سیدعلی مهدوی ، کودک ربوده شده درباره این موضوع به خبرنگار ما گفت: در راه مدرسه متوجه شدم مرکبم را جا گذاشته ام و برگشتم خانه تا مرکبم را بردارم که در راه بازگشت از منزل ، ساعت 7.45صبح یک مزدای سواری قدیمی و قهوه ای رنگ جلوی من توقف و در را باز کرد و یک نفر دستمالی روی دهان من گذاشت و مرا به داخل ماشین کشاند و کلاهی روی سرم کشید و فوری حرکت کردند.
سرنشینان خودرو 3نفر بودند و ترس و نگرانی وجودم را دربرگرفته بود. در راه ، تلفن خانه را از من خواستند.
پس از گذشت مدتی ، مرا در یک اتاق حبس کردند و یک نفر از آنها در اتاق نگهبان من شد و همچنان روی صورت خود را پوشانده بود. بعد دستمال روی صورتم را برداشتند و تعدادی آمپول و سرسوزن و قرص جلویم گذاشتند و تهدید کردند، این آمپول ها را به تو تزریق می کنیم و من می ترسیدم.
وقتی دوستانشان وارد اتاق من می شدند چشم مرا می پوشاندند تا چهره آنها را نبینم. یک روز مقداری محلول قرمز رنگ (بتادین) به صورتم مالیدند و از من فیلمی گرفتند و گفتند در همین وضعیت با پدرت صحبت کن و به آنها بگو، من زنده ام و مورد آزاد و اذیت قرار گرفته ام.
هرچه زودتر 400 میلیون تومان پول را آماده کنید تا مرا آزاد کنند و اگر این کار را نکنید، انگشت مرا قطع می کنند و برایتان می فرستند.
روزهای بعد که از خواب بیدار می شدم ، برایم تعریف می کردند که دیروز برادرت را کشتم ، مادرت سکته کرده و در بیمارستان بستری است ، پدرت هم حالش خوب نیست.
من هم با شنیدن این حرفها گریه می کردم و نگهبان سرسوزن می آورد و من به ناچار ساکت می شدم. به خاطر گریه هایی که می کردم با مشت به دهانم زدند و دو تا از دندان های جلویم شکسته شد. یک روز هم با کابلی که در اتاق بود به من زدند. هنوز آثارش روی بدنم هست. من امید آزادی نداشتم و هر لحظه به مرگ فکر می کردم و به کلی ناامید شده بودم.
این چند روز غذایم پنیر و یک تکه کالباس بود.
وی درباره نحوه آزادی خود گفت: ساعت 10.30صبح داشتم تلویزیونی که در اتاق بود تماشا می کردم و نگهبان مواظبم بود که یکدفعه شیشه اتاق شکسته و در اتاق باز شد و چند نفر با لباس شخصی وارد اتاق شدند.
وقتی من آنها را دیدم از ترس این که آمده اند مرا ببرند و بکشند، جیغ زدم که نگهبان متوجه گریه من شد و فورا به طرف من آمد و چاقویی روی گلوی من گذاشت و به آنها گفت: اگر بیایید جلو، او را می کشم.
آنها هم یک نفر دست بسته را که معلوم بود سردسته آدم رباهاست وارد اتاق کردند و به نگهبان گفتند کار تمام شده است.
کودک 10ساله اضافه کرد: بعد، آن چند نفر مرا به آغوش گرفتند و فهمیدم پلیس هستند و برای رهایی من تلاش می کنند.