممکن به نظر می‌رسید. 
چوپانی که جسد را پیدا کرده بود، با فاصله ایستاده و مضطرب به ما نگاه می‌کرد. او گفت هنگام چرای گوسفندانش، به این صحنه برخورد کرده و بلافاصله با پلیس تماس گرفته است. بررسی‌های اولیه نشان می‌داد اینجا محل قتل نیست. نحوه قرارگیری جسد و آثار اطراف، حکایت از آن داشت که جسد را از جای دیگری به این نقطه منتقل کرده‌اند. 
صحنه را با دقت بررسی کردیم اما هیچ سرنخ مشخصی به‌دست نیامد. نه ردپای قابل ‌توجهی، نه وسیله‌ای که بتواند ما را به قاتل نزدیک کند. تنها یک جسد سوخته و ده‌ها سوال بی‌پاسخ.  
با دستور قضایی، جسد به پزشکی قانونی منتقل شد و ما کارمان را از مسیر دیگری ادامه دادیم؛ بررسی پرونده افراد ناپدید شده. همیشه در چنین مواردی اولین امید، تطبیق با گزارش‌های مفقودی است اما این بار هرچه جست‌وجو کردیم، به نتیجه‌ای نرسیدیم. انگار مقتول هیچ هویتی نداشت؛ یا دست ‌کم کسی نبود که برایش پیگیری کند.  
چند روز بعد گزارش اولیه پزشکی قانونی رسید. علت مرگ پیش از سوختن مشخص شده بود: ضربه جسم سخت به سر و چندین ضربه چاقو. یعنی قاتل یا قاتلان ابتدا او را کشته و سپس برای از بین بردن آثار جرم، جسد را سوزانده بودند. این یعنی با یک قتل حساب‌شده طرف بودیم. 
پرونده به جریان افتاد اما هرچه جلوتر رفتیم، دیوارها بلندتر شدند. هیچ سرنخی نبود. نه شاهدی نه دوربینی، نه هویتی. زمان می‌گذشت و پرونده در سکوت فرو می‌رفت.  
حدود دو ماه از کشف جسد گذشته بود که زنی به اداره جنایی مراجعه کرد. نگران و آشفته به نظر می‌رسید. از ناپدید شدن همسرش (میلاد) خبر داد. گفت شوهرش برای کار به ژاپن رفته و دیگر بازنگشته است. 
حرف‌هایش عجیب بود. مردی که برای کار به خارج از کشور رفته و ناگهان ناپدید شده؟ این سناریو با آنچه در پرونده جسد سوخته دیده بودیم، بی‌ارتباط به‌نظر نمی‌رسید. به همین دلیل، از زن خواستم برای شناسایی به پزشکی قانونی برود. 
روزی که وارد سالن سردخانه شد، نگاهش پر از اضطراب بود. وقتی جسد را دید، چند لحظه سکوت کرد. انتظار داشتم فرو بریزد یا واکنشی نشان دهد اما در نهایت گفت: «این شوهر من نیست!»  همانجا بود که اولین تردید در ذهنم شکل گرفت اما مدرکی برای ردحرفش نداشتم.پرونده مفقودی میلاد جداگانه تشکیل شد وهر دو پرونده، درکنارهم بی‌نتیجه ماندند. 
ماه‌ها گذشت. سپس سال‌ها. پرونده جسد سوخته، به یکی از پرونده‌های راکد تبدیل شد؛ از آنهایی که هر افسر جنایی در ذهنش نگه‌می‌دارد، به امید روزی که گرهش باز شود. 
سال‌ها بعد، با دستور رئیس پلیس آگاهی، بررسی مجدد پرونده‌های قدیمی در دستور کار قرار گرفت. وقتی دوباره به این پرونده رسیدم، حس عجیبی داشتم. انگار گذشته برگشته بود تا پاسخی طلب کند. 
تصمیم گرفتم از ابتدا شروع کنم. این ‌بار با نگاهی دقیق‌تر و ذهنی پخته‌تر. اولین گام، بازبینی پرونده مرد مفقود شده بود. 
خانواده‌اش را احضار کردیم. این بار یکی از دخترانش برای پیگیری به اداره آمد. دختری جوان که رفتارش کمی غیرعادی به‌نظر می‌رسید. وقتی از او درباره پدرش پرسیدم، حرفی زد که همه ‌چیز را تغییر داد. 
گفت: «پدرم چند ماه بعد از رفتنش برگشت خانه... ما هم فراموش کردیم به پلیس اطلاع بدیم.»  
این جمله بیش از آن‌که پاسخ باشد، یک علامت سوال بزرگ بود. چگونه ممکن است بازگشت یک فرد گمشده، فراموش شود؟ از او خواستم پدرش را روز بعد به اداره بیاورد. قبول کرد اما هرگز برنگشت. 
همین موضوع، شک مرا به یقین نزدیک کرد.  
به‌صورت نامحسوس بررسی‌های میدانی را آغاز کردیم. به محل زندگی‌شان رفتیم، با همسایه‌ها صحبت کردیم اما هیچ‌کس بازگشت میلاد را تأیید نکرد. همه گفتند سال‌هاست خبری از او ندارند. دیگر تردیدی باقی نمانده بود. 
با هماهنگی قضایی، همسر و دختر میلاد را به اداره احضار کردیم. بازجویی‌ها جداگانه انجام شد. پاسخ‌های‌شان پر از تناقض بود. هر کدام چیزی می‌گفت که با دیگری نمی‌خواند. در نهایت، تصمیم گرفتم آنها را رو‌در‌رو کنم. 
لحظه‌ای که چشم در چشم هم ایستادند، سکوت سنگینی فضا را پر کرد. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که دیوار دروغ فرو ریخت. 
اول دختر شروع به گریه کرد. بعد مادر؛ و در نهایت حقیقتی که سال‌ها پنهان مانده بود، آشکار شد. 
آنها اعتراف کردند: «میلاد سال‌ها پیش به قتل رسیده است.»  
قاتل کسی نبود جز داماد خانواده. 
با ثبت اعترافات، بلافاصله دستور بازداشت داماد (سهند) صادر شد. وقتی دستگیر شد، ابتدا سکوت کرد اما وقتی فهمید ماجرا لو رفته، دیگر مقاومتی نکرد. 
در بازجویی‌ها گفت: «پنج سال قبل با دختر این خانواده ازدواج کردم. مدتی بعد رفتار همسرم تغییر کرد. وقتی علت را پرسیدم، از پدرش گفت، از بدرفتاری‌ها، از فشارهایی که تحمل می‌کرد.» 
او مکثی کرد و ادامه داد: «وقتی فهمیدم چه می‌گذرد، تصمیم گرفتم این وضعیت را تمام کنم.» 
سهند با خونسردی از نقشه‌اش گفت. یک هفته برای قتل برنامه‌ریزی کرده بود. روز حادثه، همسر و مادرزنش را از خانه خارج کرده و خودش سراغ مرد رفته بود. 
«داشت استراحت می‌کرد. با یک گلدان فلزی به سرش ضربه زدم. بیهوش شد. بعد با چاقو کار را تمام کردم.» 
سکوت اتاق بازجویی سنگین شده بود. 
او ادامه داد: «بعد با کمک همسرم و مادرش، جسد را در ملحفه پیچیدیم و از خانه خارج کردیم و به حاشیه شهر بردیم و آنجا آتشش زدیم.» 
همان نقطه‌ای که سال‌ها پیش، من اولین بار با آن جسد سوخته روبه‌رو شده بودم. 
حالا همه ‌چیز کنار هم قرار گرفته بود. جسد بی‌هویت، مردی بود که سال‌ها به‌عنوان «مفقود» معرفی شده بود؛ خانواده‌ای که حقیقت را پنهان کرده بودند و قتلی که با تصور دفن شدن در آتش، سال‌ها مخفی مانده بود اما حقیقت حتی زیر خاکستر هم زنده می‌ماند. 
این پرونده، برای من فقط یک کشف جنایت نبود؛ یادآوری این واقعیت بود که هیچ رازی برای همیشه پنهان نمی‌ماند. گاهی سال‌ها زمان می‌برد اما در نهایت، حقیقت راه خودش را پیدا می‌کند؛  و آن روز وقتی پرونده بسته شد، دوباره به همان نقطه اول فکر کردم؛ به جسدی که بی‌نام و نشان روی زمین افتاده و حالا هویتش را پس گرفته بود. 
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۱ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها