گاه در بوشهر، کسانی پیدا میشوند که بیهیاهو میآیند، بیصدا میدرخشند و بیادعا از میان ما میروند؛ اما نبودشان خلائی بزرگ در دل و خاطرهی مردم این شهر به جا میگذارد. بعضی از این اشخاص را نمیتوان فقط با سال تولد یا تعداد آثارشان شناخت؛ باید آنها را در تأثیر آرامشان بر روح و جان یک شهر پیدا کرد. غلامحسین بارانی یکی از همین آدمها بود.
بارانی بیش از آنکه نقش بازی کند، نقش ایفا میکرد. ساده و بیریا، در ساختن سلیقههای هنری، تربیت نگاه تازه و رساندن سنتهای زنده به نسلهای جدید تاثیرگذار بود. او هیچوقت ستارهی پرزرقوبرقی نبود، صدایی بلند یا پرادعا نداشت. بارانی صحنه را تسخیر نمیکرد، در صحنه حل میشد. حضورش همیشه دیده میشد، بی آنکه خودنمایی کند. همین سادگی راز ماندگاریاش بود.
او صحنه را برای خدمت به معنا انتخاب کرد. نیمقرن از عمرش را برای جان بخشی به داستانها و چهرهها و صداهای مردم سپری کرد. بعد از انقلاب وارد سینما و تلویزیون شد و در دهها اثر جاودان ردپا گذاشت. اما شاید بزرگترین نقش او، بیرون از دوربین بود؛ جایی که بیادعا حامی فیلمسازان جوان شد و هیچوقت در اتاقش را به روی آنها نبست. در قاموس بارانی «نه» جایی نداشت و همین محبت باعث شد نامش در تیتراژ خیلی از فیلمهای مستقل بدرخشد. فیلمهایی که حالا تاریخ تصویری بوشهر شدهاند.
ریشه هنر بارانی در دل آیینهای بومی و تعزیه شکل گرفته بود. جایی که هنر بیشتر از تکنیک، یعنی تعهد. تعزیه برای او یک نمایش نبود؛ زبانی بود برای فهم رنج و ایمان و انسان. صدای بارانی از دل سنت جوشیده بود، نه آموزشهای رسمی. هنر برای او وسیله جلوهگری نبود، حامل معنا بود.
همین پیوند با آیینها، باعث شد که بازیهایش همیشه رنگی از وقار و سکوت و عمق پیدا کند.
تئاتر را نه برای سرگرمی که برای ساخت هویت به مدرسهها آورد. وقتی هنوز تئاتر جایگاه روشنی در شهر کنگان نداشت، آن را برای نوجوانها ساده کرد تا زبانشان باشد. او تئاتر دانشآموزی کنگان را تمرین «دیدهشدن جمعی»؛ تمرینی برای بیان، شنیدهشدن و شناخت خود واقعی کرد. اینجاست که هنر از سطح فعالیتی جانبی عبور میکند و به ضرورتی برای تربیت تبدیل میشود.
در همکاری با استاد ایرج صغیری و نمایش «قلندرخونه»، بارانی نمونه هنرمندی جمعگرا بود. او فقط نقش خود را بازی نمیکرد بلکه اتحاد گروه را هم حفظ میکرد. هنر برایش چیزی فردی نبود؛ مسئولیتی اجتماعی بود. خوب میدانست که تئاتر، پیش از هر هنر دیگری، ساختمانش بر اعتماد بالا رفته است. بارانی چهرهای قابل اعتماد شد، هم روی صحنه، هم پشت آن.
یکی از اثرگذارترین بخشهای زندگی بارانی، همراهی با فیلمسازان جوان بود. حضورش در فیلمهای کوتاه و مستقل تنها همکاری هنری نبود، بلکه نشانه حمایت و تأیید نسل جدید بود. به جوانان آموخت که هنر یعنی همراهی، نه رقابت. همین اخلاق باعث شد نامش در دل سینمای بوشهر حک شود، حتی اگر آن آثار کم دیده شدند.
بازگشت دائمش به تعزیه نشان میدهد که بارانی، سنت را فقط متعلق به گذشته نمیدانست بلکه با سنت زندگی کرد و به نسل بعدی سپرد و شاگردان و فرزندانش را تربیت کرد تا این میراث هم خانوادگی باشد و هم فرهنگی.
غلامحسین بارانی ثابت کرد که اصالت در سادگی است و اثرگذاری در صداقت. او دنبال تغییر دنیا نبود، اما دنیای کوچکش را عمیقتر کرد. رفت، اما چیزی که باقی گذاشت فقط نامی در تیتراژها نیست؛ بلکه الگویی است برای زیست هنری مسئولانه. الگویی که نشان میدهد هنر اگر درست منتقل شود، میتواند هویت بسازد، انسان تربیت کند و شهری را پختهتر سازد.
بارانی رفت، اما صحنه هنوز ردپای گامهایش را به یاد دارد. بودنش درس بود و رفتنش یادآور این حقیقت که هنر، پیش از هر چیز، یعنی اخلاق. آنچه از او باقی مانده، فقط فهرستی از نقشها نیست، بلکه منش یک هنرمند راستین است با صدایی آرام، نگاهی مهربان و قامتی استوار که سالها با تئاتر، سینما و تلویزیون بوشهر همراه بوده است.
روحش آرام و حضورش هنوز جاری.
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
خرید و فروش غیرقانونی انواع حیوانات و پرندگان کمیاب ادامه دارد