
نمیفهمم چطوری باید شروع کنم، با چه واژهای، با چه کلامی. یعنی واقعاً استاد حاجغلامحسین بارونی رفته؟ یعنی دیگر با او روی سن نمایش کار نمیکنیم؟ یعنی دیگر در میدان تعزیه او را نمیبینیم؟
سالهایی به یاد میآرم؛ سالهای خوب دوستی و تئاتر و تعزیه و همنشینی و گفتگو با او. خندههای آرام او و جدی بودنش در تمرین؛ از «حدیث خون» و «اسب بیسوار» و «علمدار» ـ کار این حقیر ـ تا «هفتلیوا»، کار استاد مرحوم امیری، و تعزیههای تاسوعا و عاشورا. اما حالا، نه او هست و نه استاد امیری و نه دوستان گذشته.
چه باید کرد؟ چه باید گفت؟ چه باید نوشت؟ باید ایستاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد. استاد صاف و صادق و یکرنگ بود. همدل بود و همراه، جاری مثل رودخانه. اهل بازیهای رسانهای و تبلیغ نبود. برای امام حسین علیهالسلام و مردم دلپاکش کار میکرد؛ چه زمانی که تئاتر کار میکرد و چه زمانی که در نقش اولیا و بهعنوان معینالبکا در میدان تعزیه، از مظلومیت آلالله میگفت.
نماد معرفت بود و اخلاق و مهربانی. او تنها نقش بازی نمیکرد، بلکه در هر کاری که شرکت داشت، معلم اخلاق و معرفت و مسلک هم بود. در خانهاش به روی همه باز بود و شبها در مسجد، بعد از نماز، محل رجوع جوانان و عاشقان هنر و تعزیهخوانی. در دل جا داشت و بر دلها نشسته بود و لبخند، هدیه هر روز او بود برای دوستان و اطرافیانش.
استاد حاجغلامحسین بارونی رفت، اما راهش و نامش و مسلکش ادامه دارد و تعزیه استان مدیون او خواهد بود. روحش شاد و یادش برای همیشه جاویدان.
«قیامت بی حسین غوغا ندارد
شفاعت بی حسین معنا ندارد
حسینی باش که در محشر نگویند
چرا پروندهات امضا ندارد))
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
خرید و فروش غیرقانونی انواع حیوانات و پرندگان کمیاب ادامه دارد