سپس مورچه به جمعآوری آذوقه مشغول میشد و گنجشک نیز به جستوخیز روی شاخههای درختان میپرداخت. روزی گنجشک به مورچه گفت: دوست من، تو چرا اینقدر خودت را به زحمت میاندازی و روزی ده الی 12 ساعت کار میکنی بدون اینکه استراحتی داشته باشی؟ مورچه گفت: دوست من، اولا من از کار لذت میبرم. دوم اینکه فردای سخت در پیش است. کاش تو هم آیندهنگری میکردی و کمی آذوقه برای فردای خود ذخیره میکردی. گنجشک گفت: دوست من، حیف این وقت خوش و هوای عالی نیست که آن را با کار کردن و غم فردا خوردن از دست بدهیم؟ مگر نشنیدهای که گفتهاند کار مال تراکتور است و چو فردا شود فکر فردا کنیم. مورچه گفت: از من گفتن بود. دیگر خود دانی.
روزها و هفتهها و ماهها گذشت و تابستان و پاییز رفت و زمستان فرا رسید و همهجا را برف فرا گرفت بهطوری هیچچیز برای خوردن پیدا نشد. گنجشک بر اثر گرسنگی کمکم توان و نیروی خود را از دست میداد و ضعیف و ضعیفتر میشد. در این لحظه به یاد دوستش مورچه افتاد. با زحمت خود را به در ورودی لانه او رساند و در زد. مورچه وقتی از لای در حال گنجشک را دید، گفت: دوست من، یادت هست چقدر در باب آیندهنگری با تو حرف زدم؟ اما تو همواره از طرز فکر دمغنیمتشمری دفاع کردی. گنجشک گفت: دوست من، یک چیزی بده بخورم جان بگیرم تا در ادامه در این باب گفتوگو کنیم. مورچه گفت: ما با هم دوستیم و من نیز بسیار بیش از مصرف خودم آذوقه ذخیره کردهام و به تو خواهم داد.
به این ترتیب مورچه، گنجشک را به خانه خود برد و سیر کرد. آنها پس از ساعتها بحث و تبادلنظر تفاهمی بلندمدت امضا کردند که طی آن مورچه بر اساس تفکر آیندهنگری کار کند و گنجشک بر اساس دیدگاه لحظه را دریاب بخورد و دم را غنیمت بشمارد. آنها براساس این تفاهم سالهای سال با لذت و خوشی و بهروزی و شادکامی کنار هم زندگی کردند.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم