پادشاه گفت: به من بگو ببینم خدا چه میخورد، چه میپوشد و چه میکند؟ وزیر گفت: پادشاها، خیلی سؤال سختی است. اجازه بدهید امشب را فکر کنم و فردا پاسخ گویم. آنگاه با حالتی متحیر در حالیکه عزل را در دوقدمی خود میدید به خانه رفت و پشت میز کارش نشست و سرش را در جیب تفکرش فرو کرد. در این هنگام غلام وزیر که غلامی فکور بود و پیش از آنکه غلام شود در یکی از دانشگاههای کشور همسایه سمت استادیاری داشت نزد وزیر رفت و یک لیوان شربت پیش روی او گذاشت و پرسید: چه شده است ای وزیر؟ وزیر ماجرا را با او بازگو کرد. غلام گفت: من جواب را میدانم. وزیر گفت: خب بگو جانت بالا بیاید. غلام گفت: دوتا را الان میگویم یکی را بعدا. وزیر گفت: بگو. غلام گفت: خدا غم بندگانش را میخورد و همچنین عیبهای بندگانش را میپوشاند. وزیر گفت: دمت گرم و غلام را مرخص کرد.
فردای آنروز وزیر نزد پادشاه رفت و جواب
دو سؤال را گفت. پادشاه گفت: ای کلک، کی بهت گفت؟ وزیر گفت: غلامی دارم که خیلی حالیش است. او گفت. پادشاه دستور داد غلام را نزد او حاضر کنند. سپس گفت: قبای وزارت برازنده این غلام است. از امروز غلام وزیر، وزیر من است و وزیر، غلام وزیر من. وزیر گفت: زکی و خاموش شد. پادشاه گفت: ای وزیر جدید، جواب سؤال سوم چیست؟ وزیر جدید گفت: کاری که خدا میکند این است وزیری را غلام و غلامی را وزیر میکند. پادشاه گفت: خب حالا اگر من این تصمیم را نگرفته بودم چه؟ غلام گفت: هیچی. غلامی وزیر را میکردم. اما اکنون غلامی شما را میکنم. پادشاه به این جواب خنده کرد و گفت: این بهتر است. وی افزود: شوخی بس است. وزیر وزیر است و غلام غلام، اما این غلام جالب از این پس غلام خودم خواهد بود. غلام گفت: زکی و خاموش شد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم