موج بیداری اسلامی و افول فرقه ضاله

دکتر علی اکبر ولایتی ، محقق ، نویسنده ، پزشک و سیاستمدار برجسته و صاحب نام معاصر است که اهل نظر ، گذشته از سمتهای مهم سیاسی ، با آثار و تالیفات ارزشمند وی در رشته های مختلف آشنایند.
کد خبر: ۱۴۴۰۰۸

شناخت و تبیین حقایق تاریخی ایران ، اسلام و جهان ، از جمله دغدغه ها و دل مشغولی های اساسی و دیرین او است که به تدوین کتب و مقالات و برگزاری کلاسها ، سخنرانی ها و گفتگوهای بسیار توسط ایشان انجامیده است و به عنوان یکی از آخرین و مهمترین آنها می توان به دوره چند جلدی «پویایی فرهنگ و تکمدن اسلامی ایران» اشاره کرد که اخیرا منتشر شده است.
در زیر ، گفتگوی ما را با استاد پیرامون فرقه های ضاله بابیت و بهائیت می خوانید:




جناب دکتر ولایتی ، با تشکر از قبول زحمتی که جهت انجام مصاحبه فرمودید ، اولین سوال را آغاز می کنم : ما در قرن 13 هجری (برابر 19 میلادی ) در جهان اسلام از ایران تا شبه قاره هند شاهد پیدایش مسلکها و فرقه های خاصی هستیم که ادعاهای شگفتی دارند: ادعای نبوت و قائمیت می کنند، دین اسلام را از اساس منسوخ می شمرند و حتی بعضا_ حکم به قتل مسلمانان و سوزاندن آثار و کتب آنان می کنند، و با این کار، بین امت اسلام انشقاق دینی ، و به تبع آن ، تفرقه و کشمکش اجتماعی و سیاسی و حتی نظامی پدید می آورند. پیش از آن تاریخ ، البته ما در بین مسلمان ها، اختلافات فکری و حتی سیاسی و نظامی کم نداشته ایم ولی به نظر می رسد که این مسلکها و عناصر ایجاد کننده آن ، اختلافشان با مسلمان ها، از سنخ اختلافات معمول پیشین (مثلا چالشهای کلامی «اشاعره» و «معتزله» و امثال آن) نیست ؛ بلکه اولا با «کل مسلمانان» درگیری دارند، نه با گروه و مشربی خاص. ثانیا درگیریشان جنبه «براندازی» و «نابودی» اساس اسلام را دارد. یعنی ، افراد و جریانهایی هستند که نسبت به کلیت اسلام و مسلمانان ، موضع منفی ، آن هم بسیار خصمانه و براندازانه دارند. بابیت و بهائیت در ایران ، و قادیانی گری در هند و پاکستان ، نمونه های بارز این امرند. فکر می کنید در آن برهه از تاریخ ، چه اتفاقی در جهان اسلام رخ داده بود که اینگونه عناصر و مسلکهای «برانداز» از بین جوامع اسلامی سر برمی آورند و رابطه و نسبتشان با حوادث روز جهان ، و مسائل و مشکلاتی که از بیرون توسط قدرتهای استکباری برای امت اسلام پیش آمده بود ، چیست؛
بسم الله الرحمن الرحیم. ببینید قرن 19 دوران اوج اقتدار بعضی از امپراتوریهای استعماری است که در راس آنها باید از انگلیس ، روسیه و فرانسه نام برد و هر سه هم با جهان اسلام درگیری دارند. بریتانیا یک منطقه مهم و پهناور از جهان اسلام را که شبه قاره هند (شامل بنگلادش ، هند و پاکستان امروزی) باشد اشغال کرده و به افغانستان هم دست اندازی می کند. فرانسه به شمال آفریقا (از مصر تا مراکش و الجزایر) چشم طمع دوخته و کشورهایی چون الجزایر را به اشغال خود در می آورد. روسها هم ایران و آسیای مرکزی را هدف گرفته اند و می کوشند از طریق ایران و افغانستان ، به هند و آبهای گرم خلیج فارس دست یابند.

تصرف قسطنطنیه ، مرکز خلافت عثمانی ، هم از جمله اهدافشان بود.
بله ، و بخشهایی از امپراتوری عثمانی ، که نبرد بین روسها و عثمانیها در کریمه ، از نقاط عطف درگیری آن دو بود. یعنی ، کل دریای سیاه ، یک زمانی متعلق به مسلمان ها بود و بخشی از آن در اختیار ایران و بخش مهمیش در اختیار عثمانی قرار داشت ولی روسها بتدریج با نیروی نظامی جلو آمدند و بخش قابل توجهی از سواحل دریای سیاه و از جمله ، مهمترین آنها، شبه جزیره کریمه ، را گرفتند، که بعدها استالین ، مسلمان های ساکن کریمه را که تاتارهای مسلمان بودند به جاهای دیگر نظیر تاتارستان تبعید کرد.خوب ، استعمارگران (که در پی اشغال و استثمار ممالک شرقی و اسلامی بودند) در مقابل خود با یک مقاومتی در بین مردم مواجه شدند. یافتن ریشه ها و موجبات این مقاومت هم برای آنان چندان مشکل نبود. همه آنها به این نتیجه واحد رسیدند که : باورها و اعتقادات دینی اسلامی بین مسلمین ، موجب چنین مقاومتی در برابر نفوذ و تجاوز استعمارگران شده است زیرا می دیدند که چنین مقاومتی ، یا چنین حدی از مقاومت ، در نقاط غیرمسلمان نشین (مثل بخش مهمی از آفریقا و امریکای لاتین) وجود ندارد. برای آنکه بتوانند این مانع را که اسلام و باورهای حیاتبخش آن باشد به طور ریشه ای و بنیادین ، از سر راهشان بردارند، دست به اقدامات گوناگون زدند که یکی از مهمترین و خطرناکترین آنها، ایجاد اختلالات فکری و اعتقادی در ذهنیت مسلمان ها بود که از جمله ، به صورت ایجاد و شکل دهی مسلکها و مذاهب ساختگی بروز یافت .پیدا است ، اگر استعمارگران بیایند با همان فرهنگ و ادبیاتی که مسلمان ها با آن آشنا و مانوسند، یک مسلک جعلی و مذهب دروغین ایجاد کنند، این توطئه بیشتر نزد مسلمان ها مقبولیت می یابد، تا یک فرایندی که برای مسلمان ها غریب و ناآشنا است . فرض بفرمایید اگر این مهدی ها و پیامبران دروغین ، مثلا در روسیه یا انگلیس ظاهر می شدند، یعنی مثلا میرزا علی محمد باب رسما در هیئت یک لرد انگلیسی یا کنت روسی و فرانسوی ظاهر می شد در حالی که ، خوب ، نفوذ روسها یا انگلیسی ها در کشور خودشان خیلی بیشتر بود تا ایران و دیگر کشورهای اسلامی این به اصطلاح پیغمبر یا خدای جعلی ! هیچ ، کاربردی در بین مسلمان ها نداشت. یعنی مسلمان ها به عنوان اجنبی به او نگاه می کردند...

تازه در آن صورت هم ، باید یک شجره نامه ایرانی و شرقی برایش دست و پا می کردند...!
بله اما اگر استعمارگران بیایند و بعضی از افرادی را که اعتقادات صحیح یا حتی تعادل روانی درستی ندارند چون بعضی از این مدعیان قرن نوزدهمی ، این طور بودند! پیش بیاندازند و یک عده مرید برایشان جمع کنند و بالاخره یک مذهبی را با التقاطها و سرقتهایی از اسلام و فرهنگ اسلامی ایجاد کنند، این کار غیرممکن و بی نتیجه نخواهد بود و لذا است که در ایران ، بابیه و بهائیه را درست کردند و در هند، قادیانی ها را. و همین طور، هر قدرت استعماری هم ، به قدر وسعش از این خوانی که گسترده شده بود بهره ای برد؛ هم انگلیسی ها و هم روسها. شاید پایه گذار اولیه بابیت در ایران ، بیشتر، روسها باشند تا انگلیسی ها. خوب ، علتش هم مشخص است.

لوطی نباخته !


دکتر ولایتی : آقای اولمرت ، نخست وزیر اسرائیل می گوید: ما به خاطر بهائیان ، به ایران حمله نمی کنیم!
جالب است که این حرف را یک آدمی می زند که هم نزد مسلمانان «منفور» است و هم صهیونیست ها به علت شکست فضاحت بارش از حزب الله لبنان او را «بی عرضه» می دانند!

روسها در پی بلع ایران بودند و به همین منظور به قفقاز لشکر کشیدند و مردم ایران هم ، در برابرشان مقاومت کردند. «رساله جهادیه» که در زمان میرزا بزرگ فراهانی (پدر قائم مقام معروف) با امضای بیش از 100نفر از علمای بزرگ وقت شیعه منتشر شد، مردم را به مبارزه با ارتش متجاوز روس تشویق کرد و آنان واقعا جنگیدند و حتی در ابتدای دوره دوم جنگهای ایران و روس پیروز هم شدند که البته به دلیل ضعف و بی کفایتی حکومت وقت ، و خیانت بعضی از سرداران ، دوام نیافت... خوب ، دربار تزار در جریان آن جنگ ، به مقاومت «دینی» این ملت پی برد و دید مادامی که تشیع ، که مذهب مبارزه با ظلم و نفی طواغیت است ، با قوت در جامعه ایران نفوذ دارد مزاحم آنها و دیگر سلطه گران زر و زور است . لذا بیش از هر چیز، هدف حمله شان را تشیع و روحانیت پاسدار آن ، قراردادند و برای این امر نیز (مزورانه) از همین فرهنگ شیعه بهره جستند. درواقع ، از بستری که موجود بود، برای اهداف شومشان استفاده کردند. بدین گونه که ، مهمترین چیزی که در بین شیعه مطرح بود موضوع مهدویت و انتظار ظهور حضرت ولی عصر عج بود و می خواستند بگویند که : «بله ! آنی که منتظرش بودید، آمد»! کاری که برای نابودی این باور حیاتبخش ، از آن راحت تر نمی شود! تصور کنید، مردم منتظرند کسی از در برسد و در رکاب او علیه ظلم و استکبار قیام کنند. یکمرتبه کسی در صحنه ظاهر شده و مدعی گردد که او همان موعود منتظر است . بعد پایش را بالاتر نهاده و ادعا کند که اصلا_ دوران اسلام به پایان رسیده است ! بعد هم با خواری ، دستگیر و به قتل برسد و پرونده مهدویت که یاد و نام آن ، خواب خوش مستکبران را برمی آشوبد برای همیشه مختومه اعلام گردد!

که البته ، وجود این افراد در تاریخ اسلام ، خود از جهتی ، گویای «اصالت» مهدویت است ، چون هیچ کس به اصطلاح ، اسکناس هفت تومانی جعل نمی کند، یک اسکناس واقعی را می سازد! ضمنا به نظر می رسد که نسبت به اصل مهدویت ، دو نوع حمله صورت می گیرد:
1- حمله مستقیم به این اصل در قالب «انکار» آن ، که فکر می کنم گلدزیهر (خاورشناس جهود) و دیگران همین راه را انتخاب کرده و اساسا مقوله مهدویت را چیزی ساختگی و جعلی می شمارند!
2- حمله غیر مستقیم ، که مهدویت را انکار نمی کنند، اما واقعیتش را به شکلهای مختلف تحریف می کنند و احیانا همچون بابیت و بهائیت با ادعای اینکه مهدی آمده و رفته است ، موضوع را «سالبه به انتفاء موضوع»! جلوه می دهند!

همین طور است. و می دانید که داستان متمهدیان (مهدیهای دروغین) در تاریخ اسلام ، داستانی دراز است و تعداد زیادی از افراد، با ادعای مهدویت در تاریخ اسلام ظاهر شده اند، اما پس از چندی تکاپوی بی حاصل ، زیر آوار تاریخ دفن گردیده اند... بهر حال از آنچه گذشت ، نتیجه می گیریم که پیدایش مسلکهایی نظیر بابیه ، بهائیه و قادیانیه در قرن نوزدهم قرن نفوذ و سلطه استکبار در جهان اسلام را عمدتا بایستی در ربط با تلاش استعمارگران جهت سلطه بر مقدرات کشورهای شرقی و اسلامی مورد بررسی و کندوکاو قرار داد، که البته ، نقصها و نارضایتی های موجود در جوامع آن روز اسلامی ، در کمک غیر مستقیم به پیشبرد این جریانهای استعماری بی تاثیر نبوده است...

پیشوایان مسلک بابیت و بهائیت (هر چند دین اسلام را از اساس ، منسوخ شمرده و با اصول و فروع آن مخالفند اما به نظر می رسد که بیشترین هجمه آنها، متوجه اصل «مهدویت» در اسلام است و برنامه ریزی و سرمایه گذاری اصلی شان ، معطوف به بمباران و انهدام این اصل اصیل است ، و احیانا سوء استفاده و استفاده ابزاری از آن. فکر می کنید علت حمله آنها به این اصل چیست و اصولا جایگاه اصل مهدویت در تفکر اسلامی بویژه شیعی کجاست؛ اهمیت آن چه مقدار است و این اصل ، چه نقش و تاثیری را در تاریخ اسلام داشته و دارد؛
ببینید خود این فرقه ها که ، از عنوان مهدویت ، و درواقع از این ظرفیت ، سوئ استفاده کردند و آن را به صورت کاذب اشغال نمودند. خوب ، با توجه به این امر، اگر بپذیرند که هنوز جایی برای انتظار حضرت صاحب عج باقی مانده که ، این امر، نفی خودشان است ! چون می خواهند بگویند آن شخصیتی که شما منتظرش بودید، آمده است و دیگر منتظر چه اید؛! لذا طبیعی است که با اصل مهدویت و انتظار ظهور مخالفت کنند. می رسیم به استعمارگران که این فرقه ها را ساخته و پرداخته اند. باید دید که اآنها چرا به این اصل حمله می کنند و اساسا چرا وقتی که قرار شد از یک اصلی برای پیشبرد اهداف و مطامعشان سوء استفاده کنند سراغ این اصل رفتند؛ پاسخ این پرسش نیز با اندکی دقت روشن است : اعتقاد به اصل شورانگیز و امیدانگیز «مهدویت»، درواقع ، یک دنیا بسیجی ایجاد می کند؛ شور و نشوری که این اصل در دلها می افکند، به قیام و تحرک ملتها می انجامد، یعنی همین چیزی که در سراسر تاریخ شیعه مشهود است . اهل نظر می دانند که بخش مهمی از قیامهای تاریخ اسلام ، مربوط به شیعه است ، و شیعیان ، از امامانشان دستور دارند، که همواره برای نبرد در رکاب حضرت حجت سلام الله علیه آماده باشند. باور مهدویت ، و امید و انتظار استقرار حاکمیت جهانی عدل در آخرالزمان توسط حضرت عج و یارانش ، آدمی می سازد که نسبت به «وضع موجود»، معترض بوده و در طریق تحقق «وضع مطلوب» نیز، پذیرای جهاد و پیکار است . پیدا است که چنین عقیده ای ، خواب استعمارگران را برمی آشوبد و مانع پیشروی و سلطه شان می شود لذا به انحاء گوناگون ، می کوشند این باور حیاتبخش را مسخ یا نابود کنند. جالب است بدانید، در اوایل پیروزی انقلاب ، صهیونیستها در فلسطین اشغالی کنفرانسی گذاشتند و کارشناسان استعماری را گردآوردند تا پیرامون ریشه های پیدایش و پایداری انقلاب اسلامی ، و نسبت این انقلاب با آموزه های تشیع ، به بحث و کنکاش بپردازند. آنها به این نتیجه رسیدند که دو عنصر «عاشورا» و «مهدویت» (عزاداری سالار شهیدان ع و انتظار فرج) عامل پویایی و پایداری انقلاب اسلامی است!

نکته بعدی که می خواهیم از محضرتان استفاده کنیم ، پیوند بابیت و بهائیت با استعمار است. راجع به پیوند این فرقه ها با استعمار ، نقش آنها در بهم زدن «وحدت ملی» ایران و انحراف جنبشهای ملی و اسلامی این دیار از راست راه اصیل آن توضیح دهید و بفرمایید که نقش اینها در جریانهای استعماری مثل کودتای سوم اسفند را چگونه ارزیابی می کنید؛
وقتی تاریخ را ورق می زنیم می بینیم که حمایت سفارتخانه های روس و انگلیس از اینها، آشکار و قابل ردیابی است. مثلا بابیها به ناصرالدین شاه در تجریش سوء قصد کردند که البته نافرجام ماند. مرتکبین را گرفتند و معلوم شد که از فرقه بابیه اند. چند تن از سران بابیه (از جمله : حسینعلی بهاء) را به اتهام همکاری با آنها دستگیر، و پس از محاکمه و زندان ، کشتند. آن وقت ، از بینشان ، تنها حسینعلی بهاء به قتل نرسید، که علت آن هم ، حمایت جدی و صریح سفیر روسیه (پرنس دالگوروکی) بود و جالب است بدانیم که بهائ، در بدو امر نیز به خانه منشی سفیر روس در زرگنده گریخت که فامیل نزدیکش بود! اصلا چند تن از بستگان نزدیک او در سفارت روس کار می کردند! بی جهت نیست که همه سران دستگیرشده را کشتند، اما جناب ایشان (با کمک سفیر) از زندان رهایی یافت و «تحت الحفظ» غلامان سفارت ، خاک ایران را به سوی بغداد ترک گفت . سران بهائیت ، جنگ و جهاد را مطلقا نفی می کنند و می گویند: ما در دنیا طرفدار «صلح عمومی» و «وحدت عالم انسانی » هستیم ! ظاهرا شعارهای جالبی است ، اما باید دید این صلح و وحدت ، قرار است بین چه کسانی ، و آن هم با چه راهکاری و به چه قیمتی ، انجام گیرد؛! خوب ، یک کسی که به سمت شما تفنگ گرفته و در صدد استعمار و استثمار شما است ، شما به او می گویید ما با تو می خواهیم صلح بکنیم ! بعد هم او به حرفتان اعتنا نمی کند و می آید به ضرب تفنگ ، سرزمینتان را اشغال می کند. تو هم سالها است که از مرکز تشکیلات جهانیت (بیت العدل) داری این حرفها را می زنی و این حرفها، اگر موجب تحکیم بنیان استعمار و صهیونیسم نشده باشد، دست کم موجب آزادی حتی یک وجب از اراضی تحت اشغال هیچ کشور اسلامی نشده است . نفی عملی جهاد و مبارزه با کفار محارب و بیگانگان سلطه جوی ، مطلب بسیار مهمی است که ماهیت و مقصد اینها را برملا می کند! همکاری آشکار و گسترده بهائیان با رژیم فاسد و وابسته پهلوی ، نشانه دیگری از ماهیت استعماری این فرقه است . یادمان نرفته که اعضای اینها، بویژه در زمان شاه مخلوع ، با تلاش سازمان یافته و حمایت امریکا و اسرائیل ، چگونه درون رژیم نفوذ کردند و حتی زمام کابینه (هویدا) و سکان ساواک (پرویز ثابتی) را در چنگ گرفتند. پدر هویدا، عین الملک ، در آستانه طلوع رضاخان ، کنسول ایران در مناطق حساس خاورمیانه عربی بود و در کودتای 1299، نقش مرموزی را در معرفی رضاخان برای کودتا به انگلیسی ها ایفا کرد. خود هویدا هم که تکلیفش معلوم است : حدود 14سال در قالب «نخست وزیر بله قربان گوی» شاه ، در جنایتها و خیانتهای وی شریک بود و بعد هم که در اثر انقلاب ، محاکمه و محکوم به اعدام شد، محافل اسنعماری غرب (نظیر فراماسونری) درخواست کردند که بخشیده شود.

اجازه بدهید آخرین سوال را مطرح کنم : به نظر حضرت عالی ، تکلیف ملت ایران ، بلکه جهان اسلام و بشریت ، در مقابل این فرقه و مسلک ، مخصوصا تشکیلات مرموز آنها، چیست و چه موضعی باید اتخاذ کنند؛
خوشبختانه زمینه رشد اینها در سالهای اخیر نسبت به قبل ، کم شده و علتش هم آن است که فضای فکری حاکم بر جهان اسلام ، دیگر فضای «سازش» و «تقلید» از فرنگ نیست ؛ فضای «خودباوری» و «ایستادگی» و «جهاد» فکری و عملی در برابر امپریالیسم و صهیونیسم است. فوکویاما (صاحب نظریه مشهور «پایان تاریخ») ظاهرا در مقاله ای که اخیرا نوشته می گوید: «اشتباه ما در ارزیابی کشورهای اسلامی این بود که غافل بودیم از اینکه متفکرین اسلامی الان دارند نسخه بازگشت به ارزشهای اسلامی را توصیه می کنند» و می دانید که بازگشت به ارزشهای اسلامی هم مستلزم جهاد و مبارزه با مستکبران است . با این حساب ، حنای امثال فرقه ضاله دیگر رنگی ندارد. چون فضا طوری است که اگر کسی بخواهد ساز دیگری بزند خلاف جریان آب شنا کرده است . الان دیگر در جوامع اسلامی ، عصر جذابیت «لیبرال دموکراسی» و سکولاریسم و این گونه ایدئولوژیها نیست که بهائیان از آن بهره جسته و خود را مثلا طرفدار صلح جهانی و حقوق بشر و غیره جا بزنند و عده ای را بفریبند. حرفهایی که در جای خود، و به معنای درست خود، صحیح است ، اما وقتی امریکا و دیگر کانونهای استکباری و اذنابشان این شعارها را مطرح می کنند همه می فهمند که یک ابزار سیاسی برای پیشبرد اهداف سیاسی است (ادامه جنگ سرد «دالس» و مصداق «کلمه حق یراد بها الباطل»). وگرنه چرا (بر خلاف اصول دمکراسی) رسما در فرایند طبیعی رشد مردم سالاری در ترکیه و الجزایر و فلسطین و عراق و لبنان که به حاکمیت اسلام گرایان و عناصر اصولگرا می انجامد اخلال می کنند و دولتهای بریده از مردم را به زور اسلحه و دلار بر آنان تحمیل می کنند (نمونه لبنان) یا به جای سپردن کار به دست دولتهای برآمده از اراده ملت ، اشغال نظامی کشور را ادامه می دهند (نمونه عراق)؛! تسلیحات مرگبار اتمی در اسرائیل را می بینند و دم بر نمی آورند بلکه کمک هم می کنند ولی عراق را به بهانه تسلیحات کشتار جمعی که هیچ گاه پیدا نشد! به خون می کشند و تاسیسات هسته ای صلح آمیز ایران را بر نمی تابند. ظاهرا حقوق بشر خوب است ، اما نه برای امریکا و اسرائیل ! آری ، الان دیگر متفکرین بزرگ جهان اسلام ، بازگشت به ارزشهای اسلامی را توصیه می کنند که یکی از مهمترین آنها، مبارزه برای گرفتن حق و دفع ظلم و استکبار است . این امر، وجهه همت آنها بوده و اصلا_ فضای عمومی جهان اسلام چنین است . به این دلیل ، شما می بینید که در لبنان و فلسطین و عراق و ترکیه و... هر کجا که بیداری اسلام نضجی گرفته ، عملا_ فضا برای پذیرفتن سیستمها و ایدئولوژیهای وارداتی غربی تنگ شده است . بازگشت به ارزشهای اسلامی ، بازگشت به پایداری و مقاومت در برابر بیگانه است ، و نفی دیدگاهی که به اشکال گوناگون (شبه مذهبی یا سکولار)، تسلیم و وادادگی در برابر بیگانه را توصیه می کند لذا زمینه ، چندان مناسب برای تبلیغ بهائیت و نظایر آن نیست و با گسترش موج بیداری ملتها، وضع از این هم که هست برایشان بدتر می شود. ضمن اینکه ، حمایت آشکار قدرتهای استکباری از این فرقه ، هرگونه تردید نسبت به وابستگی آنها به نظام سلطه را از ذهنها می زداید، و این نیز به ضرر آنها است. یادم هست آقای ریگان ، رئیس جمهور اسبق امریکا، در یکی از اظهاراتش از ما می خواست که به بهاییها آزادی بدهید...

که با خروش قاطع و پاسخ کوبنده مرحوم امام خمینی روبرو شد که فرمودند: اگر تا کنون شک داشتیم در اینکه سران این فرقه ، وابسته به امریکایند حالا دیگر شکمان کاملا برطرف شد! اخیرا هم می دانید ، آن گونه که در جراید منتشر شد، جناب اولمرت (نخست وزیر اسرائیل) از اینها دفاع کرد و با این کار، عملا بستگی اینها را به اسرائیل ثابت کرد...
البته دفاع که چه عرض کنم؛! بیشتر، منتی سر اینها گذاشت و گفت : ما به خاطر بهائیان ، به ایران حمله نمی کنیم...

که آن هم مصداق ضرب المثل مشهور است که فردوسی مطرح می کند: «به دشت ، آهوی ناگرفته مبخش»! در واقع ، آهوی ناگرفته را به اینها بخشید!
جالب هم آن است که این حرف را یک آدم بی کفایت و منفوری می زند! اگر اولمرت ، فرض کنید در جنگ با مسلمین (لبنان) ، یک پیروزیی به دست آورده بود باز این حرف او جا داشت . مثل موشه دایان. موشه دایان در جنگ ژوئن 1967 اعراب و اسرائیل ، وزیر دفاع بود و عملا نشان داد که دشمن باقدرتی برای مسلمانان است. (هرچند آنجا نیز اگر حمایت امریکا و دول غربی ، و خیانت برخی از عناصر عرب ، و اغفال عبدالناصر و اینها نبود ، نمی توانستند آن فتح را بکنند. نشانه اش هم جنگ کانال سوئز و نیز اکتبر 1973 بود که برای صهیونیست ها پیروزی را دربر نداشت اما بهر حال ، موشه دایان ظاهرا جنگ را برد و لذا اگر او، این منت را سر بهائیان می گذاشت ، می گفتیم هرچند خبیث است ، اما بالاخره یک جسارت و توانایی ای دارد. اما این جناب اولمرت ، هم نزد مسلمانان منفور است و هم به اعتراف خود صهیونیستها، بی عرضه است ، یعنی در بین مردم خودش هم محلی از اعراب ندارد! آن وقت چنین آدم بدنام و آلوده ای می آید از بهائیان دفاع می کند! اگر آنها عقل داشته باشند باید اعلام بکنند: بابا، اولمرت بیخودی دارد این کار را می کند، ما او را قبول نداریم ، چون حمایت چنین کسی ، کردیت (اعتبار) نیست ، ضد کردیت است !

خیلی ممنون جناب آقای دکتر ، لطف فرمودید.
من هم از شما متشکرم.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها